یک سال راه اومدیم. زانو زدم جلوی یه دست ورق که به من بگن خبر خوش داری. بعد اون اومد نشست جای من. من لیوانا رو از وسط راه جمع کردم. به اون اطمینان دادن که باید قدمیکه رو هوا نگه داشته رو محکمتر برداره.. من ازینکه فکرام توی جمع خونده شن ترسیدم نیت نکردم. من بیست و چهار بار اینجا بودم و هیچ وقت تصویری از یه پرش نداشتم. ولی انقدر با دماغ خوردم زمین که دیگه واسه زندگی شاخ و شونه نکشم که بشین ببین اگه من دیگه از این دیوار بالا رفتم که معجزه ی روز بعدم دیوارایی باشن که دور تا دورم چیده شده باشن. قبلنم تو فال کسی این همه از دست دادن بوده؟ کسی پشت کسی وایساده بوده کهبفهمه و بدونه و چمدونش رو زده باشه زیر بغلش؟ گفت فکره رفتنی.. م
No comments:
Post a Comment