So I stayed in the darkness with you ..................
So I stayed in the darkness with you...................
and knew that somehow I could find my way back So I stayed in the darkness with you...................
then i heard ur heart beating............................... So I stayed in the darkness with you....................
the stars............................................................... and knew that somehow I could find my way back So I stayed in the darkness with you.....................
the moon.............................................................. u were in the darkness too.................................... no dawn.. ............................................................. no day.. ................................................................ i'm always in this twilight........................................
باید روزایی که آدم با یه وسواس بی منطق مرتب نگاه میندازه به عقب تا مطمئن شه جای پایی که گذاشته هست و چقدره فاصله ش از ردی که دفعه ی قبل گذاشته بگذره تا بین روزا وقتایی پیدا شه که خودش رو در حالی پیدا کنه که دنبال تجسم کردن این رد تو آینده ست و هی زمان بگذره و فاصله ی این روزا هرچی میگذره کمتر شه. اگه ما همه ی عمرمون رو داریم جای این حلقه ها راه میریم حسه من اینه که با زیاد شدن این خطها من یه جایی تو همین نزدیکی نمیدونم عقب تر یا چقدر جلوتر باید از نصفش رد شده باشم و این اصلن هیچ مفهوم نا امید کننده ای پشتش نیست. اتفاقن حس م اینه که یه چیزی مثل یه امید حتی هرچقدر واهی هست که من به خاطرش ازین خط رد شدم و حالا فقط وقتایی که خودم میخوام برمیگردم به پشت سرم و خیلی خوبه که میل هیجان انگیزی به جلوتر رفتن و جلوتر رو دیدن و تصور کردنش هرروز داره تو من بیشتر و قوی تر میشه که من حتی انقدر خودم رو شجاع ببینم که بعد این همه وقت دوباره فک کنم اگر همه ی دنیا بخواد روبروم وایسه من می تونم راهِ خودم رو برم.
من نميتونم اونجا زندگي كنم؟ كي گفته؟ پس اگه اون شك داره كه تو همون نقطه ي پرت و دوره رو نقشه من مي تونم گوشه ي آروم و دور از ترافيك و بوق و كثيفي و اضطراب خودم رو تصور كنم يا نه پس همه ي اين مدت ما چه حرفهايي بهم زديم؟! و اگه اون حتي تو خسته ترين و بي هدف ترين فكرايي كه داره اينو جا داده پس چرا زمان انقدر كند ميگذره؟
.
حرفهایی که توشوخی میزنیم سخت ترین حرفهاست و این روزا انقدر بعضی وقتها شوخیهامون تیز مسیری که تو کله مونه رو نشونه گرفتن که من شوکه میشم که حتی تو همین وضع ساده که شاید بالقوه باید بشه با یه خنده ی صدا دار و چار تا ادا اطفار جمع ش کرد واقعن باید چه جوابی بدیم؟ نکنه باید یهو اخمام بره تو هم نگاه جدی ای که به قضیه دارم رو خیلی روشن نشون بدم؟ یا شاید بهتره اینه که واسه حرفها عمقی قائل نباشیم و با یه کم مسخره بازی فراموشش کنیم؟ راه دیگه ای که وجود نداره. نشنیده گرفتن مثل همیشه احمقانه ترین واکنشه. بهرحال وقتی با یه مساله ی جدی شوخی می کنیم حداقل یه راهی واسه نشون دادن ضعفی که تو مواجهه با واقعیت ش داریم پیدا کردیم. به خط اول برمی گردیم. این روزا عجیب عجیب ن واسه من.
tnacuo y s y a s e h t u b
Tuesday, November 20, 2012
"..برای کسی که از آن جان به در می برد , از مجالی که باقی مانده حیرت می کنیم. دیگر نمی خواهیم آن را صرف کاری کنیم ، این مجال را."
بعضی روزا فکر می کنم که این همون زمانیه که متوقف شده تا من کارای نیمه کاره ای که رها کردم و از همزمان پیش بردنشون عاجزم رو یکی یکی به اونجایی که باید برسونم، اما تو همینم کوتاهی می کنم.
هیچ توجیهی ندارم واسه ش.
Sunday, November 11, 2012
مثل بدترین خواب ها که هر چقدر سعی می کنی چیزی یادت نمیاد.. فقط خواب و بیدار بعدش.. با صدای نگرانی که میگه "بگو"..وقتی نه نای جواب دادن هست.. نه میشه بی جواب گذاشتش..
.
.
.
.
میگه کادوت رو انتخاب کن! بوی اقیانوس گرفته بود همه ی دستم.
موهامون بلند شده بود. تو همین چند هفته.
Friday, November 2, 2012
my turn to go
?
دیگه می ترسم که همه ی عمرم رو همینجوری زندگی کنم. نه به عنوان یه آدمه هیفده هیجده ساله با کلی ادعا. به عنوان یه آدم بیست سی ساله که باید بالغ باشه و هیچ ادعایی نداره. یه آدم چل پنجاه ساله که به جای همه ی چیزایی که چل پنجاه ساله هایی که می شناسیم دارن کلی فکر داره و توهم و شاید یه حس نامفهومی که فقط وصله ش کرده.. کجا؟ مثه اینکه زیر پنجره ی آشپزخونه صدای خوردن یه ماشین به یه چیزی محکم تر از یه ماشین دیگه میاد.. مثه یه دیوار.
حال آقای سمت راستی که حال من حال ش رو خراب تر می کنه چی میگه الان؟ حال ِ من.. یادِ من...
Thursday, November 1, 2012
.......
مثه ديدن يه قفسه ي كتاب قديمي.. دلم هُررري ريخت پايين.. موسيقي خوبه، تسكينه... اما غرق شدن تو اين قصه ها خود فراموشيه...
اون چيزي كه اينجا معلقم نگه ميداره رو فقط بايد با خودش تجربه كرد! نه حتی ربطی به حسه خوب بارون.اين كه يه تجديد خاطره یه نفره نيست!
i came on ur demmand
don't give me false hope
we're back by big demand
don't give us false hope..
Wednesday, October 24, 2012
عجیب بود که دیروز دلم اون بشقاب سبزا رو می خواست. دو سه تا بشقاب و کاسه ی سبز خوب و شکننده واسه خودمون. که بشه کنار هم همه ی خوراکیهای دنیا رو تو ظرفهای گود بامزه خورد. هوام سرده. عجیبه که تو این سکوت. مساله اینه که داره سرد میشه و چیزایی که می بینیم به اون خوبی که می خواستیم یا باید پیش میرفت نیست. اما مهم نیست که به اینا داری فکر می کنی. مهم اینه که ته دل آدم تو همون لحظه -علی رغم همه فکرا و تصمیما و واقعیتای مسلم- می تونه ساز خودش رو بزنه. و این قویه. خیلی قوی. کی می تونه بگه که یه روزی عجیب دیگه وجود نداره براش؟
Monday, October 22, 2012
I'll get off this boat in a m''inute
'Cause I know you'll be'' saf'er without me in it''
''
'
she's singing n i can't focus!
Sunday, October 21, 2012
خراب کردن یه چیز زیبا؟
خراب کردن هیچ چیز زیبایی..
چرا جلو رفتن انقدر تلخه؟
Friday, October 19, 2012
the ones, we miss, , , ,, ,, ,, ,, , ,, , ,,
Friday, October 12, 2012
بر گرديم به اون روزا؟
Wednesday, October 10, 2012
The first is the colors it brings to our lives,
But,
The second may- be- just- we- that let it fall..
Quotations
?
Saturday, October 6, 2012
autumn's here:)
بهش میگم نه امسال. توی تاریکی حتمن متعجب نگاه کرده که پس چی. میگم پارسال. شششش.ت. صدای خنده ش میاد. میگم شاید دو سه هفته ی دیگه. حالا تصویر یه روز بارونی. دستمال گردن چارخونه ی زرد. سیب های کوچیک خوش بو. خرمالوهای پشت پنجره ی ایون. اینا جلوی چشمش میاد.
چقدر دیگه مونده تا بیست روز دیگه؟
Friday, September 21, 2012
تو کار امشب یه آقای دیو ثی بود. درست تو بدترین جای قصه که خانومه قصه داشت از غصه میمرد و فقط از دستش بر میومد که سرش داد بزنه به جای جدی شدن و جواب شروع میکرد که "جون.جون.جون". مثل "آ". آقای سمت راست من از بعضی ازین تیکه ها که واقعن واسه منم خوب بودن میترکید از خنده. همین آقای سمت راستی شاید دیشب ش گریه کرده بود. آ همینجوری چشماش پر اشک شده بود و محکم. آقای سمت راستی یه جای خیلی نزدیکتری بود. خیلی خیلی نزدیکتر. خیلی خیلی آرووم تر. خیلی خیلی فراموش نشدنی تر. جدانشدنی تر.خخـــــــــــــــــــخخخخخـــــــــــــــــــــــ خانومه قصه داره میمیره از غصه. اشکاش بند نمیان. آقای قصه مستاصله. میگه باید تصمیم داشت.باید هدف داشت. بــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
یک سال راه اومدیم. زانو زدم جلوی یه دست ورق که به من بگن خبر خوش داری. بعد اون اومد نشست جای من. من لیوانا رو از وسط راه جمع کردم. به اون اطمینان دادن که باید قدمیکه رو هوا نگه داشته رو محکمتر برداره.. من ازینکه فکرام توی جمع خونده شن ترسیدم نیت نکردم. من بیست و چهار بار اینجا بودم و هیچ وقت تصویری از یه پرش نداشتم. ولی انقدر با دماغ خوردم زمین که دیگه واسه زندگی شاخ و شونه نکشم که بشین ببین اگه من دیگه از این دیوار بالا رفتم که معجزه ی روز بعدم دیوارایی باشن که دور تا دورم چیده شده باشن. قبلنم تو فال کسی این همه از دست دادن بوده؟ کسی پشت کسی وایساده بوده کهبفهمه و بدونه و چمدونش رو زده باشه زیر بغلش؟ گفت فکره رفتنی.. م
Tuesday, September 11, 2012
"
وقتی به گذشته فکر می کنم و سعی می کنم که آشفته نباشم و بتونم درست با سیر زمان حرکت کنم، قدم به قدم به اسمها میرسم و آدمها. که گیجم میکنه که چی جوری و از کجا پای این آدم به اینجای زندگی من کشیده شد و واکنش من واقعن به نگه داشتن یا دور کردن اون آدم از اون تیکه چی بوده و این تلاش ها به کجا رسیده. اتفاق ها در ذهنم نزدیک تر شده و خیلی جاها روی هم افتاده و کمتر از قبل برام قابل تشخیص هستن تو زمان. در عوض قسمت هایی هستن که بدون هیچ توجیه ای کش اومدن و پررنگ هستن. لحظه هایی که شاید هیچ وقت، حتی اگر هزار بار دیگر هم تکرار شوند، هیچ حس مشخصی، هیچ درکی از اونها نخواهم داشت. و این نتیجه ی تلاش من برای فراموش کردن جزییات وقایعی هست که هر لحظه، همزمان جلوی چشمم از نو اتفاق میافتادند. و من هر لحظه از آینده رو درگیر غلبه بر احساسات متناقضی بودم که از مواجهه با اون وقایع در من شکل می گرفتند. .
مثل خاطره داشتن. از هربار خندیدن به عادتهای ساده تا نصفه شکلاتای کنار لیوان چایی.. خب این تازه یه روزه.
Wednesday, August 29, 2012
یه فصله. کاش انقدر رویا نبافته بودم واسه پاییز..
Monday, August 13, 2012
منی که همه ی عمرم لحظه به لحظه هرجایی رسیدم وایسادم به خودم گفتم مثلا همینجا! درست همین الان اگه دنیا زیر پات خالی شه و تمووم.. چی؟؟حالا من از اتفاق دل شوره دارم.
من از زیر و رو شدن، از نابودی وقتی که داره اوضاع درست میشه می ترسم.
من براش کوچکترین گل بنفشِ برگ شبدری دنیا رو بردم. .
بعد مرداد تموم شد یه دفعه. بادِ خنک بود. خیابونهای خوب و یه ماه کامل وسط آسمون.
Saturday, August 4, 2012
تو این اوضای گه من از ارتفاع بیست متریِ زمین میگم "بابا؟"، دو تا ورق روزنامه پخش میشه وسط کوچه و با لحن خوب و همیشه ی روزای بی دغدغه میگه "بابا!". مثه خوابهای قدیمیِ پرت شدن از طبقات بالا. مثه افتادن یا حسِ لق بودن دندونا. مثه این شبها که یه رویای تکراری جدید رو میسازه برام، نه پرت شدن، نه ترس افتادن یه دندون، فقط تحت تعقیب بودن. که تو واقعیت هیچ تجربه ای ازش نداشتم هیچوقت. مثه به زور گرفتن چیزی ازم، که من گلاویز میشم به خاطرش.
Wednesday, August 1, 2012
ازون وقتای تابستونه که دیگه پاییزُ میخوام. بسه مرداد.. پاییز شه که مثه برق تو خیابونای خیس و خنده.. که نفهمم چی جوری گذشت..
تابستونا خنده دار نیست. یه چیزی از یه جایی هرسال آوار شده رو سره من که مطمئنم می کنه این روزای داغ فقط خوبن واسه مردن و یه روزی از بغض ش...
Saturday, July 28, 2012
چارده روز میگذره و بی هیچ دلیلی. شنبه ست، کاغذای پر از خطای نصفه نیمه ای که از وسط جمله ها کش اوومدن و بدخط ن و ول و نا مفهوم . شنبه ها تموم شده. اینا دیگه هیچی نیست. همینه که فقط کش میاد و رنگ پریده س و ساکن. چل و هشت ساعت دارم تا هزار و هشتصد تا کلمه ی پشت سر هم از این کاغذا درآرم. صد و چل و چارتای دیگه که شاید حافظه م بپره و یه سلام طولانی و یه چند ساعت تاریکی و پرده هایی که از گوشه ش یه تیکه نور رو پخش کنه تو اتاق. چند تا جمله. چند تا بوق. چند دقیقه.
باید هزار و هشتصد کلمه بنویسم.. معنی دار.
Tuesday, July 10, 2012
یه پین بنفش که یه نقطه ی خالی از نقشه رو نشون میده.
به پایِ آدمها موندن سخته..حتی فکرش.. حتی امروز بودنش وقتی فردا تو یه لحظه با همه ی جزییات ش از جلوی چشمهات محو میشه.
Sunday, May 20, 2012
و من به آدمی که دوست دارم تکیه میدم و
هره کره می کنم.غوغا
و
از همه ی آدمهایی که میشناسم بیزارم. آروم
و
زندگی م میشنوم که ازم می پرسه چرا؟؟
.
.
.
جواب؟
Thursday, April 12, 2012
...
*
Wednesday, April 4, 2012
اینکه خانومه س که چهار ماه پیش برای آفای ش یه ویدئو شر کرده که زیرش نوشته "مرجان فرساد-پرتقال من" انقدر شبیه منه یعنی یه چیزی بیشتر از سلیقه... که نمیشه مطمئن شد باید حس خویش رو گرفت یا نگران تر شد.
Monday, April 2, 2012
بزرك شدن هيج شباهتي به عادي شدن نداره. مثلن الان مثل هميشه دو نصفه شبه و من انكار كه يكي دنبالم كرده باشه تند تند خهمه فمكرارو مي كنم كه نميدونم تموم شه بره يا اينكه مي ترسم وقت كم بيارم اخرش! بعد لا به لاي اين همه فكر و تيكه باره هايي كه ازين ور اونور مي خونم و تند تند يكيشو سيو مي كنم جار تاش رو ميفرستم واسه علي يهوكله م رو مي كنم تو بالش كه ات امشب كه نفسم بدجوري بالا نمياد بوي اين عطر بزنه بالا كه من يه دفعه ببينمجقد دلم ميخواد تو لحظه يكي اين عطرخ رو بخره برام!اونم نه براي اينكه دلمكادو بخواد!يا كادوي كرون بخوام بكيرم از كسي! دلم ميخواست يكي بدونه جقد همين الان خودم به حس كردنهبوي اين دور و ورم نياز دارم! بعدش من ديكه تنها كسي نباشم كه جيزي رو ميدونم! . . . . همين!هزار بار! به اندازه ي همه ي جيزاي كم اهميت و احمقانه اي كه هي از من برسيدن بكو و فقط من ميدونستم و هنوزم.. همين! اينم بر غلط تايبيه! بله! . . . دنياي ِ بي درد جه شكليه واقعن؟
" چگونه میتوان چنین کسانی را قانع کرد که این نیرنگ، عشقی شورانگیز بوده است ؟ "
Sunday, April 1, 2012
اضطراب ١٤ فروردين دارم. براي اولين بار!
Saturday, March 31, 2012
کلمه یِ من ُ!! رویایِ خواب ُ!! زمزمه ی آوازِ جیغِ ش.. تو سر من!
من.. اطاعت پذیری.. خودم.. گریه نکن ها.. هفت و چل و پنج دقیقه.. از.. عاشقی نکن عاشقی نکن
Sunday, March 4, 2012
نوشته "از ماه تا ستاره" ؟
it's. ai. self-smile.
اتاق پر شده از بوکه:)
Saturday, March 3, 2012
وَ آرزو میکنم باران در دیاری دیگر بباردُ برف در شهری دور...
Friday, March 2, 2012
بيام بعدش بخندم ؟ لبخندمُ بزنم.
يه كم اروم تر از جايي كه ديشب وايساده بودم. اما انتظارُ نيستم. وقتي بعدش سياه يا سفيد. همه يا هيچ باشه. نيستم كه ازين به بعد قايم كنم كه اين رنگِ از كجا اومد به اين اتاق.. موهام.. ... اما ميدونم وايسادنم نيستم.
تا صبح به خودم ميگم چيزي نشده! چيزي نشده! عوض ش دو هفته ي خوبي باشه لطفن! سياه نباشه! سريع باشه! من بخندم شايد همه اين روزاي گه با ٩٠ تموم شدن. موهامو.. من لال َم!
سطح امادگي ِ من؟ صفر! بگذر!
.. اما دلم خواست باشه. حسم همینه فقط. نه قبلی. نه بعدی. نه حتی همین الان که چه اتفاقی افتاده یا اصلن افتاده؟ .دِلم می خواد باشه. و.. اگه.. نباشه؟ نمیدونم. فقط میخوام باشه.
اما کابوسه.. با اصراری که همیشه واسه واقعی شدن ش بوده. من نمیخوام هیچ چیش واقعی شه! خدایا من همینی که الان هست رو دوست دارم اخه!! پس این چرا نگرانم می کنه؟ فکرِ چی؟ چرا تو پنج دقیقه همه ی ریتم های بد تند میشه؟ من تند رفته باشم باز! میخوام من تند رفته باشم باز...
شایدم فقط یورتمه میرم سمتِ هر چیزه تازه ای!
کابوسه چند ساعت یه بار برمی گرده. هوا بهاره. خونه مرتب شده. از نشستن، ولو شدن کف اتاق لذت می برم. از جا به جا کردن قاب پنجره ها. کرکره های سفید با پرده های توری طرح دار، با کتون های تیره و نور گیر.. کابوس من حالمو می پرسه. جاهای خالی تو ستون کتابهای دیوار .. ریفرنس های نخریده و هر دقیقه رو اعصاب...کابوس حسابهای صاف نشده. فکرای داغون. جاهای خالی. جاهای خالی. این بوی لعنتی ِ بهار. کابوسا.. اما دیوارای رنگی تنگای ماهی بارون خنکی برنامه های تازه!! من خَرِ این تغییرِ فصلم!!!
Wednesday, February 22, 2012
سبزه. قایق. اصلن یه کشتی خیلی کوچیک با بادبانهای سفید، که آبی اقیانوسی رو تداعی می کنه.
سبزه. قایق. اصلن یه کشتی سفیده کوچیک، که آبی اقیانوسی رو تداعی می کنه.
من نمیدونم چند بار تو زندگیه یه آدم اتفاق می افته -دیروز-! اما بود. حالا مدام میگه این چه حرفیه میزنی. شاید واسه اون هنوز اتفاق نیافتاده. .
Saturday, February 18, 2012
من كلمه هاي عجيب غريب تند تند مقاله هاي تف شده ي ٢٠١١ دستاي رنكي حوضهاي يخ زده تولد دزاشيب بدقولي هاي بيرحمانه جون كندن هاي به قصد مرك بي خوابي سرازير شدن برف سربالايي تحسين سربالايي سرازير شدن تحسين سرازير شدن سيم چهارم تحسين سرازير شدن تحسين طاعون
خفه! ]مِيزِز]
Monday, February 6, 2012
[خفه]
به همین خاکستری ای باد نه عطسه که کنه.. من ضعیف م! خُب!
عجیب ترین بازیه یه آدم عجیب ترین و احمقانه ترین و احمقانه ترین و احمقانه ترین و احمقانه ترین بازیه درد-دارِ یه آدم ... یه جوری که الان که داری خفه میشی ازین شوخی، عمقِ عمقِ وجودت، تا تهِ استخونت، از چیزایی که شنیدی تیر بکشه
Wednesday, February 1, 2012
"وَ بعد رؤیای عشقُ مسافتُ طلوع ِ گاه گاهِ آفتاب.."
Monday, January 30, 2012
ازون وقتهاي ". نفس رو با صدا بيرون دادن" بود. روي بلندي، شب، دور.از عمق وجود.
Sunday, January 29, 2012
"تو را شناختم و تو را يافتم و تو را دريافتم و
.. همه حرفهايم
"
Wednesday, January 25, 2012
جيزي سياه و سفيد نشده. من زير و رو نشدم. فشارِ فقط. من نميخوام واقع بين باشم! فشارِ ولي..
.
ازون وقتهاي هي نوشتن و هي اصلن هنوز جايي ثبت نكرده بك سبيس زدن.هي هر دقيقه خفه شدن و ننوشتن و كسي رو نداشتن براي اصلِ اصله قصه. فقط طولاني بي حوصله بودن.ور رفتن. .. .. .. من نمي تونم بكم. نمي تونم بنويسم. به قدر روشن كردن يه جيزي كه باهاش بشه درست حسابي فارسي تايب كرد هم فكر واسه كفتن ندارم! جاش يكي باشه تعريف كردن نخواد كه كوجيك نشن اتفاقا. كم درد نشن. يكي كه همه ش اينجا بوده باشه فقط!.
از دير رسيدن از دير رسيدن از دير رسيدن از دير رسيدن از دير رسيدن از دير رسيدن از دير رسيدن..
Monday, January 23, 2012
"اي رسيده تازه از راه ؟ اي نرفته راه و بيراه ؟ ..."
won't you do this for me and cover me from the sun?
Saturday, January 21, 2012
به طرز مسخره ای از دیدن یه تیکه نخ و قرقره ی قرمزی که رو میز جامونده به وجد میام.یعنی یهو کله م داغ میشه، نیشم تا کجا باز میشه هی می خوام جیغ بزنم اصلن.از تصور این ترکیب طوسی قرمزه تو برف یا عجیب تر از همه حتی از قیافه ی خودم تو آینه!! یه جوری خوشحال میشم که همه ش لازم دارم بپرم با یکی در میون بذارم! جیغ بزنم! اصلن علامت تعجب بذارم ته همه ی جمله ها. اصلن کلن یه وضعیتی پیش اومده که هر طرفی می چرخم با یه پدیده ی مهیج تازه و وحشتناک خوشرنگی روبرو میشم که هی جیغم میاد همَش.
-در واقع یه وضعیت پایا، یه وضعیته به شدت پایا و ماندگار(؟!)-
Thursday, January 19, 2012
جاي همه چي .مي خوام نگران هيكلم باشم قطع كردن اين قرصها. صاف كردن شكم م. خواب. ورزش. يه روي ديگه از زندگي ميخوام.
Wednesday, January 18, 2012
بعدش خودم ميام لبخندم ُ ميزنمُ بعله همه چي مرتبهِ ُ اين يه فصلِ قشنگُ بارونيه.
. اصلش اينه كه نبايد فكرش رو كرد.اما اينكه ادم حس كنه چيزي از دست داده.. همه فكرم همينه. همه چيم هر روز.
وسطه زندگیه من. وسط اکواریوم پر از ماهی های رنگیه من که سطحش از قطره های ریز بارون دیشب هنوز بالا پایین میره. وسطه این قاب شیشه ای که با بدبختی کشیدم دور این همه حس خوب. پیداش میشه. شرط میذاره. میگه میمونم باهات. فکر میکردم نگران بی خوابی های منه. عجیب تر از همیشه شه.
Monday, January 9, 2012
ميگه بازم بهت تبريك ميگم:)
Friday, January 6, 2012
نارنجی-آجری های کبریتی سفید-سورمه های راه راه نزدیک بهم بافتهای ذغالیه سوراخ سوراخ کلافهای پشمی کرم-طلائی من اصلن اعتقاد ندارم اینا هیچی نیست. چقدرم رنگ داره بدمصب!