Tuesday, November 30, 2010
isn't it i l l e g i b l e? so leave..
Dear reader,
i ve really missed myself here...
i need a place of my own, and i m too much of a coward to change it now..
.
i m to much of a coward
.
.
i ve really missed myself here...
i need a place of my own, and i m too much of a coward to change it now..
.
i m to much of a coward
.
.
Monday, November 29, 2010
Saturday, November 27, 2010
Tuesday, November 23, 2010
Monday, November 22, 2010
Saturday, November 20, 2010
*
شب – دور – 01:35
میگه آره.جلو شومینه خوابیدم. صدای شغال میاد زیاد
- سرد هم هست! چه خوش میگذره!
میگه آره عزیزم. ملس!
روز – جاده – 06:20
میگه موبایل تو ماشین مونده بود تازه سوار شدم. راه افتادیم.
- سرده؟
میگه ای، ملس!!!
*
روز – برگشت – حوالی ساعت 4
با بدبختی میرم سویشرت م رو میارم. زیپ ش رو که می کشم بالا.
- خب روشن کن اون لعنتی رو من دارم یخ می زنم!
میگه گرمه. میام دهنم رو باز کنم یه چیزی بهش بگم، میگه من الان داغ می کنم خب. نمیشه! خوبه.
*
روز – همینجا – 05:01
-چرا انقدر سرد شده لعنتی؟؟
خودش رو کشته میگه نمیدونم یهو!
*
*
از زور سگ لرز!
شب – دور – 01:35
میگه آره.جلو شومینه خوابیدم. صدای شغال میاد زیاد
- سرد هم هست! چه خوش میگذره!
میگه آره عزیزم. ملس!
روز – جاده – 06:20
میگه موبایل تو ماشین مونده بود تازه سوار شدم. راه افتادیم.
- سرده؟
میگه ای، ملس!!!
*
روز – برگشت – حوالی ساعت 4
با بدبختی میرم سویشرت م رو میارم. زیپ ش رو که می کشم بالا.
- خب روشن کن اون لعنتی رو من دارم یخ می زنم!
میگه گرمه. میام دهنم رو باز کنم یه چیزی بهش بگم، میگه من الان داغ می کنم خب. نمیشه! خوبه.
*
روز – همینجا – 05:01
-چرا انقدر سرد شده لعنتی؟؟
خودش رو کشته میگه نمیدونم یهو!
*
*
از زور سگ لرز!
Friday, November 19, 2010
Tuesday, November 16, 2010
Sunday, November 14, 2010
you came without a warning.. a message on my body..
you came without a warning.. a message on my body..
You came without a warning... a message on my body..
you came without a warning...
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
you came without a warning.. a message on my body..
You came without a warning... a message on my body..
you came without a warning...
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
You came without a warning.
Saturday, November 13, 2010
Friday, November 12, 2010
Thursday, November 11, 2010
Wednesday, November 10, 2010
Tuesday, November 9, 2010
پنج روز از گم شدن این پروانه ی کوچیک آویزون از دست بندم می گذره. دیشب آخر شب که داشتم برمی گشتم خونه نمی دونم این عطره از کجا پیداش شد که یه دفعه سر خورد افتاد وسط آسفالت خیابون. بوی عطری که ریخته تو کیف اتاق رو برداشته. مجبورم تو هوای آلوده این اتاق نفس بکشم و با هر نفس هی یادم بیاد که زندگی آدم گاهی وقتا جلو چشمش سر می خوره می افته کف زمین و هزار تیکه می شه. هیچ کاری ام از دستش بر نمی یاد.
این هفته کلا روزای گم کردن بود واسم. روزای از دست دادن.
این هفته کلا روزای گم کردن بود واسم. روزای از دست دادن.
[]
بدون تاریخ.
Monday, November 8, 2010
Sunday, November 7, 2010
هیچ چیز زیبایی وجود نداره.
ساز رو از رو میز کناری برمی داره.
نباید عصبی باشه. پاش رو میاره بالا. تکیه میده به لبه ی پایین صندلی. یه کم خم میشه جلو. آرنج دست چپ. چونه رو نگه می داره.
.زل زده تو چشماش صورتش رو میاره جلو..
این همون نگاهی نیست که می شناسی؟
این همون حالت چشمها نیست؟
ساز رو گرفته جلو صورتش.
.صورتش رو که میاره جلو..
ساز کاملا فرم لبها رو پوشونده.
.عینک ش رو در اورده. صورتش رو آورده جلوتر..
گیج و خسته و احمق نشسته تماشا می کنه.
[]
حالت چشمهای دو مرد که می دمند توی یه ساز*..
Saturday, November 6, 2010
Friday, November 5, 2010
Wednesday, November 3, 2010
Tuesday, November 2, 2010
نمی فهمی چقدر زمان گذشت. تهش یه عالمه سوال از همین امروز.. چرا فلان کار رو نرفتی ببینی؟ چرا گفتی امروز نه؟ چرا تا اونجا رفتی پات رو از ایستگاه مترو بیرون نذاشتی پله ها رو اومدی بالا برگشتی؟ چرا توپیدی بهش؟ چرا نبردی کلید و این خرت و پرت ها رو همین امشب بدی که نه بهونه ای باشه نه وسوسه ای.. نه حرف دوباره ای؟ چرا نمی فهمی؟
Monday, November 1, 2010
بالاخره نشستم سر عکسها. رندوم پاک می کنم یه چیزی برای ارائه تهش بمونه. به سه چهارتای آخر میرسم. از صورتت که اونقدرا معلوم نیست. به اولین عکس ت که برسیم و من استارت بزنم که این همون فلانیه که... ." و همزمان سریع رد کنم که یعنی انقدرام مهم نیست، شاکی بشه غر بزنه که زود نزن بره، بزن قبلی ببینم... : عینک ت.. دستبند چوبیه..این ماهی چوبیه که من فکر می کنم ماهیه. ... یه کم میذارم جزء به جزء برسی ت کنه کیف کنم. اصلن واسه همین اومدم سراغ این عکسها. میرم بعدی. . کادر بازتره. جای بیشتری داره. : عینک ت. دستبنده..ماهیه.. گوشی ت که گرفتی ش تو دست ت.. ساعت ت.. ساعت ت. ... . .
می خوام بدونم نیش م تا کجا باید باز میشد که یعنی آآآآآ! من دقت نکرده بودم! آره ها!
خب! بگذر !
Subscribe to:
Comments (Atom)