Thursday, January 28, 2010

تموم شدن شارژ این لعنتی برام شده مثل مریضی. مثل این تناوب های همیشگی م همش می ترسم ازینکه وقتش شه. وقتی هم که وقت ش می رسه اول یه کم به این در اوون در می زنم بعد کلافه تر همه کارهام رو تعطیل می کنم مچاله می شم زیر پتو. انقد اون زیر می مونم تا خودت باز بیای سراغم.

یادت که نمی ره هیچ وقت؟

این دفعه شاید ازت پرسیدم.

Tuesday, January 26, 2010

من به بارون فکر نکرده بودم.

فکر نکرده بودم اگه دستهات انقدر بالا پایین برن چی!

بعضی وقتها هیج جوری کلمه ها مرتب نمی شن جمله ت معنی دار در بیاد. بعضی وقتها باید انقدر حرف زده باشین که هر وقت خواستی بتونی یه کم مکث کنی. یه کم جواب ندی.

Saturday, January 23, 2010

مممم.. یه چیزی هست. می خوام یادم باشه که باید بگم. یکی دو شب دیگه. فرقی نمی کنه چه طوری پیش بره. فقط الان نمی گم که من جهت نداده باشم به اوضاع.

اینکه من شبها نخوابم خیلی عادیه. اینکه یه دفعه یه روز که همه اون بیرون دارن زندگی می کنن من اینجا همه روز رو بخوابم هم معمولیه. معمولیه خودم رو بزنم بخواب. معمولیه الکی هی هر برنامه ای می شه بهونه بیارم. معمولیه مثلا دلم بخواد با یکی حرف بزنم اما تا طرف شروع می کنه به حرف فریز شم یه عذرخواهی خیلی فرمال بکنم بزنم به چاک. معمولیه قرار باشه تا 30 مین دیگه برسم کلاس 300 دفعه هر مسیری که پیش اوومد رو برم.

الان همه چییزم اُ کِی یه. اما معمولی نیست. نه یه غیر معمولیه خوب و حسابی.

فقط تو هستی.

همین قدر گیج ام. فرصت فکر کردن نده بهم. من خرابش می کنم.

It’s good, so good, Feel the starving light on ur face, can’t you? We know it’s good.. we know it’s good. we know it’s good.

Friday, January 22, 2010

اینکه من هیچ وقت نتونستم آدم اِستِیبلی باشم قبول! اما این هیچ ربطی به اوضاع الان نداره.

هر دفعه که یه همچین کاری می کنی مثل اینه که داری ازم سئوال می کنی واقعا جرأتش رو داری که همه چی رو خراب کنی؟ جفتمون جوابش رو می دونیم.فقط نمی خوام انقدر زود جوابت رو بدم. من به یه کم زمان نیاز دارم. به یه کم تو!

شایدم تو این فاصله باز همه چیز یه شکل دیگه شد. شاید تا اون موقع دست تو ام نبود دیگه.

Thursday, January 21, 2010

قبلا همه چی یه جور دیگه بود. مثلا فکر می کردم چه خوبه که یکی منتظره آدم باشه. امشب که تو منتظر بودی اینجوری نبود.نباید منتظر می گذاشتم ت. می فهمی یه جور دیگه شدی برام؟

وقتی می گی یه ساعت دیگه اگه بتونی میای می خوام ازت بپرسم تو ام به اندازه من داری کیف می کنی؟

الان که خوبم باید اینا رو اینجا بگم. الان وقتشه خب.

الان یکی بیاد مثل آقای م. صندلی ش رو بکشه جلو بپرسه. از همه چی بپرسه. بپرسه چند ساله با ما همکاری کردی؟ چی جوری وارد شدی؟ راضی هستی از اوضاع؟ بگه متاسفانه این گزارش رسیده اینجا. یکی بیاد یه برگه سفید بذاره جلوم بگه بنویس همه چی رو...

یکی مثل آقای م. که تو لحظه های انقدر تلخ بی دلیل نگرانته و با خودکارش بازی بازی می کنه تا یه چیزی پیدا کنه که یه کم آروومت کنه.

Wednesday, January 20, 2010

بعضی وقتها یکی باید بیاد باهات حرف بزنه. یکی دیگه باید بیاد بهت بگه ببین همه چی خوبه. همه چی درسته.

Tuesday, January 19, 2010

چرا انقدر سخته مطمئن کردن ِت؟

نمی دونم. شاید همینه که خوبه. که سخت می گیری. که داری مجبورم می کنی بخوام باورم کنی.

Monday, January 18, 2010

من راه دیگه ای بلد نیستم..

هر چند وقت یه بار بیا. منم بهت عادت می کنم. کوچیک می شم پیشت. مهم نیست من امتحان دارم. بیا هر چی می خوای بهم بگو. بعد بذار برو. من مهم نیستم اصلا. امتحانم مهم نیست. دوست داشتن مهمه. مهم تویی. مهم اینه که الان خسته شدی وقت خوابته. مهم اینه که من نمی فهمم دوست داشت چیه..

من مثل کِش ام یه لحظه ولم کنی پریدم. حالا هرچی محکم تر تو دستت بگیری. بکشیش. وقتی ول می کنی با نیروی بیشتری رها می شه. به اندازه یه تیکه کِش بی شعور.

بعد خودم می فهمم باز گند زدم. خودم درست می شم مثل الان :دی

Sunday, January 17, 2010

می دونم توی این چند ساعت نه تو نه حسی که مثلا داری هیچ تغییری نمی کنه. اما من تو یه لحظه زیر و رو می شم. اون لحظه که دارم می میرم برات واقعیه. وقتی داغ می کنم جوش می یارم مطمئنم که خودم ام. اما الانم که یه دفعه سرد می شم بهت خیلی واقعیه برام. من درک ت می کنم. توقعی هم ازت ندارم. تا اینجاش دست منه. اما اینکه آدم عوضی و مودی ای هستم دست خودم نیست. من که بهت گفتم من آدمه رابطه نیستم. من آدمه دوست داشتن نیستم خب. خسته ات می کنم.

فرقش می شه همینکه وقتی تو اونجایی من یه چیزی کم می آرم. اینجوری نباش حداقل. من تحمل ندارم. خوب باش لعنتی. زوریه!

Saturday, January 16, 2010

هیییه. تو این اوضاع امتحان که بدیم، جشنواره که تحریم کنیم خب حالا کنترل اس ام اس دیگه چی بود این وسط؟

Friday, January 15, 2010

یه وقتهایی تو زندگی هست که جدا از حس متفاوتی که بهت می دن وقتی خوب مَز-مزَ-ش می کنی دوست داری مثلن با شعورِ چند سال قبلت ببینیش. می خوای ببینی اون موقع ت چه طوری باهاش کنار می اوومد. این روزای من پُره از چیزایی که هیچ کدوم ازین سه تا بی شعوری که منم هیچ نظری راجع بهشون نداره.

یعنی یه موقعیت استثنایی که همه چیز رو به راهه!

Thursday, January 14, 2010

Have you ever tried being-listened-to? Did you get the chance?

Wednesday, January 13, 2010

دست خودم نیست وقتی قراره حواسمون به هم باشه فکر می کنم لازمه هی 5 دقیقه یه بار با دستم چونه ت رو بگیرم بچرخونم این وری طرف خودم و صدات کنم "...؟" که مجبور شی زل بزنی تو چشمام.

Sunday, January 10, 2010


هی یووو، اوت در آن دِ رود آلویز دوینگ وات یورتُلد

کن یا هلپ می؟

هی یووو اوت دِر بیوند د وال

برکینگ باتلز این د هال

کن یا هلپ می؟؟؟؟؟


Saturday, January 9, 2010

چیزی نیست یه سرماخوردگی ساده ست. گریه نداره. سرطان نیست که وقتی حالت خرابه بیشتر رشد کنه!.

من آدمه سخت باوریم.. تو خوش ترین لحظه ها آدمه که می افته جلو پام بال بال می زنه بهش لبخند می زنم. دستش رو می گیرم و شاید بلندش نکنم ولی یه لگد محکم می زنم بهش که یعنی آره! ولی همین جاست. ته تهش ازش ممنونم واسه بازی خوبش. اما تلخی ها از یه جنس دیگه ن..بغض و اشک و این لحظه ها به هیچی شون نسیت که من باور کنم یا نه. وقتی میان همه چی رو می برن با خودشون.

کاش انقدر دوام می اوردی که بنویسم. که زندگی م طعم شاد کوکتل های میوه ای رنگ و وارنگ رو گرفته با بودنت.باید می نوشتم.

چی جوری هزینه این 2و3 روز خوشی رو بپردازم؟ که تموم شه فقط.که تلخ ترش نکنی.

Friday, January 8, 2010

i just wanna say it's not a hide-bound for real, i'd wanted it to be hide-out and it is..but as usual i'm not the one deciding, i'm-actually- just rejecting u and all what u offer. and it is my best part

Thursday, January 7, 2010

بی دلیل فک می کنم شبیه آدامس بادکنکی های بچگی هامون شده. خوشبو ولی چسبناک

+98 918 95 62 7 6 ? عزیز

اینجا و همه ی متعلقاتش از امروز تقدیم به تو.

بعضی آدمها ریتم های کندتری دارن. هزار سال طول می کشه تا ببینن. باور کنن و لذت ببرن. من اما شاید هیچ وقت باور نکنم اما به فاصله ی یه شب می تونم عاشق ش بشم. خریت کنم و دلزده شم. من همین قدر راحت بازی می کنم و متنفر می شم بعدش حالا دیگه هر چی برم جلو می دونم تاریخ انقضای اینم گذشته.

من هرچی هم واسه یکی دیگه بازی کنم اما نیاز دارم دیده شم. به هر دلیلی..به هر دلیلی وقتی حواست بهم نیست سخته برام. حتی اگه خودم خواسته باشم ازت. منو باور نکن. چیزی که می گم و باور نکن وقتی می بینی انقدر خسته ام. وقتی انقدر زده به سرم نباید..

من نباید عوضی گرفته شم.عوضی بازی نمی کنم باهات که بتونم تحمل کنم این وضع رو..

Wednesday, January 6, 2010

پنج روز از گم شدن این پروانه ی کوچیک آویزون از دست بندم می گذره. دیشب آخر شب که داشتم برمی گشتم خونه نمی دونم این عطره از کجا پیداش شد که یه دفعه سر خورد افتاد وسط آسفالت خیابون. بوی عطری که ریخته تو کیف اتاق رو برداشته. مجبورم تو هوای آلوده این اتاق نفس بکشم و با هر نفس هی یادم بیاد که زندگی آدم گاهی وقتا جلو چشمش سر می خوره می افته کف زمین و هزار تیکه می شه. هیچ کاری ام از دستش بر نمی یاد.

این هفته کلا روزای گم کردن بود واسم. روزای از دست دادن.

Tuesday, January 5, 2010

خواب می بینم موهام رو از ته زدم.این چیزیه که می خوام.
حوصله آدمهای جدید رو ندارم. واسه همینه هی مجبورم همین معدود آدمای دور و ورم رو ب* از ی ا ف ت کنم. که چیزی از لاشه این رابطه ها چند ساعتی سر پام نگه داره.

Monday, January 4, 2010

بعضی آدم ها رو دیدی مثلا وقتی ازشون ساعت می پرسی یه جوری جوابت رو می دن که انگار دارن می گن "متاسفم ولی یکی منتظرمه" بعد هرچی که مطمئن باشی طرف کل روز رو بدون اینکه عجله ای داشته باشه تو زاویه دیدت بوده اما باور می کنی حرفش رو. اینها آدم های مزخرفی هستن. آدمهای عوضی ای که تا لحظه انفجارشون تظاهر می کنن یکی دیگه ان یه جور دیگه ان و همیشه باعث می شن فکر کنی مزاحمی. بعد حادثه اتفاق می افته. صدای بوق یه راننده آشغال، موندن یه انگشت لای در، یه حرف بی موقع، یکی دو تا موضوع بی اهمیت که یه دفعه باهم همزمان میشه و همه چی گره می خوره تو هم و دیگه نمی شه تظاهر کرد. خسته ای و دیگه نمی خوای تظاهر کنی که هیچی نیست همه چی خوبه. دیگه اوون آدمه نیستی که بتونه اینجوری ادامه بده.

......

من اوون آدم عوضیه ام که از بالا به خودش نگاه می کنه و همه چی رو عادی می بینه. یه پراسس ساده تعریف کرده واسه خودش و هر از چندگاهی هر وقت اوضاع حسابی بهم ریخته س و می دونه کار دیگه ای از دستش برنمیاد ازش استفاده می کنه. واسه همین هیچ وقت طبیعی نیست. چون از ترس اینکه کنترلش کلن از دستش خارج شه تصمیم می گیره یه کم خریت کنه. یه کم زمان بده.

Sunday, January 3, 2010

خسته از ساعتای کار متوالی و بی فایده پشت پی سی تا جایی که می تونم به پشت صندلی فشار می دم و با دستای باز خودم رو ول می کنم روش. انقباض و کشیدگی دردناک ماهیچه های گردن و کتف تا چند دقیقه باهامه. برایت.نس رو تا جایی که رو نوشته های اسکرین متمرکز می شم کم می کنم. برای آخرین بار یکی دیگه ازین مسکنها باز می کنم...

..

من برای این چند دقیقه است که زنده ام. واسه این لحظه های بی فکرم و مسکن واسه این دردا که تنها قسمت واقعی یه این زندگی لعنتی یه.که اگه این چند دقیقه نبود چی جوری می شد این سردردها و بی خوابی های هر روز رو تحمل کرد؟

Saturday, January 2, 2010

یه اتفاق بزرگ. یک نقطه ی خیلی خیلی بزرگ و سیاه.

که هیچ وقت از گوشه تقویم امروز پاک نمی شه و من خیلی زود از بابت بودنش ممنونم.