"اضافی بودن" واقعی ترین حسی یه که خوب می فهممش. تو این خاک تو همه ی این دیالوگها.
Thursday, December 31, 2009
Tuesday, December 29, 2009
Saturday, December 26, 2009
من اینجا توی این اتاق شیشه ای هیچ کاری ازم بر نمی یاد..توی این تاریکی تو این اتاق هر طرفی که می چرخی مثل اینه که یه نفر زل زده باشه تو چشمات و تو هیچ جوابی براش نداشته باشی
...
نگاهم رو از قاب شیشه ای پشت مونیتور برمی دارم. شافل رو آف می کنم. چشمم می افته به میز شیشه ای زیر دستم. دستم می ره تو موهام. سرم رو می گیرم بالا. من دارم با قاشقم با لایه خامه پف پفی روی فنجون بازی می کنم. سرم رو گرفتم بالا. آدمه دستش رو زده زیر چونه ش. نگاه ش خجالتی نیست دیگه. هزار سال وقت داره
.
...
Friday, December 25, 2009
Wednesday, December 23, 2009
Tuesday, December 22, 2009
Monday, December 21, 2009
از این روزها که هیچی باهام فیت نمیشه متنفرم. این وقتها که موزیکَ رو الکی می زنم ریپیت شه، پیمِ ساعت َم باید گم شه، بقیه چرت تر می گن و بیرون خونه نه پاییزه نه زمستون.
اینجور موقع ها که همش چرت می گی و هِرهِر می خندی، یکی باید بیاد چونه تو بگیره بالا، نگاه کنه تو چشمات، بگه باز چی شده؟بعد من قول می دم نزنم زیر گریه.
Saturday, December 19, 2009
Friday, December 18, 2009
Sunday, December 13, 2009
Wednesday, December 9, 2009
Sunday, December 6, 2009
Subscribe to:
Comments (Atom)