Tuesday, November 30, 2010

من باید با یه چیزایی کنار بیام که نمیدونم چی ان! که نمیدونم چرا!
leave her alone.

isn't it i l l e g i b l e? so leave..

Dear reader,
i ve really missed myself here...
i need a place of my own, and i m too much of a coward to change it now..
.
i m to much of a coward
.
.
یه دفعه چشم ت رو باز می کنی می بینی این همه آدم..
می خوای وسط اس ام اس.. وسط چته..وسط نوشتنه بگی...
می خوای هیچی نگی ..
...

Monday, November 29, 2010

تو اصلن به این شنبه ها فکر می کنی؟
Did i punish you for dreaming?
Did I leave you crying?
.
Don't you ever dream of escaping..?

Saturday, November 27, 2010

واسه این دو سه دقیقه برنامه بچین قول میدم آدمی که میاد پایین خالی باشه. خالیه خالی.
دلم پریدن می خواد. یه جایی که بشه چهل پنجاه متر رفت بالا.ارتفاع.. فشار.. دلم چند ثانیه
اینجوری با همه وجودم جیغ زدن می خواد. دلم می خواد ببینم هنوزم پاهام می لرزن قبل پریدن

Tuesday, November 23, 2010

دارم راجع به تن حرف می زنم! جسم! من.. خسته ست.. .

Monday, November 22, 2010

انگار یه دفعه به خودت بیای که گندش رو دراوردی دیگه! بسه! یه مدت جمع و جور کنی خودت رو.. در واقع که فرقی نمی کنه. فقط اگه شبی نصفه شبی مجبور شدی یه مزخرف دیگه سوار کنی اینجا که بعد بری راحت بخوابی.. خیلی سخت میشه.

Saturday, November 20, 2010

از سر شب ده هزار بار شنیدم! " اون رو فقط گفتم که تو بیای!!!" هیچ چیه این جمله عجیب نیست. معنی اونقدر پیچیده ای هم نداره که نشه فهمیدش. فقط نمی تونم فکر نکنم که چه خوب که هنوز این رو میگه. با این سرعت سرطانی که تا اینجا اومدیم ما پس فردا همینش م نمیشنوم دیگه.
*
شب – دور – 01:35
میگه آره.جلو شومینه خوابیدم. صدای شغال میاد زیاد
- سرد هم هست! چه خوش میگذره!
میگه آره عزیزم. ملس!

روز – جاده – 06:20
میگه موبایل تو ماشین مونده بود تازه سوار شدم. راه افتادیم.
- سرده؟
میگه ای، ملس!!!
*
روز – برگشت – حوالی ساعت 4
با بدبختی میرم سویشرت م رو میارم. زیپ ش رو که می کشم بالا.
- خب روشن کن اون لعنتی رو من دارم یخ می زنم!
میگه گرمه. میام دهنم رو باز کنم یه چیزی بهش بگم، میگه من الان داغ می کنم خب. نمیشه! خوبه.
*
روز – همینجا – 05:01
-چرا انقدر سرد شده لعنتی؟؟
خودش رو کشته میگه نمیدونم یهو!


*
*
از زور سگ لرز!

Friday, November 19, 2010

من...

Tuesday, November 16, 2010

It's relentless
Invisible
Indefatigable
Indisputable
Undeniable

So how come it looks so beautiful?
How come the moon falls from the sky?

Sunday, November 14, 2010

"برای من و احتمالا مثل من جذاب‌ترین لحظة کوهستان موقع رسیدن روی خط‌الراس است، جایی که آن ور کوهستان هم پیدا می‌شود، مثل یک قصة جدید، مثل تغییر."

از همایون اون روزا.
you came without a warning.. a message on my body..
you came without a warning.. a message on my body..
You came without a warning... a message on my body..
you came without a warning...
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.

You came without a warning.

Saturday, November 13, 2010

لیوان چایی از 6 صبح رو میز مونده.
امروز...
بری بخوابی .ببنی نمیشه. نمی تونی. انقدر تو همین لحظه نیاز داری بری آوار شی سرش که آخه
لعنتیا این هنوز با منه!!!!!!! این هنوز با منه آخه! با من هم هست! مگه کورین آخه؟!
لعنت به آدمایی که هیچی نمی دونن. لعنت به آدما وقتی نمیشه بهشون توضیح داد!!!
حالا ثابت کن بهش! از من که سخت تر نیست.. مثه خر کیف می کنه
چه خوبن این روزات...
از خودت پرسیدی دیگه هیچ وقت اینجوری بی خیال واسه کسی می خونه یا نه؟ وقتی نه، وقتی مهم نبود، حتی وقتی مهم شد و میدونستی که می خونه، بهتر، دست تو نیست که.. وقتی اینا رو میدونی پس چی میشه که با هر بهونه ای میریزی بهم؟

Friday, November 12, 2010

به بهونه ی این عکس ها بیدار موندم. انقدر بی هدف کلیک می کنم که باز میرسم به تو. می پیچه تو همه تن م..
درد.. حسادت.. خوشی کل کلات..
که کاش با من هنوز.. .
من.. خفه شدم ازین همه شلوغی... .

Thursday, November 11, 2010

قانون بعضی چیزام اینجوریه. تو مادر باشی و ندونی و من بخوام "چیزی نیست! فلان چیز رو بخور سریع جواب میده" هات رو بشنوم و دل خوش کنم که "آره. چیزی نیست.طبیعیه گاهی!" 
حس خوبه اینکه تو مادری و نمی پرسی...

Wednesday, November 10, 2010

یه روزی مجبور میشه قصه ی خودشون رو بگه حت.من اون روز میگه ک.ه "ما دو تا به -هیچ مرزی- رحم نکردیم". 
باید بگه و اعتراف کنه که این.رو دوست داشت!

privacy concerns solitudes.
privacy
i feel i know you
i don't know how
i don't know why

i see you feel for me
you cried with me
you would die for me

i know
i need you
...

Tuesday, November 9, 2010

می بینم تکیه دادم به چارچوب در. فکرم.. از لای شلوغی شماها... به قلپ قلپ و نفس کشیدن ش تو دستای تو هم هست...
میگه: ازين توله ها ميخرم واسه بچه ت، ميبرمش با اينا حموم بي پدرو!
تو هم بيرون حوله به دست كمل ِ آبي بكش،
...
[] 
این آدمی که من همیشه می تونم جفت پا برم تو حلق ش. همیشه.
بعضی قصه ها خیلی تکراری تر از اونی هستن که دوباره تعریفشون کنی.
پنج روز از گم شدن این پروانه ی کوچیک آویزون از دست بندم می گذره. دیشب آخر شب که داشتم برمی گشتم خونه نمی دونم این عطره از کجا پیداش شد که یه دفعه سر خورد افتاد وسط آسفالت خیابون. بوی عطری که ریخته تو کیف اتاق رو برداشته. مجبورم تو هوای آلوده این اتاق نفس بکشم و با هر نفس هی یادم بیاد که زندگی آدم گاهی وقتا جلو چشمش سر می خوره می افته کف زمین و هزار تیکه می شه. هیچ کاری ام از دستش بر نمی یاد. 

این هفته کلا روزای گم کردن بود واسم. روزای از دست دادن.

[]

بدون تاریخ.

Monday, November 8, 2010

. با صدای بلند.

Sunday, November 7, 2010

هیچ چیز زیبایی وجود نداره.

ساز رو از رو میز کناری برمی داره.

نباید عصبی باشه. پاش رو میاره بالا. تکیه میده به لبه ی پایین صندلی. یه کم خم میشه جلو. آرنج دست چپ. چونه رو نگه می داره.

.زل زده تو چشماش صورتش رو میاره جلو..

این همون نگاهی نیست که می شناسی؟

این همون حالت چشمها نیست؟

ساز رو گرفته جلو صورتش.

.صورتش رو که میاره جلو..

ساز کاملا فرم لبها رو پوشونده.

.عینک ش رو در اورده. صورتش رو آورده جلوتر..

گیج و خسته و احمق نشسته تماشا می کنه.

[]

حالت چشمهای دو مرد که می دمند توی یه ساز*.. 

 

 


Saturday, November 6, 2010

بیزارم ازین سرما!!!

Friday, November 5, 2010

Bald.

Bitter.

Smoky.

.

Wood.

یه شبهایی عجیب ن، به خاطر یه باگ کوچیک تو برنامه ای که هی مجبورت می کنه با هر نوتیفیکیشنی بخندی از خودت بپرسی این جایزه ی کدوم کارته؟؟
نه هیچ چیز خاصه دیگه ای.

Wednesday, November 3, 2010

بعد چشات رو باز می کنی می بینی داری پاره میشی از بس که لازم داری بشنوی ش... ببینه جا موندی زیر این همه اشک خنده ش عوض شه یه کم. ادامه بده باز.. 

"من هیچ وقت تو دستم نگرفتمش." 
تگ این اهنگه.. که بخندی بگی ریدیو هد گوش می کنی؟
.

Tuesday, November 2, 2010

جای هر کدوم این جمله ها فقط میخوام بگم یه چیزی بگو! یه چیزی که تموم شم برم. نمیگه. تو همه ی این جمله هاش فقط فکر می کنم چیه اون چیزی که می خوام بشنوم. یه کلمه..یه جواب..که حتی اگه بی ربط ولی جواب درسته باشه.. من پیداش نمی کنم. اونم.. اون هیچ وقت پیدا نکرد.. 
...
شاید حتی نمی خوام پیداش کنه.
...
نمیشه 
نمی فهمی چقدر زمان گذشت. تهش یه عالمه سوال از همین امروز.. چرا فلان کار رو نرفتی ببینی؟ چرا گفتی امروز نه؟ چرا تا اونجا رفتی پات رو از ایستگاه مترو بیرون نذاشتی پله ها رو اومدی بالا برگشتی؟ چرا توپیدی بهش؟ چرا نبردی کلید و این خرت و پرت ها رو همین امشب بدی که نه بهونه ای باشه نه وسوسه ای.. نه حرف دوباره ای؟ چرا نمی فهمی؟
 

Monday, November 1, 2010

بالاخره نشستم سر عکسها. رندوم پاک می کنم یه چیزی برای ارائه تهش بمونه. به سه چهارتای آخر میرسم. از صورتت که اونقدرا معلوم نیست. به اولین عکس ت که برسیم و من استارت بزنم که این همون فلانیه که... ." و همزمان سریع رد کنم که یعنی انقدرام مهم نیست، شاکی بشه غر بزنه که زود نزن بره، بزن قبلی ببینم...  : عینک ت.. دستبند چوبیه..این ماهی چوبیه که من فکر می کنم ماهیه. ... یه کم میذارم جزء به جزء برسی ت کنه کیف کنم. اصلن واسه همین اومدم سراغ این عکسها. میرم بعدی. . کادر بازتره. جای بیشتری داره. : عینک ت. دستبنده..ماهیه.. گوشی ت که گرفتی ش تو دست ت.. ساعت ت.. ساعت ت. ... . .
می خوام بدونم نیش م تا کجا باید باز میشد که یعنی آآآآآ! من دقت نکرده بودم! آره ها!
خب! بگذر ! 
Mind B l o w i n g