"
وقتی به گذشته فکر می کنم و سعی می کنم که آشفته نباشم و بتونم درست با سیر زمان حرکت کنم، قدم به قدم به اسمها میرسم و آدمها. که گیجم میکنه که چی جوری و از کجا پای این آدم به اینجای زندگی من کشیده شد و واکنش من واقعن به نگه داشتن یا دور کردن اون آدم از اون تیکه چی بوده و این تلاش ها به کجا رسیده. اتفاق ها در ذهنم نزدیک تر شده و خیلی جاها روی هم افتاده و کمتر از قبل برام قابل تشخیص هستن تو زمان. در عوض قسمت هایی هستن که بدون هیچ توجیه ای کش اومدن و پررنگ هستن. لحظه هایی که شاید هیچ وقت، حتی اگر هزار بار دیگر هم تکرار شوند، هیچ حس مشخصی، هیچ درکی از اونها نخواهم داشت. و این نتیجه ی تلاش من برای فراموش کردن جزییات وقایعی هست که هر لحظه، همزمان جلوی چشمم از نو اتفاق میافتادند. و من هر لحظه از آینده رو درگیر غلبه بر احساسات متناقضی بودم که از مواجهه با اون وقایع در من شکل می گرفتند. .
"
No comments:
Post a Comment