Monday, November 30, 2009

مزخرف بهش می گم من امشب درس 17 رو گوش کردم تازه. می گه من درس 5 کتابی که پرینت زدم رو هم تموم کردم که میشه معادله 20 تا درس پیمسلِر. نمی فهمه ایتَالین خوندن تو یه دوره یکی دو ماهه تا وقت پرواز اوون با اسپنیش خوندن از رو بی کاری من خیلی فرق داره. من واسه آینده م کاری نمی کنم.

اسپنیش هم نمی خونم. اینجا نشستم هی می زنم پونزده مین آخر این لعنتی تکرار شه شاید دو تا جمله بشنوم. حواس م به آدمی ام که باهاش حرف می زنم نیست اصلن. موزیک گوش می کنم. لیریکس م فید می شه کم کم.

..

از همه این ژست ها هم خسته ام.

Sunday, November 29, 2009

یه بار یه نفر گفت خیلی تاثیر گذاشتم روش. درد داشت. همیشه سعی کردم اگه مراقبش نیستم حداقل باشم براش. اما هنوزم به خاطرش خودم رو سرزنش می کنم. امشب این کتاب پژوهش های میکروبیولوژی رو میز آبجی کوچیک س. من آدمی نیستم باهاش حرف بزنم. صداش می کنم با هم آیس اِیج می بینیم.

...

من نمی تونم مراقب کس دیگه ای باشم. نیستم. هیچ وقت مثل هم نیستیم ما.

به جلو در فروشگاه که می رسم با آرنج ش می زنه بهم که پشتت. مثل آدما احمق صاف بر می گردم چیزی نمونده صورتم بخوره تو صورتش. احمق تر زل می زنم تو چشماش از جلو راهش می روم کنار تا مردم راحت بیان جلو و بهش بگن چقدر واسشون محترمه و از آزادی ش خوشحال ان. تقریبا با لبهای بسته جواب می ده و پاز پاز از ورودی فروشگاه رد می شه به سمت پارکینگ. خانومه بدو بدو می ره عکس بگیره. سر جام وایسادم. دوربین تو ماشینه. بارون شدیده. عکس خوبی می شه. به کاپشن صورتی دخترش نگاه می کنم. به پلاستیک های خرید تو دستش. سر جام وایسادم. میزنه بهم شروع می کنه به حرف زدن. نمی شنوم حرفهاش رو. بارون خوبی یه.

وقتی می گی یو آر بیوتی فول و جای تاکید میس اسپلینگِ ت رو درست می کنی کِیف می کنم واقعن. اصلن بهتر که مثل آقای بلانت و بقیه نمی گی.

یه گوشه ی این دنیا هست که هی "ایتز جاست ا ثووت. انلی ا ثووت" ریپیت می شه و آدم می تونه آروم بخزه تو خودش. می دونم که هست.

Tuesday, November 24, 2009

[+]

این وقت ها ارتفاع این خرت و پرت ها انقدر می شه که هر چی ام رو هم مرتبشون کنم که بهم ریخته به نظر نیان و این ور و اوون ور بکشمشون که جلو مانیتورو نگیره بازم فایده نداره. یعنی خیلی مشغولم این روزا. یعنی همش کار دارم.

بعد دیگه مجبور می شم پا میشم یکی یکی کتابها رو می ذارم سر جاشون. بعدم تسک استیکرزا. اول "ششش.. اسلیپ". بعدم یکی یکی بقیه رو از لبه مانیتور می کنم.

/ یعنی همه چی مرتبه!

من هیچ وقت چیزی نمی نویسم. یعنی معمولا چیز نوشتنی ای ندارم. این دفترچه های رنگ و وارنگ تو کیفم هم یا واسه نقاشیه یا تگ نویسی. حالا یه همچین آدمی امروز سر کلاس با خودکار نارنجی تابلوش موقع "پِر وُرک" شروع می کنه به نوشتن رو برگه ای که جلو شه. بعد ترتیب اتفاقا رو می شه حدس زد: یکی از بچه ها صاف پا می شه میاد سر میز. بعد خب هول می شه برگه هه رو لایه برگه های رو میز گم و گور می کنه. آخر کلاس وسایلش رو مثل همیشه شلخته جمع و جور می کنه میاد پایین یه ساعتم با پسر رئیس آموزشگاه سر و کله می زنه و کتاب ش که از جلسه پیش داده بود یه نگاه بهش بندازه رو پس میده و خدافظ.

..

دارم فکر می کنم من کل این مدت لباس سبز نپوشیدم. موقع های بیکاری م موزیک گوش ندادم. هر دفعه هم طرف عیدی چیزی رو بهم تبریک گفت با یه لبخند ملیح جوابش رو دادم. حالا وقتی اوون برگه رو لای کتاب تست پسرش ببینه یعنی این همه مدت بی خودی زور زدم؟

[شیییت]

Sunday, November 22, 2009

وقتی خواب َم رو می بینی متاسف می شم. وقتی به خاطر خوابِ نگرانمی متاسف تر.

وسط حرفت که می گم آر یو فلرتینگ ویث می؟؟ یعنی سو-ایچ کن از یه چیز دیگه بگو. یعنی قول بده دیگه خواب َم رو نبینی. یعنی من خوبم و باور کن این روزا قصد تلافی هیچی رو ندارم.

*خُب نخواب همه ی روز رو اینجوری نشه [خنده، زیاد].

You're so gracious

You tip over

You collide with all your pasts

You tip over

You collide..

You're so gracious

You collide with all your pasts...

You tip over

You collide…

Friday, November 20, 2009

مثل اینکه تو لاتری گرین کارت یو اس برده باشی و احتمال بدی یادت رفته باشه کی فرم رو پر کردی و مسواک ت رو جا گذاشته باشی. روزای خوب شیرین نیستن اصلا، یه چیزی شبیه پرتقال یا لیموهای سبز و ترش ان.

اطمینان حسی یه مثل وقتی شونه ت فشار چونه ی کسی رو.. آروم آروم حس می کنه.

به سفر نیاز دارم. همین دوشنبه.. دور...

Wednesday, November 18, 2009

پاییز خیس و این همه رنگ رو فقط باید نفس کشید. چیزی نیست. فقط باید از بین این همه رنگ تشخیص بدیش و نفس بکشیش.

Monday, November 16, 2009

-کاسکو ها رو دیدی؟

-خرگوش ام داره؟

تو حتما باز داری فکر می کنی که خرگوش خوش یمن نیست، منم فکر می کنم اگه خوش بختی من با یه خرگوش تکمیل می شه، خُب، عالیه!

یه کارت پستال بزرگ که روش با قرمز نوشته باشه "بی ماین" .

Sunday, November 15, 2009

من اوونیم که وقتی ساعت 11 شب میایی تو اتاق، چراغ رو خاموش می کنی و یواش می گی "هیچی ت مثل آدم نیست" می خواهد بپره بغل ت. اوونی که باهات کل کل می کنه یا وقتی دمقی از سر و کولت بالا می ره من نیستم.

Saturday, November 14, 2009


[ + ]

u promise? then o.k .

Ps. uneducatable teens i gonna die fo'..!

Friday, November 13, 2009

...

Though it’s a sad sad call

...

واقعیت با همه اینا فرق می کنه. موضوع اصلا این نبود که من نمی تونستم یا تنبلی می کردم. حتی ربطی به علاقه ام نداشت واقعا. موضوع اینه که من همیشه باید به آدمه کمک کنم.

"من اوون کسی نیستم که کمکت می کنه. همین."

Wednesday, November 11, 2009

آقای همکلاسی قدیمی زودتر از همیشه اوومده که چیزی از غُرغُرهای اول صبح من رو از دست نده. وقتی الکی جوابهای جلسه قبل رو با هم چک می کنیم می گه یکی دو هفته نیا، یه گواهی یه ماهه می خواهد دیگه.

....

سوآپُ رو شعله می گیرم و می روم تا سر و کله کارشناس محترم پیدا نشده از دور خارج ش کنم. می شینم رو صندلی اشاره می کنه جلو تر.

-خیلی خوب بابا.

-چی کار می کنی؟ فتح کردی که!

-غشا زرد رنگ نمی بینم که چیزی بردارم.

اشاره می کنم بهش یه دقیقه. با ژست دکترا چوب بستنی رو از رو زبونم بر می داره.

-ببین قرار نیست چیزی پیدا کنی اوون تو. مریض ت که نیستم. نوکش که بخوره به دیواره حلق کافیه. طول بکشه باور کن بالا می آرم.

....

-می شه آبسلانگ منم ببری؟ یادم رفت.

-بده.

نگاه می کنم به اون که دستشه. می گه این که مال منه. لعنتی.....

....

-باور کن فکر کردم استریله. تو که بردی بندازی دور!

می گم بی خیال. مسواک که زده بودی حالا؟ با سرفه می گه آره بابا نگران نباش. لعنتی.....

Monday, November 9, 2009

بعضی آدمها رو باید ندید. بعضی آدمها رو باید نشنید. اینم اصلا ربطی به اخلاق گند من نداره. یه سری آدمها رو باید همیشه تو یه فاصله خوب نگه داری و فکر کنی به موقع ش نزدیک می شی. بعد موقع ش که می شه از ترس اینکه چیزی خراب بشه فقط دلت خوشه که یکی هست. تو از این جور آدمهایی.

حتی اگه گاهی بخواهی باشی، نباید تو این همه شلوغی گم ت کرد. حالا هر چی هم که صدا ت رو دوست داشته باشم. بعضی آدمها رو فقط باید داشت.

Saturday, November 7, 2009

می دونی این خواب لعنتی صد شب دیگه هم که تکرار بشه بازم فقط یه خوابه . باز بهم می ریزی اما.

Wednesday, November 4, 2009

[اااااوووه]]چند تا نقطه، ویرگول، جدا-سرهم، ریپلیس و دو تا پاراگراف چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که آیم دان..رایــت نَــو!

نه.. من نیست که این همه بهانه گیر و بی برنامه و بی فکر است. من هنوز خوب وانمود می کنه.. وقتی مسلطه به اوضاع
.

Sunday, November 1, 2009

.راحت تر باش باورت کنم