Wednesday, August 31, 2011
Sunday, August 28, 2011
خواستم بگم "من همینم واقعن". بعد یاد ممنتو افتادم که خواسته بودم بگم "اما من دوست داشتم واقعیت داشت. یعنی واقعیت داشت، فکر نبود فقط" اما فقط تعجب کرده بودم و احتمالن گفته بودم "فکرشو نمیکردم". بعد حتی یاد لاست افتادم که نمیدونم چرا گفته بودم که "خب بیا اینجوری فکر کن" ".." که بعدش شنیده بودم"خب من اینجوری بهش فکر نکرده بودم""خوب بود".دیدم دلیلی نداره. چیزی نپرسیده که..
Saturday, August 27, 2011
"درست هفت ماه بود که مغازه ی قهوه فروشی سورن بسته بود، و ناقوس کلیسا به صدا در نمی آمد. گفت: پس کجایی؟ همه جا را زیر پا گذاشته بود. بیمارستان ها، نظمیه، قبرستان، هر جا که فکر می کرد رفته باشم، سر زد. پنجه ی دست چپم را که یک انگشتر با نگین آبی فیروزه در انگشت میانی ام بود از هم گشودم و لای موهاش فرو بردم و گفتم: عزیزم، عزیزم. گفت کجایی و گریه کرد. گفتم: عزیزم. دستش را بالای سرش دراز کرد و کلید برق را زد. و در تاریکی مرا دید که دست لای موهاش فرو می بردم. خواست که من بگویم عزیزم. گفتم: عزیزم، عزیزم.
.
.
"
.
.
"
Friday, August 26, 2011
Thursday, August 25, 2011
Wednesday, August 24, 2011
میدونی مشکل من با موزیکا چی جوری حل شد؟ هنوز وقتی بهش فک می کنم هیچ ایده ای ندارم که الان وقته چیه چی باید گوش کنم الان. فرقی نمی کنه حتی تو آرشیو خودم باشم یا نه. یه اسم می بینم. دو دقیقه همینجور کرخت فقط اسمه رو نگا می کنم که بتونم بفهمم چیه. بعد مثه آدمام خودشون تکون میخورن. من سرجامم. هیت کردم رو آدمه. اما فکر اینکه ازش خوشم اومده یا چیزی رو ندارم. بعد بی هدف یه سری چیزی تکون میدم. بعد موزیکه پلی میشه. من خوشم میادو می بینم همینو می خواستم. بعد زمان میگذره آدمه حالش ازم بهم می خوره. من سر جام یه فولدر دیگه رو باز می کنم. همین. یه ریتم کرخت تر از خودم و زندگی م ریخته تو چیزی که می شنوم. اما خوبه. دیگه اونقدری آویزون کسی نمیشم که بگه چی گوش کنم.
آدمه
؟
آهنگه
.
آدمه
؟
آهنگه
.
Tuesday, August 23, 2011
گلوم پرِِ .
من تو استخونام ..
باید یه بار واسه همیشه این حسرتهای بیموردِ پا در هوا رو فراموش کرد.
گفتی بیمورد؟ گفتی پا در هوا؟
واسه چیزهایی که نه تو میتونی کاریشون کنی نه من.
خب؟
واسه چیزایی که برا من اهمیتی ندارن.
گوش میدی؟ چون واسه من به کلی علیالسویهس.
بالاخره یه روز باید بت میگفتم.
اونی که واسه من مهمه اون چیزیه که تو دستام دارمش. اونیه که با جُف چشام میبینمش .
(چیزی که میخواستم ازدهنت بشنوم. آدم حقیقتو وقتی تهِ وجودش مخفیه حس نمیکنه. اما وقتی بروز کرد چه وحشتناکه و پُرصدا! و از اون به بعد دیگه براش مهم نیست. حالا میفهمم!)
من تو استخونام ..
باید یه بار واسه همیشه این حسرتهای بیموردِ پا در هوا رو فراموش کرد.
گفتی بیمورد؟ گفتی پا در هوا؟
واسه چیزهایی که نه تو میتونی کاریشون کنی نه من.
خب؟
واسه چیزایی که برا من اهمیتی ندارن.
گوش میدی؟ چون واسه من به کلی علیالسویهس.
بالاخره یه روز باید بت میگفتم.
اونی که واسه من مهمه اون چیزیه که تو دستام دارمش. اونیه که با جُف چشام میبینمش .
(چیزی که میخواستم ازدهنت بشنوم. آدم حقیقتو وقتی تهِ وجودش مخفیه حس نمیکنه. اما وقتی بروز کرد چه وحشتناکه و پُرصدا! و از اون به بعد دیگه براش مهم نیست. حالا میفهمم!)
Monday, August 22, 2011
Sunday, August 21, 2011
Saturday, August 20, 2011
Friday, August 19, 2011
یه چیزی مثل حمایت. که اونسره دنیا بلیت گیرم نیومده باشه. پولم ته کشیده باشه. خسته باشم بخوام برگردم.نگه عب نداره. نگه نمیشه. برمیگردی. بپرسه کجام! بگه واسه کی! بدونم درستش می کنه. نه که من اینجوری همه راهی که تو پنج شش ماه رفته بودم رو یکی دو روزه برگردم برسم سرجای اولم. همون قدر آشفته. که یه چیزی بود که داشت میشد. بعد این همه وقت. توی خود من.
Thursday, August 18, 2011
Wednesday, August 17, 2011
جمعه ای تو اون مغازه هه ازین آویزهای چوبی بود، من پام رو که گذاشتم تو مغازه شروع کردم اول یه دو سه دقیقه واسه خودم گیج زدن، بعد یه دفعه سکوت شد، من قضیه رو یادم رفت. یه چند دقیقه بعدش دوباره در مغازه هه باز شد، آدمه که پاش رو گذاشت تو گه گیجه من باز شروع شد. آویزِِ ازین آونگهای چوبی بود.دستت که می خورد به در هرکدوم از نخهاش شروع می کردن به حرکت و تیکه چوبهای قهوه ای سوخته ای که حتمن بوی چوب سوخته ای که خیس خورده باشه هم میدادن می خوردن بهم. یه صدایی شبیه زنگ موبایل من میداد.
از جمعه تا حالا ازین یه تیکه ی اتاقم یه صدایی میاد شبیه همون صدائه..
از جمعه تا حالا ازین یه تیکه ی اتاقم یه صدایی میاد شبیه همون صدائه..
Monday, August 15, 2011
Sunday, August 14, 2011
Friday, August 12, 2011
he's alive... that scares me..
واقعن مثه سوارکاری. اسب رو دوس داری. سواری ش رو. هیجان ش رو. به خودت میگی چیزی نیست از پس ش برمیای. اما پات که رو رکاب سفت میشه ... گرمه.. زنده ست.. به خودت میگی یه دور دیگه! چیزی نیست! عادی میشه! اما نمیشه.. می گفت این رکاب یعنی می ترسی. یپ. دتز ایت.
Thursday, August 11, 2011
Tuesday, August 9, 2011
Monday, August 8, 2011
Da-dwe-da-da-doo-dwa
آ. می گفت گربه ها و دو ماه که بگذره و دلش/..
که عادت می کنه.
من/..
هیچ وقت گربه ها رو نمی فهمم.
آ. از غرور حرف میزد و می گفت نمی تونست قبول کنه که تو بند فقط بخونه/.
باید ساز می گرفت دستش.
من/..
صدای این پیرمرد رو گوش میکردم و فکر می کردم چه بد که من ازین یکی خوشم اومده/..
da-dwe-da-da-doo-da-ah
که عادت می کنه.
من/..
هیچ وقت گربه ها رو نمی فهمم.
آ. از غرور حرف میزد و می گفت نمی تونست قبول کنه که تو بند فقط بخونه/.
باید ساز می گرفت دستش.
من/..
صدای این پیرمرد رو گوش میکردم و فکر می کردم چه بد که من ازین یکی خوشم اومده/..
da-dwe-da-da-doo-da-ah
Friday, August 5, 2011
Subscribe to:
Comments (Atom)