Tuesday, September 29, 2009

خیلی یه دفعه ای تصمیم گرفتیم کار رو از همون موقع شروع کنیم. صبح که از خونه می زدم بیرون دوربین رو هم برداشتم. هوا خوب بود. از همونجا که نشسته بودم صاف تو چشماش نگاه کردم خودش بود. گردنش رو یکم چرخوند و ژست بهتری گرفت. قرار گذاشتیم که هر جور شده ادامه ش می دیم. با مرتب کردن پرده، نوری که از شیشه افتاده بود تو رو تنظیم کردم.

..

باید پیاده می شدم. از جاش بلند شد. نتونستم جلو خندم رو بگیرم. همونجوری که داشتم از خیابون رد می شدم دوربین رو گذاشتم تو کیفم. بار چندمی بود که این کارو می کردم. همه چی یادش رفته بود باز انگار.

...

شاید یه بار دیگه امتحان کردم. تا اوون موقع فکر می کردم دیگه عکسی اینجا نذارم. شاید.

Monday, September 28, 2009

.
.
امروز


Thursday, September 10, 2009

می دانند، آنچه را از آن قیصر است باید به قیصر داد. خدا پر توقع نیست. به همان روح خرسند است. تن را رها می کند. و حتی دیگر ادعای حقی بر عمل آدمی ندارد. برایش نیت کافی است. و قیصر از این بهره می جوید. همه را صاحب شده است

Thursday, September 3, 2009

هر آدمی باید هر از چندگاهی بتونه تمام عصر یه روز پر مشغله ش رو لم بده رو کاناپه ی مورد علاقه ش، بدون اینکه به چیزی فکر کنه حتی به آرنج ش که با تکیه ناجوری که بهش داده وضع ناراحتی پیدا کرده، هیچ تکونی نخوره و تا ته ته تهش فرو بره ..کرخت کرخت.