Saturday, April 20, 2013

آدما با دفترچه یادداشت روزانه شون هم غریبه می شن
با چند تا تیکه کاغذ
با وبلاگشون
 اگه چند وقت دور بمونن
من با خودمم غریبه شدم
با خاطره هامون
با این فاصله های لعنتی که نذاشتن بتونم حتی بنویسم از خوشی فریاد بزنم که دیدی چی جوری صدامو شنید
دیدی خواب من دروغ نبود
دیدی دروغ نبودیم فاصله زورش به هیچی نرسید
ولی فاصله ها نذاشتن وقتی وقتش بود حتی با اینکه اشکام بازم سر میخورد رو صورتم لبخند بزنم اینجا که قلب م .. قلب م داره میمیره از این همه خوشی.. که حتی انقدر بسشه که می تونه تسلیم باشه..بعد  ش باید همون شب میومدم از خبر بد میگفتم.. که من این همه واسه یه لحظه خوشی التماس کرده بودم و عمر اون لحظه همون یه لحظه بود و هیچ م هیچ اتفاق شیرینی کش نیومد و بلافاصله جاشو به یه تلخ غیر منتظره داد.. اون موقع نتونستم بیام بگم قلبم.. داره می ترکه ازین حجمی که هر بار سنگین تر میریزه رو دوشم.. باید میشد که خالی شد یه کم... اما نشد.. منم قلب م هیچ م نشکست.. هیچ م از جا کنده نشد.. فقط یه کم سخت تر 
شده انگار.. قلب م سخت شده دیگه 
من خیلیه این ماجرا ها رو تظاهر می کنم
خیلی شدت میدم به چیزای کوچیک
خیلی ت ل خ شدم واقعن تو این سالها و خودم عامل همه ی این شکست هام
اما می ترسم از این هیولایی که توم داره بزرگ میشه..
دارم می تونم برنجم کینه بگیرم به دل متنفر باشم که بشم همونی که همه ی این سالها خواسته یادم بده.
آره راست میگین این حال حق من نیست..
نابود میشم..
باید سخت تر بود..
من چی جوری به شما برسم؟ کم شدم.. نمیرسم