Friday, November 23, 2012

باید روزایی که آدم با یه وسواس بی منطق مرتب نگاه میندازه به عقب تا مطمئن شه جای پایی که گذاشته هست و چقدره فاصله ش از ردی که دفعه ی قبل گذاشته بگذره تا بین روزا وقتایی پیدا شه که خودش رو در حالی پیدا کنه که دنبال تجسم کردن این رد تو آینده ست و هی زمان بگذره و فاصله ی این روزا هرچی میگذره کمتر شه. اگه ما همه ی عمرمون رو داریم جای این حلقه ها راه میریم حسه من اینه که با زیاد شدن این خطها من یه جایی تو همین نزدیکی نمیدونم عقب تر یا چقدر جلوتر باید از نصفش رد شده باشم و این اصلن هیچ مفهوم نا امید کننده ای پشتش نیست. اتفاقن حس م اینه که یه چیزی مثل یه امید حتی هرچقدر واهی هست که من به خاطرش ازین خط رد شدم و حالا فقط وقتایی که خودم میخوام برمیگردم به پشت سرم و خیلی خوبه که میل هیجان انگیزی به جلوتر رفتن و جلوتر رو دیدن و تصور کردنش هرروز داره تو من بیشتر و قوی تر میشه که من حتی انقدر خودم رو شجاع ببینم که بعد این همه وقت دوباره فک کنم اگر همه ی دنیا بخواد روبروم وایسه من می تونم راهِ خودم رو برم.

No comments:

Post a Comment