Monday, February 28, 2011

whatabout butterflies?
if i might say so.. i would never say anything about them.
"و هنوز آیا می توانی پیپ مرا پر کنی؟ نه! این فقط یک نمایش است. اینطور نیست؟"
تو دو سه هفته ی گذشته دو سه هزار بار فهمیدم دیگه آدمی نیستم که بتونه راحت یه گوشه گم و گور شه. حتی فقط چند ساعت. موضوع تعلقی چیزی نیست. فقط دیگه نمیشه انگار. انقدر همه چی کمرنگه و نبودن بی معنی که دیگه چه فرقی می کنه که با این بازیها گنده ش کنیم؟!

Sunday, February 27, 2011

من داشتم دنبال چند خط چیزی که بشه خوند می گشتم. کتابام نیست. یه دفعه یاد جان شیفته افتادم. عجله داشتم. پنج شنبه ی شلوغی قرار بود بشه. بهش فکر نکردم. دانلود فصل اول تموم نشده بود. نمیدونم چی می خواستم. اما تو صد صفحه اول نبود. قسمت سوم رو که گرفتم خیلی دیر شده بود. رندوم چندتا جمله نوشتم و راه افتادم. آقای م نیست. ما نباید نگران باشیم. پنج شنبه ی شلوغی نبود.
...........
she believes anything she reads
it could be one side or the other
Free Press or Time Life covers
she follows newsprint anywhere it leads
but still she can't seem to read and nobody knows
nobody knows what she needs
Whatever happened to wishes
Wished on a star?
Was it just something
That I made up for fun?

Friday, February 25, 2011

میدونست این کلیدها چقدر از برخورد مستمر انگشتهاش بیزارن؟ میدونست وقتی اینجوری بی فکر میزنه چقدر وحشتناکه؟ اونم میدونست چه کابوسی میشه؟
a post war dream..
آنت بر آشفته پشت به او کرد و گفت: هیچ.

سیلوی یاد زخمی را بیدار کرده بود که آنت می خواست فراموش کند. بر اثر تناقضی که چند و چونش را نمی توانست بیان دارد و از ژرفای سرشتش سر بر می زد.آنت با آنکه از آمدن بچه شادی می نمود، به مردی که آن را به وی ارزانی داشته بود کینه می ورزید. آن غافلگیری حواس و آن شور و هیجانی که بدین گونه تسلیمش کرده بود نمی بخشید. این سرکشی غریزه انگیزه ی پنهانی گریزش از روژه و امتناع از دیدن او بود.
در ته دل، آنت از او بیزار بود.
از آن رو بیزار بود که دوستش داشته بود.

Wednesday, February 23, 2011

فردا پنج شنبه ست. من دلم یه صبح تا شب پرسه زدن تو این مسیرهای تکراری رو نمی خواد. فردا روز شلوغی میشه. من دلم هیچ کدومه اینا رو نمی خواد.
...

Tuesday, February 22, 2011

.
199
i find you..happy for today..
i mind you..
..
i feel so separated...
come and judge me.
If i compiled all my crimes and my lies into amnesty, would you ... ? won't. you.

Monday, February 21, 2011

اتفاق بده اینه که نمیدونی با این دو سه تا سوال و جواب چیکار کنی. میای پاکشون کنی می بینی مگه نه اینکه هر دفعه من اومدم خالی شم ازت سر و کله ت یه جور دیگه ای باز شد زود؟ پس پاکشون نمی کنی چون اصلن دلت نمی خواد دوباره ای وجود داشته باشه!
یا شاید چون می ترسی که اگه این دفعه ای نبود واقعن چی؟ بدتر از همه اینه که نمی دونی.

Saturday, February 19, 2011

"i move around a lot. Not because i'm looking for anything really, but because i'm getting away from things that get bad if i stay."

Thursday, February 17, 2011

میگن باید منتظر اتفاقهای جدید بود.. میگن طرح! ..ترور! ..مبارزه! من نمی خوام اینها رو بشنوم. من دستم به اینجا هم نمیرسه که چیزی بنویسم.. دستم به آدمه هم نمیرسه که یقه ش رو بچسبم بگم گوش کن!!! حرف دارم خب!!!
من نمی خوام ببرم! نمی خوام خوش بین باشم! من شاکی ام نیستم.
من میگم "چرا؟؟؟" اما تو رو خدا شروع نکنین.. من نمی شنوم. من حرف ندارم.

Tuesday, February 15, 2011

امروز معنی اون خواب نبود. ولی شاید این روزها کابوس شب باشن و این خواب. شاید تو واقعن اونجا بودی و من داشتم برات توضیح می دادم که نمیشه.. شاید اون خونه و بادکنک های نارنجی ش واقعیته که تو اونجا انقدر خوب خداحافظی می کنی..
دارم فکر می کنم می تونم.. میشه..

Sunday, February 13, 2011

"تموم شد!"
"امشب برمی گردی خونه!"
پیر میشیم هر بار...
اوهوم. وقتش که میرسه بدون اینکه حواسمون باشه لباس های تیره مون رو پوشیدیم. مضطرب ایم. آروم به نظر میایم. صبور تریم.. محکم تر شدیم انگار.. مضطرب اما.. جدا شدن اصلن بی صدا نیست ..

Saturday, February 12, 2011

سوال می پرسه و هیچ ایده ای از چیزی که بهش فکر می کنه ندارم. جواب سوالش نه ئه! من دوست ندارم بهش نه بگم. من تو موقعیتی نیستم که بگم "نه، ولی میشه یه کاریش کرد". اون حتمن درکی نداره که من چرا نمی تونم ردش کنم. من دوست داشتم میشد این کار رو واسه ش بکنم. من می پرسم "کی؟" من میخواستم بدونه که انقدر...
اگه بود.. من می تونستم؟
شاید این چیزیه که می خواستم ازش مطمئن شم!
باید شانسش رو بهم می دادن. کاش هنوز اون خونه بود...

Friday, February 11, 2011

Close the curtains, lock the door,
Left my note upon the stair,
In the hope you wouldn’t read it..

Fake emotions in my head,
Everything i’ve seen and read
Can’t begin to find a reason

But i don’t like this place at all,
Makes me wonder what i'm here for
Someone take this pain away
Dying to see another day

And i don’t want to be your friend-or pretend i can fit into
i’m incensed, i’m blown away
Dying to see another day..

Thursday, February 10, 2011

امشب..نمی دونم.. تو اصرار می کنی واسه جشنواره..من با بسته ی این عطره وایسادم روبروی تو..تو گیجی ازینکه چی شده... در اون خونه بسته شده تو فکر می کنی من باختم این پنجره رو به چنگل نیست... به پیچ پله که می رسیم تو می پیچی تو تنم.. من گریه نمی کنم.. این آدمه برگشته..پنج شنبه س من صبح از خواب پا میشم.."امروز س. رو می بینم"... امشب.. نمی دونم .. من فکر می کنم یه بار دیگه ازت می خوام... من و تو آدم تو صف وایسادن نیستیم.. من و تو دیگه چرا باید باهم تو یه صف وایسیم...من اما می خوام... من و تو توی هیچ صفی واینمیستیم...تو خیلی خواستی...

Tuesday, February 8, 2011

Sun is red
moon is cracked
Daddy's never coming back
Nothing's ever yours to keep
Close your eyes, go to sleep
If I die before you wake
Don't you cry, don't you weep
Nothing's ever as it seems
Climb the ladder to you dreams
If I die before you wake
Don't you cry, don't you weep
Nothing's ever yours to keep
Close your eyes; go to sleep
این حرف ها.. این همه کار... این همه کوچیک شدی؟ می خوام بخوابم.

Monday, February 7, 2011

امروز بعد مدت ها شمردم. شاید برای اینکه اگه دفعه بعدی کسی پرسید چند وقته یه عدد داشته باشم که تحویل ش بدم. اما میدونم موقع ش که بشه باز میزنم زیر همه چی و مثل احمق ها با خنده می پرم وسط حوفش که چند وقته چی دقیقن؟
فردا صبح باید زود بیدار شم. حداقل تا یه مدت. شاید واقعن زیاد هم بد نباشه که از فرزان شماره ی یه دکتر خوب رو بگیرم.
می خواهم زود بخوابم. قرار بود بدون گریه. ولی فردا خیلی کار دارم.
...
"من نمی‌خواهم بروم. من باید بروم. تو نمی‌خواهی دیگر آنجا بمانی. تو باید بمانی. من نمی‌توانم شب را با تو بگذرانم. شب ما را جدا می‌کند"

Sunday, February 6, 2011

به محسن فکر می کنم.نه انقدر مطمئن که برم سراغش. فکر می کنم این دفعه که پیداش شد...
اویلبل میشم. نیست.
یادم رفته. کل حواسم به این آهنگه ست. ایمیل میاد "مُحی سنت یو ای مسیج" . تا لحظه ای که عکس ش رو ببینم نمیدونم چه کنم با این همه خوشی.
دیگه حتی خوش شانس نیستم و این چیزا یعنی این دفعه دیگه ته ته ته ش بوده.
با یکم تفاله شوخی هایی که هیچ وقت تموم نمیشن.
نمی دونم. شاید آدم باید حداقل یه بخشی از زندگی ش رو خوب بازی کرده باشه که گاهی منتظر باشه از یه جا دیگه اتفاقه بیافته. یه فکر دیگه حتی این همه بغض دار نگران باشه.. شاید من هیچ جاش رو درست بازی نکردم. شاید همینه که هیچ وقت کسی بهم نگفت. شاید واقعن همیشه همه چی تحت کنترل م بوده. شاید من زیادی تظاهر کردم.

Saturday, February 5, 2011

در به در دنبال تقویم م. دوست داشتم منم واسه ش میشمردم چقدر کم مونده به تولدش و این روزا که این همه درگیر کاره و خسته همه ش بهش فکر می کنم! نه اینکه تاریخ چیزی رو گم کرده باشم. اتفاقن ذهنم شده یه آرشیو بزرگ از لحظه هایی که همه ش جلو چشمم هستن. ولی همه ش باهم. یه جا. پیچیده توهم. همش میخوام بپرسم فکر می کردی اینجوری بشه؟ می خوام بهش بگم ته ته همه این نرفتن هام این روزا اینه که فکر می کنم باید بیام به تو یه سری بزنم.. به خاطر خودم.. که با همه این داستانها همیشه حسی خوبی داشتم باهاش.. که وقتی انقدر گیج م که نمیدونم به بقیه چی باید بگم.. می تونم بیام بشینم اونجا حرفهای عادی بزنیم باهم ، من به همه ی روزای خوبی فکر کنم که یه بار با پیدا شدنش تو زندگی م بهم برگشت.
...
یه عالمه به حرف زدن نیاز دارم! نیاز یعنی چیزایی اینجوری که الان وقتشه باید بگم. اما جون می کنم تا بشه این چندتا جمله که..میدونم از همیشه بی معنی تره.
heavy,cold cloth over the eyes-helping with the pain
گالری مهروا..چند تا تابلوی نقاشی دیواری و یه قاب اشفته ی رنگی و لکه های سیاه جوهر ... که قسم می خورم هیچ معنی ای نداره. یه اتفاق که اسمش هنر نیست. ...

Friday, February 4, 2011

پی سی رو روشن می کنم، میام اینجا دو سه دقیقه بازه صفحه، سردم میشه، خاموش می کنم، میرم زیر پتو ..

Tuesday, February 1, 2011

ننوشتن یعنی گریه نکن، دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.
a burning wish for.