Thursday, August 30, 2012

Has Title*

مثل خاطره داشتن. از هربار خندیدن به عادتهای ساده تا نصفه شکلاتای کنار لیوان چایی.. خب این تازه یه روزه.

Wednesday, August 29, 2012

یه فصله. کاش انقدر رویا نبافته بودم واسه پاییز..

Monday, August 13, 2012

منی که همه ی عمرم لحظه به لحظه هرجایی رسیدم وایسادم به خودم گفتم مثلا همینجا! درست همین الان اگه دنیا زیر پات خالی شه   و تمووم.. چی؟؟حالا من از اتفاق دل شوره دارم.
 من از زیر و رو شدن، از نابودی وقتی که داره اوضاع درست میشه می ترسم.

Sunday, August 5, 2012

امشب اولین شب پاییز بود!

من براش کوچکترین گل بنفشِ برگ شبدری دنیا رو بردم. .
بعد مرداد تموم شد یه دفعه. بادِ خنک بود. خیابونهای خوب و یه ماه کامل وسط آسمون.

Saturday, August 4, 2012

تو این اوضای گه من از ارتفاع بیست متریِ زمین میگم "بابا؟"، دو تا ورق روزنامه پخش میشه وسط کوچه و با لحن خوب و همیشه ی روزای بی دغدغه میگه "بابا!". مثه خوابهای قدیمیِ پرت شدن از طبقات بالا. مثه افتادن یا حسِ لق بودن دندونا. مثه این شبها که یه رویای تکراری جدید رو میسازه برام، نه پرت شدن، نه ترس افتادن یه دندون، فقط تحت تعقیب بودن. که تو واقعیت هیچ تجربه ای ازش نداشتم هیچوقت. مثه به زور گرفتن چیزی ازم، که من گلاویز میشم به خاطرش.

Wednesday, August 1, 2012

ازون وقتای تابستونه که دیگه پاییزُ میخوام. بسه مرداد.. پاییز شه که مثه برق تو خیابونای خیس و خنده.. که نفهمم چی جوری گذشت..
تابستونا خنده دار نیست. یه چیزی از یه جایی هرسال آوار شده رو سره من که مطمئنم می کنه این روزای داغ فقط خوبن واسه مردن و یه روزی از بغض ش...