.
Wednesday, November 28, 2012
Saturday, November 24, 2012
Friday, November 23, 2012
باید روزایی که آدم با یه وسواس بی منطق مرتب نگاه میندازه به عقب تا مطمئن شه جای پایی که گذاشته هست و چقدره فاصله ش از ردی که دفعه ی قبل گذاشته بگذره تا بین روزا وقتایی پیدا شه که خودش رو در حالی پیدا کنه که دنبال تجسم کردن این رد تو آینده ست و هی زمان بگذره و فاصله ی این روزا هرچی میگذره کمتر شه. اگه ما همه ی عمرمون رو داریم جای این حلقه ها راه میریم حسه من اینه که با زیاد شدن این خطها من یه جایی تو همین نزدیکی نمیدونم عقب تر یا چقدر جلوتر باید از نصفش رد شده باشم و این اصلن هیچ مفهوم نا امید کننده ای پشتش نیست. اتفاقن حس م اینه که یه چیزی مثل یه امید حتی هرچقدر واهی هست که من به خاطرش ازین خط رد شدم و حالا فقط وقتایی که خودم میخوام برمیگردم به پشت سرم و خیلی خوبه که میل هیجان انگیزی به جلوتر رفتن و جلوتر رو دیدن و تصور کردنش هرروز داره تو من بیشتر و قوی تر میشه که من حتی انقدر خودم رو شجاع ببینم که بعد این همه وقت دوباره فک کنم اگر همه ی دنیا بخواد روبروم وایسه من می تونم راهِ خودم رو برم.
Thursday, November 22, 2012
دوم، قبل از تموم شدنه نود و يك
من نميتونم اونجا زندگي كنم؟ كي گفته؟ پس اگه اون شك داره كه تو همون نقطه ي پرت و دوره رو نقشه من مي تونم گوشه ي آروم و دور از ترافيك و بوق و كثيفي و اضطراب خودم رو تصور كنم يا نه پس همه ي اين مدت ما چه حرفهايي بهم زديم؟! و اگه اون حتي تو خسته ترين و بي هدف ترين فكرايي كه داره اينو جا داده پس چرا زمان انقدر كند ميگذره؟
.
.
Wednesday, November 21, 2012
he never says..
حرفهایی که توشوخی میزنیم سخت ترین حرفهاست و این روزا انقدر بعضی وقتها شوخیهامون تیز مسیری که تو کله مونه رو نشونه گرفتن که من شوکه میشم که حتی تو همین وضع ساده که شاید بالقوه باید بشه با یه خنده ی صدا دار و چار تا ادا اطفار جمع ش کرد واقعن باید چه جوابی بدیم؟ نکنه باید یهو اخمام بره تو هم نگاه جدی ای که به قضیه دارم رو خیلی روشن نشون بدم؟ یا شاید بهتره اینه که واسه حرفها عمقی قائل نباشیم و با یه کم مسخره بازی فراموشش کنیم؟ راه دیگه ای که وجود نداره. نشنیده گرفتن مثل همیشه احمقانه ترین واکنشه. بهرحال وقتی با یه مساله ی جدی شوخی می کنیم حداقل یه راهی واسه نشون دادن ضعفی که تو مواجهه با واقعیت ش داریم پیدا کردیم. به خط اول برمی گردیم. این روزا عجیب عجیب ن واسه من.
tnacuo y s y a s e h t u b
Tuesday, November 20, 2012
Sunday, November 18, 2012
Tuesday, November 13, 2012
Sunday, November 11, 2012
Sunday, November 4, 2012
Saturday, November 3, 2012
Friday, November 2, 2012
دیگه می ترسم که همه ی عمرم رو همینجوری زندگی کنم. نه به عنوان یه آدمه هیفده هیجده ساله با کلی ادعا. به عنوان یه آدم بیست سی ساله که باید بالغ باشه و هیچ ادعایی نداره. یه آدم چل پنجاه ساله که به جای همه ی چیزایی که چل پنجاه ساله هایی که می شناسیم دارن کلی فکر داره و توهم و شاید یه حس نامفهومی که فقط وصله ش کرده.. کجا؟ مثه اینکه زیر پنجره ی آشپزخونه صدای خوردن یه ماشین به یه چیزی محکم تر از یه ماشین دیگه میاد.. مثه یه دیوار.
Subscribe to:
Comments (Atom)