Wednesday, October 28, 2009

وقتی سرم درد می کنه یعنی حوصله ندارم. وقتی حوصله ندارم یعنی کاری نمی کنم. وقتی کاری نمی کنم یعنی می دونم دارم چه گندی می زنم. این جور موقع ها یعنی هیچ چی نمی خوام. یعنی ولم کن یه گوشه دو سه روزه باز عادی می شم. یعنی خواهش می کنم آدمه هی زنگ نزنه نصفه شب. یعنی خواب نمونم صبحها بذار برم بیرون زودتر تموم شه این وضع.

دوست شما در WEBzzz منتظر شماست

شما برای ایجاد ارتباط دوستی توسط *** دعوت شده اید

لطفآ این دعوت نامه را قبول کنید یا رد کنید با کلیک روی لینک زیر:

http://webzzz.com/go/register&invite=ZWJpNDQqZXQzMmFyQGdtYWlsLmNvbQ?==

[ ]

و شما کلیک می کنید. بی حوصله. این طوری.

Tuesday, October 27, 2009

چه خوب که لازم نیست برات توضیح بدم که دوربینم خراب شده و می خوام امتحانش کنم. واسه یه لحظه زیرچشمی نگام می کنی و بعد انگار به نتیجه رسیده باشی یه مداد دیگه بر می داری که کفش هاشو رنگ کنی. [اااووووه]






Sunday, October 25, 2009

بهترین مکالمه های من همیشه تو ماشین ها اتفاق می افتند. وقتی می شینم توی ماشین و به صندلی تکیه می دم و مجبور نیستم به صورت مثلا مخاطب نگاه کنم مثل هیچ وقت دیگه نیستم. اصلا عجیبه که اینجور موقع ها درست همون چیزی که باید رو می گم. مثل همین 405 بد رنگ بابای آقای پ. خودمون که با اینکه پنل پخشش هیچ وقت همراهش نیست ولی آدم می تونه خیلی آروم توش بشینه و راحت به چرندیاتی که بارش می کنه گوش بده و هروقت هم که لازم شد به قدرت آب آلبالویی که دستشه اشاره کنه.

یا همین دیروز وقتی با گفتن به هر حال ممنون می خوام بقیه راه رو بدون اینکه صدای مزاحمی باشه به بقیه موزیک نا آشنایی که داره پخش می شه گوش کنم، کراواتی که یه دفعه جلو صورتم گرفته شده می پرسه بلدی؟ میگم معمولا این کارو نمی کنم ولی کراواتو می گیرم از دستش و با کلی کلنجار یه چیزی شبیه گره می زنم. ---- یه همچنین مکالمه ای هرجای دیگه ای انجام می شد اصلا نمی شد دوستش داشت. مثلا همون اول می گفتم نه متاسفانه و یا به جای هرچیزی دیگه ای سوییچ می کردم و تمام مسیر رو راجع به گره کراوات حرف می زدم. مثلا پای تلفن.. اُه اُه. خلاصه آقای کراوات دیروز کلی آدم حسابی بود. رندوم حرف می زد و به این ور و اوون ور نگاه می کرد و احتمالا گاهی هم تعجب می کرد. مهم تر از همه اینکه اصراری داشت که بنده درست سر ساعت به کلاسم برسم. نمی دونم آدمای با شعور رو باید تو ماشین پیدا کرد یا کلا آدما تو ماشین که هستن با شعورترن.

Friday, October 23, 2009

هویت صاحب وبلاگ فاش شد بالاخره :دی
!بله.. ازین به بعد بنده رو ای.کُلای صدا کنین کلا

Wednesday, October 21, 2009

آره خُب. تو بیا بگو آخرین پست نورمایند حرف مفته. من می گم همش. تنها کاری ام که بعدش ازم بر می آد اینه که برم زَاکت اسموکرز بزنم و به گندی که تو همین چند دقیقه به کل هفته م زدم فکر کنم.

Thursday, October 15, 2009

هیچ وقت موقعی که یه نفر می خواد اعتراف بکنه حس خوبی نداشتم. خیلی چیزاست که تازه دارم می فهمم. شاید یه موقعی دیر شدن یه جور تعارف بود. اما واسه یکی مثل من دیگه خیلی دیر شده. این یه اعترافه.

Tuesday, October 6, 2009

دیروز یه روز معمولی بود.. بهترین روز پاییز نشد، اتفاق خیلی جالبی ام نیافتاد، اما موقعی که داشتم بقیه کبریت ها رو از روی میز جمع می کردم.. یه تیکه خیلی بزرگ ازم ریخت زمین..حواسم بود، به جایی نخوردم، انقدرم تاریک نبود که رفلکت رو میزشیشه ایش کنه..اما حس کردمش، اون یه تیکه بزرگ بود، یه تیکه خیلی بزرگ.

قصه نمی گم برات!