آدما با دفترچه یادداشت روزانه شون هم غریبه می شن
با چند تا تیکه کاغذ
با وبلاگشون
اگه چند وقت دور بمونن
من با خودمم غریبه شدم
با خاطره هامون
با این فاصله های لعنتی که نذاشتن بتونم حتی بنویسم از خوشی فریاد بزنم که دیدی چی جوری صدامو شنید
دیدی خواب من دروغ نبود
دیدی دروغ نبودیم فاصله زورش به هیچی نرسید
ولی فاصله ها نذاشتن وقتی وقتش بود حتی با اینکه اشکام بازم سر میخورد رو صورتم لبخند بزنم اینجا که قلب م .. قلب م داره میمیره از این همه خوشی.. که حتی انقدر بسشه که می تونه تسلیم باشه..بعد ش باید همون شب میومدم از خبر بد میگفتم.. که من این همه واسه یه لحظه خوشی التماس کرده بودم و عمر اون لحظه همون یه لحظه بود و هیچ م هیچ اتفاق شیرینی کش نیومد و بلافاصله جاشو به یه تلخ غیر منتظره داد.. اون موقع نتونستم بیام بگم قلبم.. داره می ترکه ازین حجمی که هر بار سنگین تر میریزه رو دوشم.. باید میشد که خالی شد یه کم... اما نشد.. منم قلب م هیچ م نشکست.. هیچ م از جا کنده نشد.. فقط یه کم سخت تر
شده انگار.. قلب م سخت شده دیگه
من خیلیه این ماجرا ها رو تظاهر می کنم
خیلی شدت میدم به چیزای کوچیک
خیلی ت ل خ شدم واقعن تو این سالها و خودم عامل همه ی این شکست هام
اما می ترسم از این هیولایی که توم داره بزرگ میشه..
دارم می تونم برنجم کینه بگیرم به دل متنفر باشم که بشم همونی که همه ی این سالها خواسته یادم بده.
آره راست میگین این حال حق من نیست..
نابود میشم..
باید سخت تر بود..
من چی جوری به شما برسم؟ کم شدم.. نمیرسم