عجیب بود که دیروز دلم اون بشقاب سبزا رو می خواست. دو سه تا بشقاب و کاسه ی سبز خوب و شکننده واسه خودمون. که بشه کنار هم همه ی خوراکیهای دنیا رو تو ظرفهای گود بامزه خورد. هوام سرده. عجیبه که تو این سکوت. مساله اینه که داره سرد میشه و چیزایی که می بینیم به اون خوبی که می خواستیم یا باید پیش میرفت نیست. اما مهم نیست که به اینا داری فکر می کنی. مهم اینه که ته دل آدم تو همون لحظه -علی رغم همه فکرا و تصمیما و واقعیتای مسلم- می تونه ساز خودش رو بزنه. و این قویه. خیلی قوی. کی می تونه بگه که یه روزی عجیب دیگه وجود نداره براش؟
No comments:
Post a Comment