Thursday, June 30, 2011

یه دور دیگه هم بچرخه باز حتمن یه روزی همینجوری...
گیرم که من و این سیم این همه شلوغش کنیم و بچسبیم به اون سقف!
گیرم که کسی باشه که من یه لحظه تکیه بدم به صندلی و سعی کنم..!
گیرم که سکوت یه آدم..!
یه چیزی هست. یه چیزی که هیچ ربطی به وضع من و بادی که می خوره تو صورتم نداره.
داستان ماست.
همین.

Monday, June 27, 2011

Outside, real life waiting for you and for me
Outside all our lives, awaiting the chance to be

Sunday, June 26, 2011

دلم پاییز می خواد.
"من باید
باید یه ماهی می شدم!"
تو سرمه همه ش.

Saturday, June 25, 2011

یه کاری کرده دوباره گریه ش رو در اورده. پشیمون شده. پشیمون شده که صداش رو کلفت می کنه با لحن تخس بچگونه مثل وقتایی که خودش سرحاله میگه "آدم باید جنبه داشته باشه! آدم باید جنبه داشته باشه!". من میدونم چرا گریه می کنه. من میدونم این گریه واسه چیزی نیست که اون الان پشیمون شده. اون میگه "باید جنبه داشته باشه! باید جنبه داشته باشی!". میگه "اون رو می بینی تو اون اتاق نشسته؟ الان صد تا حرف بهش بزنی گریه نمی کنه!". من دارم میشنوم که نمیگه که اونی که الان تو اون اتاق نشسته. اما دلم می خواست همین بودم واسه ش. به جای اینکه اسم م رو بگه با دست اینجا رو نشون بده بگه "اونی که اونجا نشسته". با دست م نشون نده حتی

اشکاش سر می خوره میاد پایین. من حتی سرم رو نمی چرخونم.

Tuesday, June 21, 2011

Give her some time
Give her some space
Did i hear someone tell a lie?
Did i hear someone’s distant cry?
unfeeling, feel lonely rejection
unknowing, know you're going wrong
and they can't see that we're just trying to be
and not what we seem
and even now believe that it's not real and only a dream

Friday, June 17, 2011

.می خوام واسه من نباشه..
..می خوام واسه من نباشه.

Wednesday, June 15, 2011

برف ریز میاد. کفپوش خاکستری خیابون و آسمون خاکستری. قدم بزنیم یه کم.
حتی نمیگه گریه نکن.

Tuesday, June 14, 2011

می خوام بمونه.
زودتر تسلیم میشیم و خدافظی.
حال مرگ دارم.

Monday, June 13, 2011

زدگی
یه چیزی. مثل حس مسمومیت.
If you think that you're strong enough
If you think you belong enough
If you think that you're strong enough
If you think you belong enough..

Aaarrgghh!

Sunday, June 12, 2011

من با این خوابا چی کار کنم؟
a-mature

Saturday, June 11, 2011

به من میگه در میری. خوب میگه ها. کم میارم. خنده م میگیره. می خوام یه چیزی بگم نمیشه. میگه در میری همه ش. میگه راست میگه دیگه در میرم. می خندم. می خوام اینا انقدر دور نباشه که مجبور باشم چیزی بگم. بخندم حتی. صدا داشته باشم اصلن. یه روزی یکی باید باشه که وقتی میگه در میری من یه کم بیشتر بچسبم بهش و بدونه که هیچ جا نمیرم.. من نمی خوام در برم. من نمی دونم چه مرگمه. .
But it's you i take, cause you're the truth, not i..

Thursday, June 9, 2011

آره شب بدیه. بارون بدی...
آره. دنیا پر از آدماییه که نمی خوانِت. همین شهر. آدمایی که نه اینکه نشناسنِت. نه. دوسِت ندارن. اما یه نفر هست که هی خط میکشی می بینی بازم نمی خوادت. دیگه نمی خوادِت. "با این همه" دوسِت نداره. واسه همه ی عمرت بسه.
آره یه جا می شینی هی خط می کشی این دوسِت نداره. مثه سگ می ترسیدی. می خوای همه آدمات رو ازین خط دور نگه داری.

Monday, June 6, 2011

می دونم فردا چرا انقدر بده.
روزای سگی شروع میشه. روزایی که هیچی نداری.

Give up this fight..

These bonds are shackle free
wrapped in lust and lunacy
Tiny touch of jealousy
these bonds are shackle free
Get through
this night
there are no second chances
This time I might
To ask the sea for answers
These bonds are shackle free
These bonds are shackle free
These bonds are shackle free
These bonds are shackle free

Sunday, June 5, 2011

همینجوری الکی دلم کافه عکس می خواد.

Friday, June 3, 2011

one more night, moon is shining bright
and the wind blows high above the tree
oh i miss that woman so, i didn mean to see her go
but tonight no light will shine on me
اینجوری آروم م نمی کنه.

Thursday, June 2, 2011

It's all wrong
It's all right
It's all wrong

Wednesday, June 1, 2011

- تو منظورت اینه که برای اینکار باید همدیگر رو دوست داشته باشن؟
+ این به این کار کمک می کنه.
- فرض کن اونا از هم خسته شدن. فرض کن که اونا مجبور باشن که با هم بمونن. از نظر اقتصادی. به خاطر بچه هاشون. اونوقت چی؟
+ این مهمونی ها به خاطر این بوجود نمیآن. دلیلش چیز دیگه ایه.
- اون چیه؟
+ من دقیقن نمی دونم. شاید یه جور معاوضه!
- معاوضه؟
می دونی، این وقتیه که دو نفر خوب همدیگر رو خوب بشناسن و شریکاشون رو با هم عوض کنن. احساسات حداقله، فقط یه فرصته. مثلن تصور کن من همسر مایک رو دوست دارم. برای ماه ها اونو وقتی داخل اتاق راه میره تماشا می کنم، حرکاتش رو دوست دارم. حرکاتش منو کنجکاو می کنه. از حرکاتش شگفت زده میشم. عصبانیتش رو می بینم. مست شدن ش رو، نشئگی ش رو، و بعد معاوضه. من باهاش به رختخواب میرم و بالاخره اونو کاملا میشناسم والبته مایک هم با همسر من به رختخواب میره. موفق باشی مایک! و من براش آرزو می کنم به اندازه ی من به زنم حال بده!