مثل خاطره داشتن. از هربار خندیدن به عادتهای ساده تا نصفه شکلاتای کنار لیوان چایی.. خب این تازه یه روزه.
Thursday, August 30, 2012
Wednesday, August 29, 2012
Monday, August 13, 2012
Sunday, August 5, 2012
امشب اولین شب پاییز بود!
من براش کوچکترین گل بنفشِ برگ شبدری دنیا رو بردم. .
بعد مرداد تموم شد یه دفعه. بادِ خنک بود. خیابونهای خوب و یه ماه کامل وسط آسمون.
بعد مرداد تموم شد یه دفعه. بادِ خنک بود. خیابونهای خوب و یه ماه کامل وسط آسمون.
Saturday, August 4, 2012
تو این اوضای گه من از ارتفاع بیست متریِ زمین میگم "بابا؟"، دو تا ورق روزنامه پخش میشه وسط کوچه و با لحن خوب و همیشه ی روزای بی دغدغه میگه "بابا!". مثه خوابهای قدیمیِ پرت شدن از طبقات بالا. مثه افتادن یا حسِ لق بودن دندونا. مثه این شبها که یه رویای تکراری جدید رو میسازه برام، نه پرت شدن، نه ترس افتادن یه دندون، فقط تحت تعقیب بودن. که تو واقعیت هیچ تجربه ای ازش نداشتم هیچوقت. مثه به زور گرفتن چیزی ازم، که من گلاویز میشم به خاطرش.
Subscribe to:
Comments (Atom)