Monday, January 21, 2013

من باید یه روزی میتونستم یه آوایِ عجیب رو بنویسم..

شاهد این خستگی سکوتیه که شکسته نمیشه، تنهایی ای که رسوب کرده وقتی زندگی به یه تار مو وصله و خیلی بیشتر از وقتهایی که فکر میکردی دیگه چیزی برای گفتن نداری و ازینجا به بعد فقط نگاه می کنی صبووری و آرووم.. حالا یه لالایی.. یه فُلکِ دلنشین... یه خاطره که زنده ست.. که رویاست.. که شبه... که دنیا هرچقدرم که خشک باشه و خشن هرروز بارونه تو این نگاه.. که هیچی نداری واسه ش.. که فقط بارون.. با فکری که ته هر بغضی میرسه به اینجا که باید راضی بود.. باید تشکر کرد برای گذشته ای که اگه میشده انقدر ساده گرفتش.. چه خوب که یه کم فرصت بهت داده. شاهد این قصه روحی بود که ناله می کرد.. چه خوب.. .
....

Thursday, January 3, 2013

كه زمان تموم شه، تاريخ تموم شه، ما هم

دوست دارم بتونم اونجا بمونم..تا اطلاع ثانوي..