Thursday, December 31, 2009

"اضافی بودن" واقعی ترین حسی یه که خوب می فهممش. تو این خاک تو همه ی این دیالوگها.

Tuesday, December 29, 2009

.احساس مسمومیت می کنم. نمی دونم از امتحان آز میکروب فرداست یا همراهی احمقانه ی امروزم.

.باز چشم های پف کرده: چشم های..

.حقمونه!

?From this moment, how can it feel , this wrong

Saturday, December 26, 2009

من اینجا توی این اتاق شیشه ای هیچ کاری ازم بر نمی یاد..توی این تاریکی تو این اتاق هر طرفی که می چرخی مثل اینه که یه نفر زل زده باشه تو چشمات و تو هیچ جوابی براش نداشته باشی
...
نگاهم رو از قاب شیشه ای پشت مونیتور برمی دارم. شافل رو آف می کنم. چشمم می افته به میز شیشه ای زیر دستم. دستم می ره تو موهام. سرم رو می گیرم بالا. من دارم با قاشقم با لایه خامه پف پفی روی فنجون بازی می کنم. سرم رو گرفتم بالا. آدمه دستش رو زده زیر چونه ش. نگاه ش خجالتی نیست دیگه. هزار سال وقت داره
.
...

Friday, December 25, 2009

هیچ کدوم از آدم هایی که من می شناسم "لیدی این رد" نمی خونه. من آدمای زیادی نمی شناسم. من برای حریم شخصی افراد احترام زیادی قائلم. من آدم خودخواهی ام. خیلی خودخواه. من آدم احمقی هستم.

Wednesday, December 23, 2009

همیشه دلم می خواست کسی برام ساز دهنی بزنه.

اما هیچ وقت نتونستم به کسی هدیه بدمش. بالاخره یه روز یه ساز دهنی خوب برای خودم می گیرم.

Tuesday, December 22, 2009

نمی دونم کدوم یکی از این سه تا کلمه انقدر عجیب بود که دو روز از لحظه ای که "آی هارت یو" رو از زبون آبجی کوچیکه شنیدم می گذره و من انگار صد ساله دارم فکر می کنم من اولین بار کی این رو شنیدم؟ چند سال پیش بود؟ چند سالم بود؟ اگه عجیب نیست پس چرا یادم نمی یاد؟!

Monday, December 21, 2009

واتز رانگ ویت می که نمی شه الان دستهام رو تو جیبهای خودم کنم یه چند ساعتی اوون بیرون راه برم؟ بعد خودم بر می گردم خونه.

از این روزها که هیچی باهام فیت نمیشه متنفرم. این وقتها که موزیکَ رو الکی می زنم ریپیت شه، پیمِ ساعت َم باید گم شه، بقیه چرت تر می گن و بیرون خونه نه پاییزه نه زمستون.

اینجور موقع ها که همش چرت می گی و هِرهِر می خندی، یکی باید بیاد چونه تو بگیره بالا، نگاه کنه تو چشمات، بگه باز چی شده؟بعد من قول می دم نزنم زیر گریه.

Saturday, December 19, 2009

اینجا هیچ مخاطب خاصی نداره و دتز دِ وِی آی لایک ایت.

Friday, December 18, 2009

گذشته ای که توش هیچی نیست.

درا(و)نینگ این اِ توزند فیس.

آیم نات اِ گ*ی. آیم نات اِ هُ*ر.

Sunday, December 13, 2009

من یک آدم کاملا مستقل ام. یک فرد مستقل بدون هرگونه وابستگی ای. لطفا باور کنید! اصلا این شال گردن و پسوردم.

Wednesday, December 9, 2009

6:20 صبح --- چهارزانو رو تخت ---- گرین اُورکت اُر اِ براون لِدر کت بد رنگ؟

4:29 صبح --- مچاله زیر پتو --- کلی مزخرف و یه "کلاً گود لاک"!

Sunday, December 6, 2009

این صدای پر انرژی که تو می شناسی از اولین قطره بارون امشب تو گوش من می گه "اگه سه شنبه هم بارونی باشه چی؟". این تازه بهترین قسمتـِ شه.

دو روز دیگه. یه روز نسبتاً خوب. این دفعه هم تموم می شه. یعنی کمتر از چهل ساعت خوشی.

Friday, December 4, 2009

مثلا هر از چند گاهی باید آخر شب وقتی بر می گردی خونه یقه آخرین نفری رو که از کنارش رد می شی رو بگیری و یه "آی هیت بیینگ یو نوَ!" حسابی بهش بگی.

بعد یه لحظه کنارش مکث می کنی و بعد به بقیه راهت ادامه می دی. اینطوری.