"اضافی بودن" واقعی ترین حسی یه که خوب می فهممش. تو این خاک تو همه ی این دیالوگها.
Thursday, December 31, 2009
Tuesday, December 29, 2009
Saturday, December 26, 2009
Friday, December 25, 2009
Wednesday, December 23, 2009
Tuesday, December 22, 2009
Monday, December 21, 2009
از این روزها که هیچی باهام فیت نمیشه متنفرم. این وقتها که موزیکَ رو الکی می زنم ریپیت شه، پیمِ ساعت َم باید گم شه، بقیه چرت تر می گن و بیرون خونه نه پاییزه نه زمستون.
اینجور موقع ها که همش چرت می گی و هِرهِر می خندی، یکی باید بیاد چونه تو بگیره بالا، نگاه کنه تو چشمات، بگه باز چی شده؟بعد من قول می دم نزنم زیر گریه.
Saturday, December 19, 2009
Friday, December 18, 2009
Sunday, December 13, 2009
Wednesday, December 9, 2009
Sunday, December 6, 2009
Friday, December 4, 2009
Monday, November 30, 2009
مزخرف بهش می گم من امشب درس 17 رو گوش کردم تازه. می گه من درس 5 کتابی که پرینت زدم رو هم تموم کردم که میشه معادله 20 تا درس پیمسلِر. نمی فهمه ایتَالین خوندن تو یه دوره یکی دو ماهه تا وقت پرواز اوون با اسپنیش خوندن از رو بی کاری من خیلی فرق داره. من واسه آینده م کاری نمی کنم.
اسپنیش هم نمی خونم. اینجا نشستم هی می زنم پونزده مین آخر این لعنتی تکرار شه شاید دو تا جمله بشنوم. حواس م به آدمی ام که باهاش حرف می زنم نیست اصلن. موزیک گوش می کنم. لیریکس م فید می شه کم کم.
..
از همه این ژست ها هم خسته ام.
Sunday, November 29, 2009
یه بار یه نفر گفت خیلی تاثیر گذاشتم روش. درد داشت. همیشه سعی کردم اگه مراقبش نیستم حداقل باشم براش. اما هنوزم به خاطرش خودم رو سرزنش می کنم. امشب این کتاب پژوهش های میکروبیولوژی رو میز آبجی کوچیک س. من آدمی نیستم باهاش حرف بزنم. صداش می کنم با هم آیس اِیج می بینیم.
...
من نمی تونم مراقب کس دیگه ای باشم. نیستم. هیچ وقت مثل هم نیستیم ما.
به جلو در فروشگاه که می رسم با آرنج ش می زنه بهم که پشتت. مثل آدما احمق صاف بر می گردم چیزی نمونده صورتم بخوره تو صورتش. احمق تر زل می زنم تو چشماش از جلو راهش می روم کنار تا مردم راحت بیان جلو و بهش بگن چقدر واسشون محترمه و از آزادی ش خوشحال ان. تقریبا با لبهای بسته جواب می ده و پاز پاز از ورودی فروشگاه رد می شه به سمت پارکینگ. خانومه بدو بدو می ره عکس بگیره. سر جام وایسادم. دوربین تو ماشینه. بارون شدیده. عکس خوبی می شه. به کاپشن صورتی دخترش نگاه می کنم. به پلاستیک های خرید تو دستش. سر جام وایسادم. میزنه بهم شروع می کنه به حرف زدن. نمی شنوم حرفهاش رو. بارون خوبی یه.
Tuesday, November 24, 2009
این وقت ها ارتفاع این خرت و پرت ها انقدر می شه که هر چی ام رو هم مرتبشون کنم که بهم ریخته به نظر نیان و این ور و اوون ور بکشمشون که جلو مانیتورو نگیره بازم فایده نداره. یعنی خیلی مشغولم این روزا. یعنی همش کار دارم.
بعد دیگه مجبور می شم پا میشم یکی یکی کتابها رو می ذارم سر جاشون. بعدم تسک استیکرزا. اول "ششش.. اسلیپ". بعدم یکی یکی بقیه رو از لبه مانیتور می کنم.
/ یعنی همه چی مرتبه!
من هیچ وقت چیزی نمی نویسم. یعنی معمولا چیز نوشتنی ای ندارم. این دفترچه های رنگ و وارنگ تو کیفم هم یا واسه نقاشیه یا تگ نویسی. حالا یه همچین آدمی امروز سر کلاس با خودکار نارنجی تابلوش موقع "پِر وُرک" شروع می کنه به نوشتن رو برگه ای که جلو شه. بعد ترتیب اتفاقا رو می شه حدس زد: یکی از بچه ها صاف پا می شه میاد سر میز. بعد خب هول می شه برگه هه رو لایه برگه های رو میز گم و گور می کنه. آخر کلاس وسایلش رو مثل همیشه شلخته جمع و جور می کنه میاد پایین یه ساعتم با پسر رئیس آموزشگاه سر و کله می زنه و کتاب ش که از جلسه پیش داده بود یه نگاه بهش بندازه رو پس میده و خدافظ.
..
دارم فکر می کنم من کل این مدت لباس سبز نپوشیدم. موقع های بیکاری م موزیک گوش ندادم. هر دفعه هم طرف عیدی چیزی رو بهم تبریک گفت با یه لبخند ملیح جوابش رو دادم. حالا وقتی اوون برگه رو لای کتاب تست پسرش ببینه یعنی این همه مدت بی خودی زور زدم؟
[شیییت]
Sunday, November 22, 2009
Friday, November 20, 2009
Wednesday, November 18, 2009
Monday, November 16, 2009
Sunday, November 15, 2009
Saturday, November 14, 2009
Friday, November 13, 2009
Wednesday, November 11, 2009
آقای همکلاسی قدیمی زودتر از همیشه اوومده که چیزی از غُرغُرهای اول صبح من رو از دست نده. وقتی الکی جوابهای جلسه قبل رو با هم چک می کنیم می گه یکی دو هفته نیا، یه گواهی یه ماهه می خواهد دیگه.
....
سوآپُ رو شعله می گیرم و می روم تا سر و کله کارشناس محترم پیدا نشده از دور خارج ش کنم. می شینم رو صندلی اشاره می کنه جلو تر.
-خیلی خوب بابا.
-چی کار می کنی؟ فتح کردی که!
-غشا زرد رنگ نمی بینم که چیزی بردارم.
اشاره می کنم بهش یه دقیقه. با ژست دکترا چوب بستنی رو از رو زبونم بر می داره.
-ببین قرار نیست چیزی پیدا کنی اوون تو. مریض ت که نیستم. نوکش که بخوره به دیواره حلق کافیه. طول بکشه باور کن بالا می آرم.
....
-می شه آبسلانگ منم ببری؟ یادم رفت.
-بده.
نگاه می کنم به اون که دستشه. می گه این که مال منه. لعنتی.....
....
-باور کن فکر کردم استریله. تو که بردی بندازی دور!
می گم بی خیال. مسواک که زده بودی حالا؟ با سرفه می گه آره بابا نگران نباش. لعنتی.....
Monday, November 9, 2009
بعضی آدمها رو باید ندید. بعضی آدمها رو باید نشنید. اینم اصلا ربطی به اخلاق گند من نداره. یه سری آدمها رو باید همیشه تو یه فاصله خوب نگه داری و فکر کنی به موقع ش نزدیک می شی. بعد موقع ش که می شه از ترس اینکه چیزی خراب بشه فقط دلت خوشه که یکی هست. تو از این جور آدمهایی.
حتی اگه گاهی بخواهی باشی، نباید تو این همه شلوغی گم ت کرد. حالا هر چی هم که صدا ت رو دوست داشته باشم. بعضی آدمها رو فقط باید داشت.
Saturday, November 7, 2009
Wednesday, November 4, 2009
Sunday, November 1, 2009
Wednesday, October 28, 2009
وقتی سرم درد می کنه یعنی حوصله ندارم. وقتی حوصله ندارم یعنی کاری نمی کنم. وقتی کاری نمی کنم یعنی می دونم دارم چه گندی می زنم. این جور موقع ها یعنی هیچ چی نمی خوام. یعنی ولم کن یه گوشه دو سه روزه باز عادی می شم. یعنی خواهش می کنم آدمه هی زنگ نزنه نصفه شب. یعنی خواب نمونم صبحها بذار برم بیرون زودتر تموم شه این وضع.
دوست شما در WEBzzz منتظر شماست
شما برای ایجاد ارتباط دوستی توسط *** دعوت شده اید
لطفآ این دعوت نامه را قبول کنید یا رد کنید با کلیک روی لینک زیر:
http://webzzz.com/go/register&invite=ZWJpNDQqZXQzMmFyQGdtYWlsLmNvbQ?==
[ ]
و شما کلیک می کنید. بی حوصله. این طوری.
Tuesday, October 27, 2009
Sunday, October 25, 2009
بهترین مکالمه های من همیشه تو ماشین ها اتفاق می افتند. وقتی می شینم توی ماشین و به صندلی تکیه می دم و مجبور نیستم به صورت مثلا مخاطب نگاه کنم مثل هیچ وقت دیگه نیستم. اصلا عجیبه که اینجور موقع ها درست همون چیزی که باید رو می گم. مثل همین 405 بد رنگ بابای آقای پ. خودمون که با اینکه پنل پخشش هیچ وقت همراهش نیست ولی آدم می تونه خیلی آروم توش بشینه و راحت به چرندیاتی که بارش می کنه گوش بده و هروقت هم که لازم شد به قدرت آب آلبالویی که دستشه اشاره کنه.
یا همین دیروز وقتی با گفتن به هر حال ممنون می خوام بقیه راه رو بدون اینکه صدای مزاحمی باشه به بقیه موزیک نا آشنایی که داره پخش می شه گوش کنم، کراواتی که یه دفعه جلو صورتم گرفته شده می پرسه بلدی؟ میگم معمولا این کارو نمی کنم ولی کراواتو می گیرم از دستش و با کلی کلنجار یه چیزی شبیه گره می زنم. ---- یه همچنین مکالمه ای هرجای دیگه ای انجام می شد اصلا نمی شد دوستش داشت. مثلا همون اول می گفتم نه متاسفانه و یا به جای هرچیزی دیگه ای سوییچ می کردم و تمام مسیر رو راجع به گره کراوات حرف می زدم. مثلا پای تلفن.. اُه اُه. خلاصه آقای کراوات دیروز کلی آدم حسابی بود. رندوم حرف می زد و به این ور و اوون ور نگاه می کرد و احتمالا گاهی هم تعجب می کرد. مهم تر از همه اینکه اصراری داشت که بنده درست سر ساعت به کلاسم برسم. نمی دونم آدمای با شعور رو باید تو ماشین پیدا کرد یا کلا آدما تو ماشین که هستن با شعورترن.
Friday, October 23, 2009
Wednesday, October 21, 2009
Thursday, October 15, 2009
Tuesday, October 6, 2009
دیروز یه روز معمولی بود.. بهترین روز پاییز نشد، اتفاق خیلی جالبی ام نیافتاد، اما موقعی که داشتم بقیه کبریت ها رو از روی میز جمع می کردم.. یه تیکه خیلی بزرگ ازم ریخت زمین..حواسم بود، به جایی نخوردم، انقدرم تاریک نبود که رفلکت رو میزشیشه ایش کنه..اما حس کردمش، اون یه تیکه بزرگ بود، یه تیکه خیلی بزرگ.
Tuesday, September 29, 2009
خیلی یه دفعه ای تصمیم گرفتیم کار رو از همون موقع شروع کنیم. صبح که از خونه می زدم بیرون دوربین رو هم برداشتم. هوا خوب بود. از همونجا که نشسته بودم صاف تو چشماش نگاه کردم خودش بود. گردنش رو یکم چرخوند و ژست بهتری گرفت. قرار گذاشتیم که هر جور شده ادامه ش می دیم. با مرتب کردن پرده، نوری که از شیشه افتاده بود تو رو تنظیم کردم.
..
باید پیاده می شدم. از جاش بلند شد. نتونستم جلو خندم رو بگیرم. همونجوری که داشتم از خیابون رد می شدم دوربین رو گذاشتم تو کیفم. بار چندمی بود که این کارو می کردم. همه چی یادش رفته بود باز انگار.
...
شاید یه بار دیگه امتحان کردم. تا اوون موقع فکر می کردم دیگه عکسی اینجا نذارم. شاید.
Monday, September 28, 2009
Thursday, September 10, 2009
Thursday, September 3, 2009
Tuesday, August 25, 2009
Sunday, August 16, 2009
Tuesday, July 7, 2009
Tuesday, June 30, 2009
Sunday, June 21, 2009
Wednesday, May 27, 2009
Sunday, May 17, 2009
Sunday, May 10, 2009
Monday, May 4, 2009
Thursday, April 30, 2009
Thursday, April 23, 2009
Sunday, April 19, 2009
چرایی

ظاهر آراسته ای داره و حدودا 30 ساله به نظر می آید.از صندلی روبرویی نیم خیز میشه و سرش رو میاره جلو با صدای آهسته می گه: این تسبیحِ پیچیده دور مچ ِت؟
- بله
می گن گره می افته به کارِتون، خوب نیست.
- ممنون.
با دست چپ با کشِ نامرئی بین مهره ها بازه می کنه، صندلی های اطراف فکر می کنن حتما الان به نشانه احترام هم که شده درش می آره، مهره ها رو سر جاشون ثابت می کنه و باز دستش رو تکیه می ده به قاب سیاه شیشه.









22+copy.jpg)












