Saturday, February 27, 2010

"دوست دارم با همه راجع به تو حرف بزنم. نه واسه اینکه بخش مهمی از زندگی م باشی یا بودی. واسه اینکه داشتم هرکاری می کردم تا بزرگ ترین قسمت زندگی م باشی. می خواستم حس کنی ش.

دست من نیست حس می کنم من باختم. چی جوری بقیه هر روز محکم تر می شن؟ یعنی من گند زدم باز؟ یعنی تو هیچی ت نشده بود؟ باید حرف بزنیم.."

[]تاریخ این نت و پست همخونی نداره.

باید حرف می زدیم.

فقط باز یاد شاسی و این کاغذا و پاستلای رنگ و وارنگ و کلاس طراحی افتادم.. خیلی الکی.

Thursday, February 25, 2010

حسه آدمی رو دارم که همه چی­ش اکی یه..حس خنکی دارم

Wednesday, February 24, 2010

مهمونی امشب که تموم شه.. گانا بی ال­رایت اگین.

Monday, February 22, 2010

هی دستهام رو می گیرم تو هوا مطمئن شم امروزم انقدر سرد نیست کسی دستهاش رو تو جیبت کنه، تو هی جات رو عوض کنی بهش بخندی که دارن می لرزن..

.

دروغ گفتم باز وقتی بهت گفتم ویزیبل میای عصبی می شم..

Sunday, February 21, 2010

منفعل بودن انقدرم بد نیست که مثلا به خاطر اینکه تو رابطه ت منفعل به نظر نیای تن به هر چیزی بدی!

اینجور آدمای بی شعوری که به هر کس و نا کسی می گن دوستش دارن غیر کسی که تو جوابشون بگه منم!

الان باید شبه امتحان ویروس باشه.. تو هی لوس کنی خودت رو غر بزنی حواسم بهت نیست.. من کیف می کنم می گم تا فردا دوسم داشته باش*

می خوام مثه خر ویروس بخونم!

اوون اوایل یه بار آخرش گفت آی ویل پرسوئد یو! یا یه همچین چیزی.. من گیر یه همچین آدمی افتادم که بهم قبولونده بدون اوون کم می یارمش..

Friday, February 19, 2010

-دابل اکسیدیا این دفعه. چی کار کردی با خودت؟

-آرووم بگیر بابا!

جفتمون می زنیم زیر خنده. جفتمون جمع می کنیم خودمون رو :عینک

دو هفته س پی پی سی م خراب شده سیم رو انداختم تو این گوشیه*. کانتکتا رو نمی دونم با چه هدفی با اوت لوک سینک کردم ولی جواب اس ام اس و کال به کل نمی دم*. به بی تو گذروندنم که دارم عادت می کنم*. اما باز مثه احمقا هی این کد 12 رقمی رو تایپ می کنم. هر دفعه هم که می گه آن-ساگسس-فول عذا می گیرم!

این اسطوره ی حماقت منم!

*به خاطره تو بود فکر کنم.

آی آی ازین مستور لعنتی که من دنبال مورفین می گردم وسوسه م می کنه ببینم بازم چیزی از کشیدگی انگشت ها و اتقاق هاش نوشته...

من گنجشک نیستم بدون تعجب فقط با نقطه

.

Thursday, February 18, 2010

ممممم... من می خواستم بهت بگم من نمی تونم پارت تایم باشم.. نصفه نیمه بودن از من بر نمی آید. واسه همین اومدم. که ببینی هیچی نیستم. عالی بود چون اگه خودم ام شکی داشتم مطمئنم کردی.

ولی چرا یه جوری رفتار می کنی انگار هیچی نیست؟ من نمی فهمم چرا باید بعد اینکه من 2 ساعت راه می رم و کتاب می خرم و آب می خورم تا بتونم بیام بهت بگم ببخشید بگی "می تو"! ببخشید من یعنی از اولش گه خوردم شروع کردم. ببخشید تو یعنی چی که انقدر منو بلاتکلیف تر می کنه؟!

Wednesday, February 17, 2010

می دونی من هیچ وقت انقدر همه چی رو به خاطر یه نفر کنار نذاشته بودم. تو خواستی یه جور دیگه باشم. من آدمه به خاطر کس دیگه ای نیستم ولی می خواستم این دفعه پشیمون نشم.

...

حالا باز مثه سگ پشیمونم. این دفعه ازین گهی که به خاطر تو شدم!

من مثه هیچ کی نیستم.خیلی طول می کشه واسه م. بیا یه کم واندرینگ الاد گوش کنیم. خواهش می کنم.

Tuesday, February 16, 2010

تو جرئت از دست دادن چیزی که واقعا تو دستت نیست و نمی خواهیش هم نداری.

این خیلی بده که من با توام نمی تونم حرف بزنم.اما اینجا خوبه فعلا برام.آره من تمام طول پرواز رو به تو فکر می کردم.دوست داشتم به تو فکر کنم تا خوابم ببره.خوابم نبرد.من همه ی مدت خواب تو رو می دیدم ولی.قیافه ت رو نمی شناسم.نه اینکه صورتت غریبه باشه برام.آروینی که من پر می شم ازش این آدمه نیست.دستشم نیست.این هوایی که نفس می کشم توایی.من تو رو نفس می کشم تا غرق می شم توت.واسه همین با هر تکون کوچیکی که تو می خوری بدون اینکه بفهمی تعادل م رو بهم می ریزی.خفه م می کنی.می دونم این اون چیزی که تو ازم خواستی نیست.واسه همین نمی تونستم قبول کنم.حالا چی؟شب هایی هم بود که خوابیدم.اما نه وقتی به تو فکر می کردم.من بیمارم.من تو دستای مردی که صندلی ش رو رو به روم فیت می کنه هم همنقدر گم می شم.ولی باید بتونم آخرش وسایلم رو جمع کنم بدون خدافظی برم.من خوشم می یاد همه اونایی که می خوام رو استند بای نگه دارم.باید قدرتش رو داشته باشم.اینجوری کلافه می شم ازت.یه کاری نکن فک کنم نمی تونم.مستاصل می شم.

...

Monday, February 15, 2010

هزارسال دیگه ام اس ام اس بدی سوال چرت کنی حالم رو بپرسی جوابت رو می دم. من همون آدمه مزخرفی ام که عشق می کرد می شنید می میری براش. یه بار دیگه امتحان کن. ولی اگه جواب نداد بیا راجع بهش حرف بزنیم. اینجوری ولش نکن..

یه کم خالی ام ازت فقط. بیا یه چیزی بگو. هر چیزی.. تو که بلدی یه کاری کن عاشقت شم باز. چه می دونم یه کم حرف بزن حالم ازت بهم بخوره اصلا. بیا یه جوری بهم بفهمون خیلی معمولیه اوضاع.

Monday, February 8, 2010

کاش وقتی برمی گردم انقدر مرد باشه بگه تموم شد.

من نگران نیستم. سخت نیست فهمیدنش. فقط تو زیادی خودخواهی!

چون همیشه ازینکه چیزی برای پنهان کردن داشته باشم نفرت داشته ام. فاش بودن را با همه ی ضررهایش غالبا پذیرفته ام.”

اوهوم. واسه همینه همیشه قورت دادم. کلمه ها، آدم ها.. مثل پست امشب اینجا. اینجوری دیگه نیستن که نگران چیزی باشم.

Sunday, February 7, 2010

We're in a film.

If I kiss you, it might be cinema.

If I stroke your hair,

it might be cinema.

اینکه تو دوست داری با دستام بازی کنی انقدر خوب هست که دیگه مهم نباشه من هردفعه چقدر نفسم تو سینه حبس میشه. چقدر می میرم تو دستت.

Saturday, February 6, 2010

بهش می گم قبلن آدما رو با اینکه می تونن "ک َ نُن بال" بخونن یا نه فیلتر می کردم. حالا باید دنبال یکی باشم بتونه "واندرینگ اِل ل لا لاد" بخونه.

خیلی خوبه که می دونم این یکی واقعا غیر ممکنه. واسه همین تا وقتی که بخواد هستم. تا هر وقت که بخواد.

*حتی اگه تنها دلیلش باشه.

Friday, February 5, 2010

تو بودی از رفتن می ترسیدی یا من؟

اه.. یکی ام پیدا نمیشه بهت بگه بیشتر حواست بهش باشه!

Thursday, February 4, 2010

دیدی یادت رفت؟ من حتی مطمئن نبودم که هی باید ازت بپرسم یا نه.. حالا فکر کنم می دونم.

اینکه تو این هوا یه دفعه دلت بخواد بری کاکتوس های آبجی کوچیکه رو برداری بهشون آب بدی، بعد فکر کنی که اونام دوست دارن که با دست این کار رو کنی یا نه! یعنی هیچ چیز دیگه ای نیست بهش گیر بدی.

:دی

شب ش پای پی سی خوابت ببره. بعد یکی دو ساعت پا شی بری سر جات که صبح شد بالاخره. بعد ساعت 2 بیداری شی ببینی باز شبه!

این بارون لعنتی..

Wednesday, February 3, 2010

بعد همیشه اون لحظه ای داره یادت میره همونجور که سفت دستت رو گرفته یه دفعه با انگشتاش شروع می کنه به فشار دادن به بیرون.

...

تو می دونی اینجوری یه روزی حتما خورد می شه.

...

اونم می دونه راهش همینه.

...

"این نامه تاریخ ندارد.کلماتش هم سر و ته ندارد. از همان لحظه های بی خودی و راستی توست. و خیلی کوتاه است.آشکار است کلمات آن به زحمت گیر آمده. یا برعکس، خیلی هم با شتاب.تا از مغز به دست بیاید و بر کاغذ بنشیند تقریبا فاصله ای وجود نداشته."

و من تصمیم گرفتم تا بازیابی نسبی شعورم هیچ لاو ترَکی –هم- اکسپرس نکنم !

آدمه رفته سفر. ولی من هیچ حسه خاصی ندارم. این یعنی من گندش رو در اوردم با مودی بودنم؟!

*چی جوری می تونم انقدر عوضی باشم؟

Tuesday, February 2, 2010

یه نفر که وقتی حالم رو ازش می پرسن بگه خیلی شارژ حرف می زد و می خندید. خرابه باز حالش. یکی که کاری از دستش بر نمی آد ولی خوب می فهمه. که وایسه جام واسه بقیه توضیح بده من آدمه قهر نیستم.

Monday, February 1, 2010

قضیه نوشتن راجع به مرگ یه نویسنده نیست. قضیه اینه من می خواستم داستان خونده نشده ای بنویسه که من ترجمه ش کنم. قضیه اینه که نباید به این زودی می مرد. باید اتفاق می افتاد. باید فرزان این کتابش رو چاپ می کرد بعد ما کتاب رو تقدیم می کردیم بهش و می رفتیم هی تو بازارچه کتاب، کتاب رو از قفسه ها بر می داشتیم وای میستادیم می خوندیمش و بلند بلند می خندیدیم.

حسی تو منه که قلقلکم* می ده واسه راه پیدا کردن به عمق وجود کسی که بک گراند گوشیش هم یان اَندرسنه!

عمقِ.. وجودِش!