Saturday, July 30, 2011

جِنسِششش.. دستِت نرسیدنه.

Thursday, July 28, 2011

میگه من فراموشی رو دوست ندارم. من نمی تونم جدا شم..
من نتونستم اونو واسه ت پیداش کنم. الان که دوباره هفت دقیقه تا پاییز دیدم یادم افتاد. زنگ بزنی به کیان بریم بیرون؟ ببین منم نمی تونم اینا رو خاک کنم.

Tuesday, July 26, 2011

You ... you've got what must belong to me,
I need! I'll bleed for more possesions.
You ... you've got no right to disagree
Bow! Kneel! Or fear my aggresions.
دویست سالمه
؟
بگه من باید چی کار کنم.
یکی م یه روز بشینه جای من این وضع رو مرتب کنه.

Monday, July 25, 2011

خیله خب من یه موقعی یه آدمی داشتم که پارسال این موقع ها، دقیقن پارسال همین موقع ها فکر می کردم باید همه کار واسه ش بکنم. یعنی درست نمیدونم که امروز بود یا فردا. ولی
من هنوز از فکرش سرگیجه میگیرم  خوابم بهم میریزه.

Sunday, July 24, 2011

دلم ذوق مداد رنگی می خواد. کاغذ، پاستل، مداد رنگی، آبرنگ نه! دلم ذوق اینا رو می خواد!
بعد همه چی دوباره عادی میشه. تو می مونی و زیر پات که خالی شده.

Saturday, July 23, 2011

iknowaboutmyself.
شونزده ساعت پیش بود که داشتم فکر می کردم امروز بارون هم نمیتونه بیاد سهم من شه. اشتباه می کردم. شونزده ساعت گذشته. من نگرانم کسی بهش تبریک نگفته باشه. اینم اشتباه می کنم.

Friday, July 22, 2011

hate hearing this "again".. hate this game. hate this place.
هوایِ من نداره.

Wednesday, July 20, 2011

كه باید از كجا رها شوم...كه باید از كجا رها شوم..
i'm gonna-be-thinking-..
and they are away..
"if a girl says she's not scared, then can't even light her cigarette, it means she is scared of something."

Tuesday, July 19, 2011

من دوست دارم آدمه نخوابه. وقتی من نمی خوابم، ما نمی خوابیم، آدمه م نخوابه. من بتونم فک کنم یه کسی هست. بتونم بگم چه سخت میگذره. بتونم اصله اون چیزی که داره هنوزم باعث میشه سخت بگذره رو پیدا کنم بگم. من دوست دارم انقدر از آسمون هر دقیقه سنگ نباره وسط زندگی م. انقدر همه چی بد نباشه. دوست دارم یه چیزی عوض شه اینجا. باید یکی باشه که بتونم بگم دوسش دارم منم راحت بخوابم.

Monday, July 18, 2011

you're damned if you'll give them the satisfaction of you going back
You'd freeze to death before you'd share a roof with them
And you'd starve before you'd let him get his hands on you again
So you cower in the towns forgotten places
And you make your bed with unfamiliar faces
And at last you've got your freedom but that's all you've got
You're tryin' to make your mind up if you're better off
.
.
یه دلشوره ی عجیبی. حالا که منتظر هیچی نیستم. شایدم هوا گرفته باز.
Heard the rattle from the chains
This goddamn room it gets so small sometimes

Sunday, July 17, 2011

i had a dream that you were gone.
woke up and you were gone.

Saturday, July 16, 2011

دارم ویران میشم بس که نمی تونم اینا رو بخونم. هیچ کدوم رو.

Thursday, July 14, 2011

It comes to you begging you to stop
Wake up
But you just move your hands upon the clock
Throw coins in the wishing well
For us
You make believe that you are still in charge..

Wednesday, July 13, 2011

And a new breeze chattered
---
in its May-bud tenderness
---
Sending water-lillies sailing
---
And the long night awakened
---
and we soared on powdered wings
---
in a magic lantern slide
---
Creatures of the candle
---
Dipping and weaving
--- flutter
in our haystack madness--
Butterfly-stroking..

Can't stand it..

Tuesday, July 12, 2011

"اصلن یه وقتهایی نمی فهمم خوابم دارم باهاش حرف می زنم یا اصلن خوابه اینی که دارم واسه ش تعریف می کنم." اینو نمیگه. شاید یه همچین چیزی.

Monday, July 11, 2011

She made up someone to be
She made up somewhere to be from
This is one business in the world where that's no problem at all
سرم. کیبورد. فشارِ دستم. اِمممممممممم." روزمرگی پس میدم.

Saturday, July 9, 2011

خوندن سخته برام.. شعرم میاد..

Friday, July 8, 2011

اسممو صدا نمی کنه.
میگه "باید". میخنده میگه "ببین بیست سال دیگه که بچه دارم شدی باید". اسمم رو صدا نمیکنه چونه م رو نمیگیره بگه "..ببینمت؟ گریه نکن دیگه. باشه؟".
میگه "باید.".

Thursday, July 7, 2011

have i told u about the pills?

Tuesday, July 5, 2011

"

در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می زنم، در منزل است. در هفت سال گذشت ه
شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است.
تماس هاي تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روي تصادف اتفاق میافتد. روراست: هر موق ع
که عشقم بکشد، به او زنگ می زنم. انگشتم را که هفت بار روي دگمۀ اعداد دستگاه تلفن فش ا ر
دهم، از آن سوي خط ناگهان صداي رفیقم را می شنوم: الو!
گفت و گوهاي تلفنیمان زیاد مهم نیست. آن چه که اهم یت دارد این واقعیت است که او همیش ه
گوشی را برمی دارد. گاهی صبح ها و گاهی شب ها به او زنگ میزنم.
می گوید که می رود سر کار. اما می پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ م ی
گوید متأهل است و با این حال من هرگز زن او را به چشم ندیده ام و زن او هرگ ز در هفت سا ل
گذشته گوشی تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرفهاي ساعت یک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پیداست که خودش گوشی ر ا
برداشت. تلفن فقط یک بار زنگ زده بود. به تدریج به این نتیجه می رسم که او از س ا ل 1972
خانهنشین است و تنها کار او این است که در خانهاش منتظر این باشد که من روزي بهش زن گ
بزنم.


"

Monday, July 4, 2011

.
این چه گریه ایه؟ بزرگ که میشی باید کمتر گریه کنی. چرا این همه ضعیف تر هر روز؟
بد خسته ام.

Sunday, July 3, 2011

.ازین دستها هیچی برنمیاد