دنیا هیچ غریبه ای نذاشته برای من.
Thursday, November 28, 2013
Sunday, November 24, 2013
Friday, November 8, 2013
Wednesday, October 16, 2013
Saturday, October 5, 2013
Friday, October 4, 2013
امید.وارانه به انتظار
دل تنگی جدا ازینکه امروز چه روزیه و چقدر منتظرت هستم و چیزایی که شب قبل اتفاقی در موردت شنیدم اولین چیزیه که قبل از باز کردن چشمهام بیدار میشه.. هرروز اول صبح بیشتر از هر وقت دیگه ای و بیشتر از روز قبل..
Wednesday, October 2, 2013
Tuesday, October 1, 2013
Monday, September 23, 2013
Friday, September 20, 2013
Sunday, September 15, 2013
Saturday, September 7, 2013
Tuesday, September 3, 2013
had enough?
i'll show you how much you have missed through the time.. we weren't right..
will you hear me out?
will you hear me out?
Monday, September 2, 2013
Saturday, August 31, 2013
Friday, August 30, 2013
Saturday, August 24, 2013
جواب نمیده! کار جواب نمیده! نبودن آدمها جواب نمیده! معاشرت با آدمهای تازه ی تک دیالوگی جواب نمیده! خواب جواب نمیده! همه ی بیداری رو خواب بودن جواب نمیده! خسته تر ازین هم ممکنه؟ کار سیزده ساعت تو روز که نفس رو رمق رو شوق هر حرکت اضافی رو بگیره ازت که بتونه تو اولین ساعات تاریکی گنگ و پوچ و خسته روونه ی تخت ت کنه که فردا باز بازی از نو جواب نمیده! دلم تنگه! هیچ دیواری.. جواب نمیده! هیچ دیوارِ بی رحمی..
Friday, August 23, 2013
Thursday, August 22, 2013
Saturday, August 17, 2013
Wednesday, August 14, 2013
وگرنه خونه..بايد پر نور باشه
مگه اينكه خونه ي تو باشه! فقط خونه ي تو مي تونه دنج و و ابري و آروم باشه
Friday, August 2, 2013
:................................................................)
نمیفهمم این وقتها فقط عطش احمقانه و شدید منه به تو یا برعکس نتیجه ی تمایل و تلاقی روح خسته ی توئه که زیر این همه فشار ،حتی از سمت من، دیگه طاقت نیاورده.. فقط میدونم باید همه ی روز رو بخوابم و اجازه بدم تا زمان بیشتری رو اینجا بمونی.
Wednesday, July 31, 2013
ميدوني چرا چشمامونو ميبنديم؟ از خجالت نيست،
نا نه جرئت شكستن سكوت نيست..دلم ميخواد سرمو يه جاي پايين تر بذارم،.خيلي پايين تر..پاهامو خيلي خيلي بالاتر..خون تو سرم نيست..سي و دو ه ه ف ت ه؟؟ نفس م نيست.. هر چي هست بغضه همه ش..ولي بازم ادم نميشه ميگه سي و دو هفته ي ديگه خوبه؟؟؟ خيلي خيلي متين تر..خيلي خيلي صبورتر.. شاخ و شونه ميكشه هنوز.٦٤ ه ف ت ه؟فك ميكنه از پس ش بر مياد...چشماتو ببند سرتو تكون بده كه يعني خوبه!
Monday, July 29, 2013
Friday, July 26, 2013
Thursday, July 25, 2013
"(برگردین خونه بچه ها (همه منتظریم؟"
میدونی من هیچ وقت پیگیره کوهنوردی نبودم انقدر. هیچوخ دعا نکردم واسه سلامتی کوهنوردی. حتی می تونم اعتراف کنم از شنیدن هیچ فتحی حس غرور نکردم.. اگه هیچ وقت شنیده بودم.
اما من واسه برگشت اونا دارم هنوزم دعا می کنم. میخوام برگردن. میدونی وقتی من جزییاتشو خوندم حسودی م شد. این اصلا انصاف نیست که اونا انقدر راحت بتونن کوله بارشون رو جمع کنن برن یه جای دنیا پرچمشون رو ببرن بالا بعد هیچ وقت برنگردن پایین..این همه تنهایی؟؟ این همه بی خبری؟؟؟ تو قلب کوهستان؟؟ کی این اجازه رو به اونا میده که یادداشت بنویسن و بعد با خیال راحت بدون اینکه فک کنن چی به سر ادمایی که قلبشون واسشون می تپه برن دنبال عملی کردن تصمیمشون. این بیشتر از درکه منه اما اگه دعا میکنم از حسودی م نیست.. واسه اینه که با همه ی قلب م میخوام اونا برگردن.. واسه اینه که من معنی انتظاررو، دلشوره رو خوب میفهمم.. واسه اینه که من هر لحظه خودمو میذارم جای یکی از اون ادمایی که این پایین میخواسته اغوشش رو واسه یکی از اونا باز کنه و از ته دل خوشی کنه ازینکه دوباره داره عزیزشو بغل میگیره....کاش اونا برگردن..من دعا میکنم که برگردن هنوز چون میخوام که اعتقادمو به معجزه از دست ندم.. چون میخوام برگشتن از این ته نا امیدی، اعتقاد به ممکن شدن هرچیزی که انقدر ناممکن به نظر میرسه رو یه بار دیگه ببینم.. من دلم میخواد تو هنوز یه جایی واسه معجزه گذاشته باشی واسه مون.. تقدیر من نیست؟ نبود؟ نمیشه؟ من تو خودم دنبالش نیستم...انما امره اذا اراد شیا ان یقول له کن فیکون؟؟ خب این تنها باوره منه.. چرا انقدر از خواست تو دوریم همیشه؟؟ سوال نیست! نشون بده! بگو برگردن.. که برگردن!!!
* نیازی به (همه) نیست
اما من واسه برگشت اونا دارم هنوزم دعا می کنم. میخوام برگردن. میدونی وقتی من جزییاتشو خوندم حسودی م شد. این اصلا انصاف نیست که اونا انقدر راحت بتونن کوله بارشون رو جمع کنن برن یه جای دنیا پرچمشون رو ببرن بالا بعد هیچ وقت برنگردن پایین..این همه تنهایی؟؟ این همه بی خبری؟؟؟ تو قلب کوهستان؟؟ کی این اجازه رو به اونا میده که یادداشت بنویسن و بعد با خیال راحت بدون اینکه فک کنن چی به سر ادمایی که قلبشون واسشون می تپه برن دنبال عملی کردن تصمیمشون. این بیشتر از درکه منه اما اگه دعا میکنم از حسودی م نیست.. واسه اینه که با همه ی قلب م میخوام اونا برگردن.. واسه اینه که من معنی انتظاررو، دلشوره رو خوب میفهمم.. واسه اینه که من هر لحظه خودمو میذارم جای یکی از اون ادمایی که این پایین میخواسته اغوشش رو واسه یکی از اونا باز کنه و از ته دل خوشی کنه ازینکه دوباره داره عزیزشو بغل میگیره....کاش اونا برگردن..من دعا میکنم که برگردن هنوز چون میخوام که اعتقادمو به معجزه از دست ندم.. چون میخوام برگشتن از این ته نا امیدی، اعتقاد به ممکن شدن هرچیزی که انقدر ناممکن به نظر میرسه رو یه بار دیگه ببینم.. من دلم میخواد تو هنوز یه جایی واسه معجزه گذاشته باشی واسه مون.. تقدیر من نیست؟ نبود؟ نمیشه؟ من تو خودم دنبالش نیستم...انما امره اذا اراد شیا ان یقول له کن فیکون؟؟ خب این تنها باوره منه.. چرا انقدر از خواست تو دوریم همیشه؟؟ سوال نیست! نشون بده! بگو برگردن.. که برگردن!!!
* نیازی به (همه) نیست
Tuesday, July 23, 2013
Monday, July 22, 2013
زندگي كردن تو خشك ترين تيكه ي اين زمين بدي ش اينه كه هيچ اقيانوسي وجود نداره واسه اينكه اگه لازم شد همه ي خستگياتو ببلعه..موضوع پريدن از يه ساختمون بيس طبقه نيست..دلشم نيست كه تيكه پاره هام از روي زمين جمع شه.. حرفْ مرگ يا حماقت نيست..غرق شدن تو سبكي شناور بودن روي آبِ..يه روند تدريجي..مثه كم كم گرفتنِ الكل..مثه خاطره هاْ..هرروز..شلِ شلْ...
Friday, July 19, 2013
Sunday, July 7, 2013
تا ته تاریک ش برم داد بزنم و هیچی نباشه که سکوت اون بالا رو بهم بزنه برگرده پشتشو نگا کنه بگه بجنب! جا میمونی!.
یه روزایی دلم میخواد جاهامونو با سایه هامون عوض کنیم. بچسبم کف زمین هرچی اون میپره بالا پایین من یه لحظه ام از زمین جدا نشم. همه جا با خیال راحت باهاش برم. وقتی از جوب میپره در کمال خونسردی با همه قدم برم توشو درآم و وقتی توی خیابونا از روی درپوشای فاضلاب رد میشه تیکه تیکه از لای نرده های درپوش بریزم توش یه بار تا ته برم و بدون یه لحظه مکث بدون اینکه ککمم بگزه به راهش ادامه بدم. میخوام بتونم گم بشم تو تاریکی هروقت از روز که دلم خواست غیبم نزنه هیچ کی نگه کجا رفت چی شد! فک کنن میدونن داره چه اتفاقی میافته همه چی مرتبه طبعیه با اولین تیکه نور باز سرو کله م پیدا میشه.
اِسلیو؟
اِسلیو؟
Saturday, July 6, 2013
Wednesday, July 3, 2013
Saturday, June 29, 2013
Friday, June 28, 2013
[امروز نمِ بارون]
میخوام آینده رو زندگی کنم بسه گذشته! من از تابستون امسال اصلن نترسیدم. نه. الان شهریوره. یه کم نزدیک تر به پاییز. یه کم خنک تر. بیرون که بودم امروزم باد خوب میومد. بادای خوب و مخصوص پاییزی که یه جوری پیچ و تاب میخورن وسط شهر که انگار میخوان دست همه رو بگیرن بیارن شون تو بازی. دست آدمو نمیگیرن ولی این خیلی احمقانه ست! بسکه شر و شورن موهای آدمو میکشن. موهای من خیلی بلندتر شده. رنگ موهای خودمه و وقتی تو باد بهم میریزه خوشم میاد. چون تصویر موهای سفیدی که مدتهاست جرئت درست مواجه شدن باهاشون رو از دست داده بودم خیلی غریبه با این باد سرخوشی که میپیچه توش و اینجوری نیست و چون این فقط ظاهرشه من ازین تصویر عجیب خوشم میاد. باز خوشم میاد که انقدر شلخته بلند شده و من این همه صبور بودم باهاشون که از دیدنم به وجد بیاد و موهامو بگیره تو دستش زل بزنه تو چشام. این اولین باریه که دیدمش حتمن. بعد این همه وقت. میدونی این همه روزای سخت همشون خیلی زود از یاد من میرن وقتی که انقدر یهویی خودمون رو پیش هم میمینم و عین آمار هربار که این اتفاق افتاده متوجه میشم که چقدر موهامون بلند شده. معلومه که اینجوری نیست که همه ی این پنچ شیش ماه رو مثه ادمای نخستین بدون برس و شونه و قیچی زندگی کرده باشیم. اما همین خیلی بهم مزه میده که درست از چند روز قبل اینکه همو ببینیم اونم حواسش به موهاش نیست که مرتبشون کنه و همین برای من عالیه. خودمم نمیفهمم این چه جور دل خوشی ایه. اما حتی اگه لذتی که من ازین اتفاق ساده میبرم حتی یه مریضی ام باشه مهم نیست. چون واقعن از دیدن قیافه ش تو این وضعیت با موهای بلند بهم ریخته به وجد میام.
.
.
.
.
.
.
.
سخته.. اما می بینی چه راحت ممکنه اگه خواسته باشی ؟
.
.
.
.
.
.
.
سخته.. اما می بینی چه راحت ممکنه اگه خواسته باشی ؟
Thursday, June 27, 2013
براي امشب كه هنوز خوابي نديده ام، به پيشواز تعبيرش ميرم، ميخواهم خواب تو را ببينم.
اين معنيه دلتنگيه. مثل اينكه با دوره هاي چندماهه. روزاي اول حواسم نيست. بعد هي گم ميشم. هي گم ميشم هرروز. اما چنددماه كه ميگذره دوباره روزام همه شب ميشن،. همه ش توي تمام وجودم فرياد ميكشن. يه چيزي يه كسي توي خودش توي خودم داد ميزنه مدام.آآاااااه!! آااااااه!!! صداشو ميشنوم! تو داغ ترين و روشن ترين لحظه هاي روز يه نيرويي كله ي منو ميكنه تو، تنم مثه غار ميشه. ديواره هاي سنگي. انعكاس صدا! روزاي تلخ و ارامشي كه ساختم زمان بوده، واسه اماده شدن اين غار! بعد هرطرف ميچرخم همه جا از جاي خالي تو نوشتن! پوستراي بزرگ رو ديواره كافه ي خلوت!جاي خالي تو! به ياد فواد نجفي حتي؟ يكي از دوقلوهاي بور و پنج شيش ساله اي كه موهاش فره؟ آآآههههه!! مثل اينكه بال دراارم! آااااه! مثه اينكه جانم؟!! آآآه! مثه اينكه ٨٨! پيروزي! جاي شلاقا! آزادي!مثه كهن! مثه قهوه ي بالاخره از سر اتفاق!! مثه ريسه هاي لامپاي ١٠٠ واتي اويزون تو استيج!! مثه مهدي!! مثه يه شب تو ازادي تن ها!!! بوووووووههوو!!!ااااه!!مثه جنوب!!مثه ويولن وقتي كه آرشه كشيده ميشه..رو پوستم؟! تو زمان!ا؟مثه جاي خالي تو!!آااااه!!!
مثه تقدير نه؟؟؟ايمان! بازگشت!! نه؟چرا نه!؟؟؟!آآآآآآآآآآآآآآه!!
Wednesday, June 26, 2013
من حتي وقتي مغازه ي اقا مشتبي بسته شد رو هم يادمه. كركره هاي پايين كشيده ي كتابفروشي اي كه شبيه زيرپله ها توش بايداز چندتا پله پايين ميرفتي.شايد پرونده ي اون كتابا همونجا بسته شد.
آيدا تا حالا انقلاب نرفته. خيلي جاها هست كه تا حالا نرفته و خيلي كارايي كه هنوز نكرده، فردا قراره بريم انقلاب. واسه خريدن چند جلد كتاب كه كمك كنه به راحت تر گذشتنه تابستوني كه شاهدم با همه ي اتفاقاي خوب و بعدش چه كند و سخت داره ميگذره. عجيبه كه نميدونم با چي بايد شروع كنه! من هيچوق فكر نكردم با چي شروع كنم! اولين تجربه هايي كه يادمه كتابايمربوطبه مصر وموميايي ها و چيزاي عجيب غريب اين تيپي بود كه از كتابخونه ي مدرسه گرفته بودم، دوم دبستان احتمالا! طبعا بعد از كتابايي كه خونواده گرفته بودن برام. من زود عادت كردم به كتابخونه ها، شايد چون تصوير خيلي كمرنگي داشتم از كتاباي بابا كه تو يه جابه جايي بيشترشون رفت به كتابفروشيه قديمي اي كه كتاباي دست دوم ميخريد. آقا مشتبي! من هخيلي كوچيك بودم و بعدن فهميدم با اينكه تو كتاباي بابا خيلي رمانهاي معروفي بود كه هروقت تو كتاباي درسي اسمشون رو ميشنيدم حرص ميخوردم اما من قاعدتا نمي تونستم كتاباي بابا رو دوست داشته باشم كه پر بود از تاريخ و دموكراسي و نويسنده هايي مثل جلال! همونجور كه بعدا كه بازمانده ي كتاباي مورد علاقه ش رسيد دست من كه پيش كتاباي خودم نگه دارم هميشه جلوي اون همه اسماي خسته كنمده و مذهبي و انقلابي چيزايي ميچيدم كه نبينمشون! اما خاطره ي اونروزا رو يادمه كه آقا مشتبي يه دشمن بود و من هميشه فكر ميكردم بايد يه جوري كتابامون رو پس بگيرم!
بعدا كه من رو حساب همون حس و حساسيت پام باز شده بود به مغازه ي اقا مشتبي آقا مشتبي ديمه شبيه اون كتاب فروشي اي كه من تصور كرده بودم نبود اصلن! شده بود لوازم تحريري! يا شايدم بود از اول! ولي من هيچوقت از خودش و مغازه ش خوشم نيومد! حتي وقتي خاطره سرازير شدنه كتابا بهش برام كمرنگ تر شد جاش رو يه كيف زشتي كرفت كه من اصلا دوسش نداشتم! داييم برام خريده بود! همون كلاس دوم سوم شايد! عجيب بود كه من كه هميشه عاشق كلاسورا خودنويس ها و چيزايي كه داييم ميگرفت چرا انقدر ازون كيف بدم ميومد و هيچ وقت درست حسابي ازش استفاده نكردم! شايد رو حساب همون كينه ي قديمي!
بعد ديگه اسما كتابا فقط با كتابخ نه ي مدرسه همراه نبود برام! الان كه فكر مي كنم حتي ديگه يادم نمياد اون همه كتاب تو اون سالا از كجا سرازير شدن تو زندگيه من كه ديگه كتاباي كتابخونه ي مدرسه هيچ جذابيتي نداشتو كارت عضويت فقط به درد اين ميخورد كباهاش به كتابخونه راه پيدا كنم و اسم كتابايي كه دوست دارمو جلو بچه ها ليست كنم از تصدي كتابخونه سراغ بگيرم! كتابا حتمن شروعش بچه هايي بودن كه خواهر برادراي بزرگ ترشون ميخوندن! معلم كلاس چهارمم كه يه حساب خيلي بزرگ روم باز كرده بود و بعضي وقتا كتاب ميورد! جوي كه توش سينوهه خوندن يه دفعه مد شد و بعدش ديگه نميشد جلوي هر رمان قطور و چند جلدي كهباهاش اشنا ميشدي مقاومت كرد! كتابخونه ي دايي كه چون تو پاگرد طبقه بالا بود ميشد ظهراي تابستون از قفسه هاييش كه قفل نبود كتابارو ورق زد و از هركدوم چند خط خوند! شايد علاقه م به كاراي يواشكي بود كه همون روزام هلم داد به اين مسير! شايد عادت كردن به قصه ها واقعن..
داستانا و شخصيتاي هيجان انگيزي كه معمولن ظهراي خلوت و تنهاييش رو پر ميكرد
هيچ وقت كسي نخواست من كتابخون بشم! هيچكسي فكر نكرد با چي بايد شروع كنم! من حتي كتابايي كه گهگاهي با مامان از نمايشگاها ميخريديم هم خيلي قبول نداشتم! فكر ميكردم مني كه فلان داستا معروف رو خوندم حالا داستان قطعه ي گمشده خيلي برام سبك نيست؟ اينجوري بود كه بعدها فهميدم مثلن شل سيلوراستاينم از نويسنده هاييه كه بايد خوند! معلومه كه معيارهام و اون همه غرور احمقان خيلي ام به جا نبود! اما واقعيت اينه كه اگه يه بچه ي اينجوري دور و ورم ميديدم حتمن كلي ذوق ميكردم و سر راهش كلي سيب ميچيدم كه يواشكي دنبالم بياد! اما ايداعلاقه اي نداشت و منم خوشم ميومد كه متفاوت و كاملا بي شباهت به من اصلن دنبال رفتاراي خاص نيست! انقدر سعي كردم اين تفاوت رو قبول كنم كه حالا حس ميكنم شايد خيلي وقتا خودم دورش كردم ازين فضا يا اجازه ي وارد شدن ندادم بهش! هنوزم وقتي ميگه كتابي كه به درد سن م بخوره داري و مي بينم خودش علاقه نشون ميده سختمه كتابامو بهش بدم، هب من كتاباي زيادي ندارم! كتابا همون قدر كه سريع پاشون باز شد به زندگيم همونقدر سريعم غيبشون زد! نه فقط چون از يه جاييفك كردم ديمه بسه و فكر كردم حوصلشون رو ندارم! چون واقعن كتابايي كه خوندم دست به دست ميچرخيد و كتاباي زيادي نخريدم و هرچي هم بود تو بدع بسترنه موند دست اين و اون! عادته بده پس ندادنه كتابا! اما همين چيزايي ام كه تو قفسه موهست و ميدونم كه منم سن اون بودم كه خوندمو ازش دريغ ميكنم! شايد چون ميترسم من جهت بدم به فكرش! اما حالا ميخوام شروع كنه. هر چيزي كه خودش ميخواد رو. حتي ممكنه فردا امه ببينم مثلن چشماش وقتي يه بسته پاستل رو ميبينه برق ميزنه به جاي كتاب با مداد و پاستل و كاغذ برگرديم خونه. اما ميخوام تابستون امسال شروع كنه.. شايد تابستوني كه حتي با غاراق ولي من ديگه خودمو پيدا نكردم توش!
خيلي سال قبل يا حتي بعد كتاباي آيدين آتيش زده شده بود تو حياط خونه و بعد ازون هميشه يه لكه ي سياه و بزرگ تو تصويارايي كه از حياط خونه يادمن ميومد وسط حياط بود
بعدا كه من رو حساب همون حس و حساسيت پام باز شده بود به مغازه ي اقا مشتبي آقا مشتبي ديمه شبيه اون كتاب فروشي اي كه من تصور كرده بودم نبود اصلن! شده بود لوازم تحريري! يا شايدم بود از اول! ولي من هيچوقت از خودش و مغازه ش خوشم نيومد! حتي وقتي خاطره سرازير شدنه كتابا بهش برام كمرنگ تر شد جاش رو يه كيف زشتي كرفت كه من اصلا دوسش نداشتم! داييم برام خريده بود! همون كلاس دوم سوم شايد! عجيب بود كه من كه هميشه عاشق كلاسورا خودنويس ها و چيزايي كه داييم ميگرفت چرا انقدر ازون كيف بدم ميومد و هيچ وقت درست حسابي ازش استفاده نكردم! شايد رو حساب همون كينه ي قديمي!
بعد ديگه اسما كتابا فقط با كتابخ نه ي مدرسه همراه نبود برام! الان كه فكر مي كنم حتي ديگه يادم نمياد اون همه كتاب تو اون سالا از كجا سرازير شدن تو زندگيه من كه ديگه كتاباي كتابخونه ي مدرسه هيچ جذابيتي نداشتو كارت عضويت فقط به درد اين ميخورد كباهاش به كتابخونه راه پيدا كنم و اسم كتابايي كه دوست دارمو جلو بچه ها ليست كنم از تصدي كتابخونه سراغ بگيرم! كتابا حتمن شروعش بچه هايي بودن كه خواهر برادراي بزرگ ترشون ميخوندن! معلم كلاس چهارمم كه يه حساب خيلي بزرگ روم باز كرده بود و بعضي وقتا كتاب ميورد! جوي كه توش سينوهه خوندن يه دفعه مد شد و بعدش ديگه نميشد جلوي هر رمان قطور و چند جلدي كهباهاش اشنا ميشدي مقاومت كرد! كتابخونه ي دايي كه چون تو پاگرد طبقه بالا بود ميشد ظهراي تابستون از قفسه هاييش كه قفل نبود كتابارو ورق زد و از هركدوم چند خط خوند! شايد علاقه م به كاراي يواشكي بود كه همون روزام هلم داد به اين مسير! شايد عادت كردن به قصه ها واقعن..
داستانا و شخصيتاي هيجان انگيزي كه معمولن ظهراي خلوت و تنهاييش رو پر ميكرد
هيچ وقت كسي نخواست من كتابخون بشم! هيچكسي فكر نكرد با چي بايد شروع كنم! من حتي كتابايي كه گهگاهي با مامان از نمايشگاها ميخريديم هم خيلي قبول نداشتم! فكر ميكردم مني كه فلان داستا معروف رو خوندم حالا داستان قطعه ي گمشده خيلي برام سبك نيست؟ اينجوري بود كه بعدها فهميدم مثلن شل سيلوراستاينم از نويسنده هاييه كه بايد خوند! معلومه كه معيارهام و اون همه غرور احمقان خيلي ام به جا نبود! اما واقعيت اينه كه اگه يه بچه ي اينجوري دور و ورم ميديدم حتمن كلي ذوق ميكردم و سر راهش كلي سيب ميچيدم كه يواشكي دنبالم بياد! اما ايداعلاقه اي نداشت و منم خوشم ميومد كه متفاوت و كاملا بي شباهت به من اصلن دنبال رفتاراي خاص نيست! انقدر سعي كردم اين تفاوت رو قبول كنم كه حالا حس ميكنم شايد خيلي وقتا خودم دورش كردم ازين فضا يا اجازه ي وارد شدن ندادم بهش! هنوزم وقتي ميگه كتابي كه به درد سن م بخوره داري و مي بينم خودش علاقه نشون ميده سختمه كتابامو بهش بدم، هب من كتاباي زيادي ندارم! كتابا همون قدر كه سريع پاشون باز شد به زندگيم همونقدر سريعم غيبشون زد! نه فقط چون از يه جاييفك كردم ديمه بسه و فكر كردم حوصلشون رو ندارم! چون واقعن كتابايي كه خوندم دست به دست ميچرخيد و كتاباي زيادي نخريدم و هرچي هم بود تو بدع بسترنه موند دست اين و اون! عادته بده پس ندادنه كتابا! اما همين چيزايي ام كه تو قفسه موهست و ميدونم كه منم سن اون بودم كه خوندمو ازش دريغ ميكنم! شايد چون ميترسم من جهت بدم به فكرش! اما حالا ميخوام شروع كنه. هر چيزي كه خودش ميخواد رو. حتي ممكنه فردا امه ببينم مثلن چشماش وقتي يه بسته پاستل رو ميبينه برق ميزنه به جاي كتاب با مداد و پاستل و كاغذ برگرديم خونه. اما ميخوام تابستون امسال شروع كنه.. شايد تابستوني كه حتي با غاراق ولي من ديگه خودمو پيدا نكردم توش!
خيلي سال قبل يا حتي بعد كتاباي آيدين آتيش زده شده بود تو حياط خونه و بعد ازون هميشه يه لكه ي سياه و بزرگ تو تصويارايي كه از حياط خونه يادمن ميومد وسط حياط بود
Saturday, June 1, 2013
Monday, May 27, 2013
Friday, May 10, 2013
Friday, April 26, 2013
Saturday, April 20, 2013
آدما با دفترچه یادداشت روزانه شون هم غریبه می شن
با چند تا تیکه کاغذ
با وبلاگشون
اگه چند وقت دور بمونن
من با خودمم غریبه شدم
با خاطره هامون
با این فاصله های لعنتی که نذاشتن بتونم حتی بنویسم از خوشی فریاد بزنم که دیدی چی جوری صدامو شنید
دیدی خواب من دروغ نبود
دیدی دروغ نبودیم فاصله زورش به هیچی نرسید
ولی فاصله ها نذاشتن وقتی وقتش بود حتی با اینکه اشکام بازم سر میخورد رو صورتم لبخند بزنم اینجا که قلب م .. قلب م داره میمیره از این همه خوشی.. که حتی انقدر بسشه که می تونه تسلیم باشه..بعد ش باید همون شب میومدم از خبر بد میگفتم.. که من این همه واسه یه لحظه خوشی التماس کرده بودم و عمر اون لحظه همون یه لحظه بود و هیچ م هیچ اتفاق شیرینی کش نیومد و بلافاصله جاشو به یه تلخ غیر منتظره داد.. اون موقع نتونستم بیام بگم قلبم.. داره می ترکه ازین حجمی که هر بار سنگین تر میریزه رو دوشم.. باید میشد که خالی شد یه کم... اما نشد.. منم قلب م هیچ م نشکست.. هیچ م از جا کنده نشد.. فقط یه کم سخت تر
شده انگار.. قلب م سخت شده دیگه
من خیلیه این ماجرا ها رو تظاهر می کنم
خیلی شدت میدم به چیزای کوچیک
خیلی ت ل خ شدم واقعن تو این سالها و خودم عامل همه ی این شکست هام
اما می ترسم از این هیولایی که توم داره بزرگ میشه..
دارم می تونم برنجم کینه بگیرم به دل متنفر باشم که بشم همونی که همه ی این سالها خواسته یادم بده.
آره راست میگین این حال حق من نیست..
نابود میشم..
باید سخت تر بود..
باید سخت تر بود..
من چی جوری به شما برسم؟ کم شدم.. نمیرسم
Saturday, March 16, 2013
Tuesday, March 5, 2013
Tuesday, February 26, 2013
Monday, February 25, 2013
توی خواب همه ی حواسم به زمین گلخونه بود. اینجا و اونجا کف زمین، جاهایی که یه گیاه سر از کفپوشی که مثل آسفالت زده بیرون نشون میدم و یه چیزایی راجع بهشون میگم. تو خواب میدونستم دارم اغراق می کنم. آخرین باری که من گلخونه بودم شاید توجهم کلا جلب یکی دو جایی شده بود که اونم گیاهای ساده رشد کرده بودن. تو خواب اما خیلی زیاد بودن و سطح زمین جاهایی که یه جوونه زده بود بیرون کاملا قوس پیدا کرده بود به سمت بالا. من وایساده بودم با اشاره راجع به اونی که پیازش روی سطح بود و برگهای پهن و بزرگی داشت توضیح میدادم. بعد یه چیزایی میگفتم راجع به جایی که وایساده بودم. زمین برآمدگی پیدا کرده بود و من منتظر این بودم که بالاخره این انرژی زیاد بتونه سطح رو بشکافه.... این یکی ذهن م رو مشغول کرده بود. همه چیز خیلی غلو شده بود. زمین گلخونه اصلا آسفالت نیست. دیروز گلخونه بسته بود. من تو درگیریهای مضحکی که دیشب پیدا کرده بودم یه لحظه ام به مرور کردن اون گلخونه، کف ش، یا حتی گونه های عجیب غریبی که داشت نرسیده بودم.
اما تو خواب م انتظار یه اتفاق بعید رو می کشیدم.. با اون همه جزییات..
اما تو خواب م انتظار یه اتفاق بعید رو می کشیدم.. با اون همه جزییات..
اینکه یه جایی از زمین یه بذری بوده باشه که هرچقدر خاص مدتها بعد بدون اینکه اصلن کسی انتظارش رو بکشه از لایه ی رویی زمین بزنه بیرون اصلا چیز غیر ممکنی نیست.. حتی شاید بعید هم کلمه ی خوبی نباشه اما دووره.. تو شرایطی که میدونی.
Sunday, February 24, 2013
من باید بی فکری رو هدیه میدادم به اون.
مرد ِ بی فکر ِ من داره خم میشه.. فقط دیگه نگران من نیست.. یا شایدم فقط "من" نیست.. خسته ست..
ولش کنین!
Thursday, February 21, 2013
Wednesday, February 20, 2013
جای خالی ِ آدم ها قاب نیست که یکی دو روز از رو دیوار برشون داری یه جوری به نظر برسه که انگار هیچ وقت چیزی نبوده. قاب م اگه بزنی به دیوار، اگه حتی تکیه بدی به دیوار، زمان که بگذره از خودش رد میذاره. هوا خفه میشه تو اون فاصله ی چند سانتی بین ش با دیوار، جریان نداره، کدر میشه، جاش میمونه. آدم های واقعی هم هوا رو بین خودشون با دیوارا حبس می کنن.. خفه میشه آدم تو فاصله ی چند سانتی خاطره هاشون.. واسه همین راهی نمیمونه جز صبر.. به نظر من صبری که بعد یه آدم می کنیم به اندازه ی واقعی بودنشه .. به اعتبار آدم هاست..
Tuesday, February 19, 2013
..دیگر به دنیا ندارد
اینکه از لای این همه حرف چارتا تک کلمه تو ردیف صبر، امید و زمان رو انتخاب کنی برای اینکه تمام شب از یادآوریشون حس سرخوشی کنی یعنی "هنوزم".. واقعیت همینه .. و باید یاد گرفت! زور زد! تلاش کرد!! که این میتونه مستقل از اینکه فردا برامون چی رقم میزنه به خودی خود به اندازه کافی شیرین باشه.. اصلن باید برای همین یه دونه جون کند! قبل از مرگ.
Monday, February 18, 2013
Friday, February 15, 2013
اما گاهی پُر..
من تمام مدت شب دندونام رو گذاشتم رو این کابوسا فشار میدم و دندون پزشک تایید می کنه که این تغییر فرم فک و فشار به مرور زمان چه بلایی میتونه سر دندونام بیاره. اما وقتی به حرف زدن میافتم نه زمان کافیه هیچ وقت و نه حتی کلمات. این خیلی تعجب آوره که آدم کابوس هایی که به خاطرش تو خواب گریه می کنه رو فراموش میکنه اما بغض و نگرانی آدمی که ازین خواب بیدارش میکنه رو نه هرگز. چشمهایی که نباید دروغ بگی! درست یادت نیست.
گفت گذشته و آینده رو بازی کردیم. حالا گفته زمان. یعنی بگذره. حال معلقی پیدا کرده.
حالا فرقش اینه بابا تیکه های خوش طعم ِ پرتقال رو میده دستم. تیکه های خوش طعمی که از غصه ی بی ما موندن ِ پرتقالهای خوش طعم فصلهای بعدی که دیگه هیچ کسی از منحصر به فرد بودن بو شون مثل ما به وجد نمیاد قُلُپ قُلُپ با اشک قورت شون میدم، خیلی تلخ ن.
Monday, February 11, 2013
مگه نه اینکه انگشت گذاشتن رو اوج تعلق ِ تو میخوان بگیرن ازت. گاهی هم هست که می بینی خسته ای واسه کش مکش. می بینی مگه نه اینکه آخرین راهه. مگه سر همه ی جمله هایی که میگن باید نیست؟ ساکت میشی نگاهت رو میدی به یک سمت دیگه میگی خب! تسلیم! ببرین. پشت ِ ت رو میکنی به همه ی اون چیزا منتظر وایمیستی تا کارشون تموم شه. ببرن هرچی رو که میخوان. هرچی رو که باید. امان از وقتی که به هزار سال زمان نیاز دارن واسه این چار تا تیکه. امان از وقتی که لفت ش میدن.
Saturday, February 9, 2013
i believe in white:|
دلم میخواد انقدر برف بیاد که هرچی نگاه می کنی سفیدی باشه. فردا صبح نتونیم هیچ دری رو وا کنیم. همه ی زندگی همونجایی که الان هست بمونه و یخ بزنه و تا چشم کار می کنه فقط سفیدی باشه. من تو تصورم لباسای گرم تنمه و تنها دلخوشیم گرمای لیوان چای دستمه و این فکر که فردا صبح وقتی از بالا داری پایین رو نگه می کنی هیچی نمیبینی. جز یه سفیدی هموار. که .. که نداره. داره. توضیح نداره.
Monday, February 4, 2013
Sunday, February 3, 2013
F O R B I D D E N
دلم عکس بازی میخواد. هرکاری غیر حرف زدن. سازم.. وقتی همه ی اون خونه خوابن.. سه تارت ..دستم.. صورتت.. وقتی غم داری و من میدونم و کاری از دستم برنمیاد.. ساکت.. تو بگو چی کار دارم می کنم.. بگو عطرت.. بگو خوابت.. زندگی ت.. آینده ت.. آینده ت.. بگو نمیترسی دیگه... بگو آینده م.. بگو دل تنگی و می ترسی.. فرار نه.. بگو گذشته.. بگو سخته.. نمیگذره.. بگو شنیدنی هام تموم شن با تو.
Saturday, February 2, 2013
Monday, January 21, 2013
من باید یه روزی میتونستم یه آوایِ عجیب رو بنویسم..
شاهد این خستگی سکوتیه که شکسته نمیشه، تنهایی ای که رسوب کرده وقتی زندگی به یه تار مو وصله و خیلی بیشتر از وقتهایی که فکر میکردی دیگه چیزی برای گفتن نداری و ازینجا به بعد فقط نگاه می کنی صبووری و آرووم.. حالا یه لالایی.. یه فُلکِ دلنشین... یه خاطره که زنده ست.. که رویاست.. که شبه... که دنیا هرچقدرم که خشک باشه و خشن هرروز بارونه تو این نگاه.. که هیچی نداری واسه ش.. که فقط بارون.. با فکری که ته هر بغضی میرسه به اینجا که باید راضی بود.. باید تشکر کرد برای گذشته ای که اگه میشده انقدر ساده گرفتش.. چه خوب که یه کم فرصت بهت داده. شاهد این قصه روحی بود که ناله می کرد.. چه خوب.. .
....
Thursday, January 3, 2013
Subscribe to:
Comments (Atom)
