Thursday, December 31, 2009

"اضافی بودن" واقعی ترین حسی یه که خوب می فهممش. تو این خاک تو همه ی این دیالوگها.

Tuesday, December 29, 2009

.احساس مسمومیت می کنم. نمی دونم از امتحان آز میکروب فرداست یا همراهی احمقانه ی امروزم.

.باز چشم های پف کرده: چشم های..

.حقمونه!

?From this moment, how can it feel , this wrong

Saturday, December 26, 2009

من اینجا توی این اتاق شیشه ای هیچ کاری ازم بر نمی یاد..توی این تاریکی تو این اتاق هر طرفی که می چرخی مثل اینه که یه نفر زل زده باشه تو چشمات و تو هیچ جوابی براش نداشته باشی
...
نگاهم رو از قاب شیشه ای پشت مونیتور برمی دارم. شافل رو آف می کنم. چشمم می افته به میز شیشه ای زیر دستم. دستم می ره تو موهام. سرم رو می گیرم بالا. من دارم با قاشقم با لایه خامه پف پفی روی فنجون بازی می کنم. سرم رو گرفتم بالا. آدمه دستش رو زده زیر چونه ش. نگاه ش خجالتی نیست دیگه. هزار سال وقت داره
.
...

Friday, December 25, 2009

هیچ کدوم از آدم هایی که من می شناسم "لیدی این رد" نمی خونه. من آدمای زیادی نمی شناسم. من برای حریم شخصی افراد احترام زیادی قائلم. من آدم خودخواهی ام. خیلی خودخواه. من آدم احمقی هستم.

Wednesday, December 23, 2009

همیشه دلم می خواست کسی برام ساز دهنی بزنه.

اما هیچ وقت نتونستم به کسی هدیه بدمش. بالاخره یه روز یه ساز دهنی خوب برای خودم می گیرم.

Tuesday, December 22, 2009

نمی دونم کدوم یکی از این سه تا کلمه انقدر عجیب بود که دو روز از لحظه ای که "آی هارت یو" رو از زبون آبجی کوچیکه شنیدم می گذره و من انگار صد ساله دارم فکر می کنم من اولین بار کی این رو شنیدم؟ چند سال پیش بود؟ چند سالم بود؟ اگه عجیب نیست پس چرا یادم نمی یاد؟!

Monday, December 21, 2009

واتز رانگ ویت می که نمی شه الان دستهام رو تو جیبهای خودم کنم یه چند ساعتی اوون بیرون راه برم؟ بعد خودم بر می گردم خونه.

از این روزها که هیچی باهام فیت نمیشه متنفرم. این وقتها که موزیکَ رو الکی می زنم ریپیت شه، پیمِ ساعت َم باید گم شه، بقیه چرت تر می گن و بیرون خونه نه پاییزه نه زمستون.

اینجور موقع ها که همش چرت می گی و هِرهِر می خندی، یکی باید بیاد چونه تو بگیره بالا، نگاه کنه تو چشمات، بگه باز چی شده؟بعد من قول می دم نزنم زیر گریه.

Saturday, December 19, 2009

اینجا هیچ مخاطب خاصی نداره و دتز دِ وِی آی لایک ایت.

Friday, December 18, 2009

گذشته ای که توش هیچی نیست.

درا(و)نینگ این اِ توزند فیس.

آیم نات اِ گ*ی. آیم نات اِ هُ*ر.

Sunday, December 13, 2009

من یک آدم کاملا مستقل ام. یک فرد مستقل بدون هرگونه وابستگی ای. لطفا باور کنید! اصلا این شال گردن و پسوردم.

Wednesday, December 9, 2009

6:20 صبح --- چهارزانو رو تخت ---- گرین اُورکت اُر اِ براون لِدر کت بد رنگ؟

4:29 صبح --- مچاله زیر پتو --- کلی مزخرف و یه "کلاً گود لاک"!

Sunday, December 6, 2009

این صدای پر انرژی که تو می شناسی از اولین قطره بارون امشب تو گوش من می گه "اگه سه شنبه هم بارونی باشه چی؟". این تازه بهترین قسمتـِ شه.

دو روز دیگه. یه روز نسبتاً خوب. این دفعه هم تموم می شه. یعنی کمتر از چهل ساعت خوشی.

Friday, December 4, 2009

مثلا هر از چند گاهی باید آخر شب وقتی بر می گردی خونه یقه آخرین نفری رو که از کنارش رد می شی رو بگیری و یه "آی هیت بیینگ یو نوَ!" حسابی بهش بگی.

بعد یه لحظه کنارش مکث می کنی و بعد به بقیه راهت ادامه می دی. اینطوری.

Monday, November 30, 2009

مزخرف بهش می گم من امشب درس 17 رو گوش کردم تازه. می گه من درس 5 کتابی که پرینت زدم رو هم تموم کردم که میشه معادله 20 تا درس پیمسلِر. نمی فهمه ایتَالین خوندن تو یه دوره یکی دو ماهه تا وقت پرواز اوون با اسپنیش خوندن از رو بی کاری من خیلی فرق داره. من واسه آینده م کاری نمی کنم.

اسپنیش هم نمی خونم. اینجا نشستم هی می زنم پونزده مین آخر این لعنتی تکرار شه شاید دو تا جمله بشنوم. حواس م به آدمی ام که باهاش حرف می زنم نیست اصلن. موزیک گوش می کنم. لیریکس م فید می شه کم کم.

..

از همه این ژست ها هم خسته ام.

Sunday, November 29, 2009

یه بار یه نفر گفت خیلی تاثیر گذاشتم روش. درد داشت. همیشه سعی کردم اگه مراقبش نیستم حداقل باشم براش. اما هنوزم به خاطرش خودم رو سرزنش می کنم. امشب این کتاب پژوهش های میکروبیولوژی رو میز آبجی کوچیک س. من آدمی نیستم باهاش حرف بزنم. صداش می کنم با هم آیس اِیج می بینیم.

...

من نمی تونم مراقب کس دیگه ای باشم. نیستم. هیچ وقت مثل هم نیستیم ما.

به جلو در فروشگاه که می رسم با آرنج ش می زنه بهم که پشتت. مثل آدما احمق صاف بر می گردم چیزی نمونده صورتم بخوره تو صورتش. احمق تر زل می زنم تو چشماش از جلو راهش می روم کنار تا مردم راحت بیان جلو و بهش بگن چقدر واسشون محترمه و از آزادی ش خوشحال ان. تقریبا با لبهای بسته جواب می ده و پاز پاز از ورودی فروشگاه رد می شه به سمت پارکینگ. خانومه بدو بدو می ره عکس بگیره. سر جام وایسادم. دوربین تو ماشینه. بارون شدیده. عکس خوبی می شه. به کاپشن صورتی دخترش نگاه می کنم. به پلاستیک های خرید تو دستش. سر جام وایسادم. میزنه بهم شروع می کنه به حرف زدن. نمی شنوم حرفهاش رو. بارون خوبی یه.

وقتی می گی یو آر بیوتی فول و جای تاکید میس اسپلینگِ ت رو درست می کنی کِیف می کنم واقعن. اصلن بهتر که مثل آقای بلانت و بقیه نمی گی.

یه گوشه ی این دنیا هست که هی "ایتز جاست ا ثووت. انلی ا ثووت" ریپیت می شه و آدم می تونه آروم بخزه تو خودش. می دونم که هست.

Tuesday, November 24, 2009

[+]

این وقت ها ارتفاع این خرت و پرت ها انقدر می شه که هر چی ام رو هم مرتبشون کنم که بهم ریخته به نظر نیان و این ور و اوون ور بکشمشون که جلو مانیتورو نگیره بازم فایده نداره. یعنی خیلی مشغولم این روزا. یعنی همش کار دارم.

بعد دیگه مجبور می شم پا میشم یکی یکی کتابها رو می ذارم سر جاشون. بعدم تسک استیکرزا. اول "ششش.. اسلیپ". بعدم یکی یکی بقیه رو از لبه مانیتور می کنم.

/ یعنی همه چی مرتبه!

من هیچ وقت چیزی نمی نویسم. یعنی معمولا چیز نوشتنی ای ندارم. این دفترچه های رنگ و وارنگ تو کیفم هم یا واسه نقاشیه یا تگ نویسی. حالا یه همچین آدمی امروز سر کلاس با خودکار نارنجی تابلوش موقع "پِر وُرک" شروع می کنه به نوشتن رو برگه ای که جلو شه. بعد ترتیب اتفاقا رو می شه حدس زد: یکی از بچه ها صاف پا می شه میاد سر میز. بعد خب هول می شه برگه هه رو لایه برگه های رو میز گم و گور می کنه. آخر کلاس وسایلش رو مثل همیشه شلخته جمع و جور می کنه میاد پایین یه ساعتم با پسر رئیس آموزشگاه سر و کله می زنه و کتاب ش که از جلسه پیش داده بود یه نگاه بهش بندازه رو پس میده و خدافظ.

..

دارم فکر می کنم من کل این مدت لباس سبز نپوشیدم. موقع های بیکاری م موزیک گوش ندادم. هر دفعه هم طرف عیدی چیزی رو بهم تبریک گفت با یه لبخند ملیح جوابش رو دادم. حالا وقتی اوون برگه رو لای کتاب تست پسرش ببینه یعنی این همه مدت بی خودی زور زدم؟

[شیییت]

Sunday, November 22, 2009

وقتی خواب َم رو می بینی متاسف می شم. وقتی به خاطر خوابِ نگرانمی متاسف تر.

وسط حرفت که می گم آر یو فلرتینگ ویث می؟؟ یعنی سو-ایچ کن از یه چیز دیگه بگو. یعنی قول بده دیگه خواب َم رو نبینی. یعنی من خوبم و باور کن این روزا قصد تلافی هیچی رو ندارم.

*خُب نخواب همه ی روز رو اینجوری نشه [خنده، زیاد].

You're so gracious

You tip over

You collide with all your pasts

You tip over

You collide..

You're so gracious

You collide with all your pasts...

You tip over

You collide…

Friday, November 20, 2009

مثل اینکه تو لاتری گرین کارت یو اس برده باشی و احتمال بدی یادت رفته باشه کی فرم رو پر کردی و مسواک ت رو جا گذاشته باشی. روزای خوب شیرین نیستن اصلا، یه چیزی شبیه پرتقال یا لیموهای سبز و ترش ان.

اطمینان حسی یه مثل وقتی شونه ت فشار چونه ی کسی رو.. آروم آروم حس می کنه.

به سفر نیاز دارم. همین دوشنبه.. دور...

Wednesday, November 18, 2009

پاییز خیس و این همه رنگ رو فقط باید نفس کشید. چیزی نیست. فقط باید از بین این همه رنگ تشخیص بدیش و نفس بکشیش.

Monday, November 16, 2009

-کاسکو ها رو دیدی؟

-خرگوش ام داره؟

تو حتما باز داری فکر می کنی که خرگوش خوش یمن نیست، منم فکر می کنم اگه خوش بختی من با یه خرگوش تکمیل می شه، خُب، عالیه!

یه کارت پستال بزرگ که روش با قرمز نوشته باشه "بی ماین" .

Sunday, November 15, 2009

من اوونیم که وقتی ساعت 11 شب میایی تو اتاق، چراغ رو خاموش می کنی و یواش می گی "هیچی ت مثل آدم نیست" می خواهد بپره بغل ت. اوونی که باهات کل کل می کنه یا وقتی دمقی از سر و کولت بالا می ره من نیستم.

Saturday, November 14, 2009


[ + ]

u promise? then o.k .

Ps. uneducatable teens i gonna die fo'..!

Friday, November 13, 2009

...

Though it’s a sad sad call

...

واقعیت با همه اینا فرق می کنه. موضوع اصلا این نبود که من نمی تونستم یا تنبلی می کردم. حتی ربطی به علاقه ام نداشت واقعا. موضوع اینه که من همیشه باید به آدمه کمک کنم.

"من اوون کسی نیستم که کمکت می کنه. همین."

Wednesday, November 11, 2009

آقای همکلاسی قدیمی زودتر از همیشه اوومده که چیزی از غُرغُرهای اول صبح من رو از دست نده. وقتی الکی جوابهای جلسه قبل رو با هم چک می کنیم می گه یکی دو هفته نیا، یه گواهی یه ماهه می خواهد دیگه.

....

سوآپُ رو شعله می گیرم و می روم تا سر و کله کارشناس محترم پیدا نشده از دور خارج ش کنم. می شینم رو صندلی اشاره می کنه جلو تر.

-خیلی خوب بابا.

-چی کار می کنی؟ فتح کردی که!

-غشا زرد رنگ نمی بینم که چیزی بردارم.

اشاره می کنم بهش یه دقیقه. با ژست دکترا چوب بستنی رو از رو زبونم بر می داره.

-ببین قرار نیست چیزی پیدا کنی اوون تو. مریض ت که نیستم. نوکش که بخوره به دیواره حلق کافیه. طول بکشه باور کن بالا می آرم.

....

-می شه آبسلانگ منم ببری؟ یادم رفت.

-بده.

نگاه می کنم به اون که دستشه. می گه این که مال منه. لعنتی.....

....

-باور کن فکر کردم استریله. تو که بردی بندازی دور!

می گم بی خیال. مسواک که زده بودی حالا؟ با سرفه می گه آره بابا نگران نباش. لعنتی.....

Monday, November 9, 2009

بعضی آدمها رو باید ندید. بعضی آدمها رو باید نشنید. اینم اصلا ربطی به اخلاق گند من نداره. یه سری آدمها رو باید همیشه تو یه فاصله خوب نگه داری و فکر کنی به موقع ش نزدیک می شی. بعد موقع ش که می شه از ترس اینکه چیزی خراب بشه فقط دلت خوشه که یکی هست. تو از این جور آدمهایی.

حتی اگه گاهی بخواهی باشی، نباید تو این همه شلوغی گم ت کرد. حالا هر چی هم که صدا ت رو دوست داشته باشم. بعضی آدمها رو فقط باید داشت.

Saturday, November 7, 2009

می دونی این خواب لعنتی صد شب دیگه هم که تکرار بشه بازم فقط یه خوابه . باز بهم می ریزی اما.

Wednesday, November 4, 2009

[اااااوووه]]چند تا نقطه، ویرگول، جدا-سرهم، ریپلیس و دو تا پاراگراف چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که آیم دان..رایــت نَــو!

نه.. من نیست که این همه بهانه گیر و بی برنامه و بی فکر است. من هنوز خوب وانمود می کنه.. وقتی مسلطه به اوضاع
.

Sunday, November 1, 2009

.راحت تر باش باورت کنم

Wednesday, October 28, 2009

وقتی سرم درد می کنه یعنی حوصله ندارم. وقتی حوصله ندارم یعنی کاری نمی کنم. وقتی کاری نمی کنم یعنی می دونم دارم چه گندی می زنم. این جور موقع ها یعنی هیچ چی نمی خوام. یعنی ولم کن یه گوشه دو سه روزه باز عادی می شم. یعنی خواهش می کنم آدمه هی زنگ نزنه نصفه شب. یعنی خواب نمونم صبحها بذار برم بیرون زودتر تموم شه این وضع.

دوست شما در WEBzzz منتظر شماست

شما برای ایجاد ارتباط دوستی توسط *** دعوت شده اید

لطفآ این دعوت نامه را قبول کنید یا رد کنید با کلیک روی لینک زیر:

http://webzzz.com/go/register&invite=ZWJpNDQqZXQzMmFyQGdtYWlsLmNvbQ?==

[ ]

و شما کلیک می کنید. بی حوصله. این طوری.

Tuesday, October 27, 2009

چه خوب که لازم نیست برات توضیح بدم که دوربینم خراب شده و می خوام امتحانش کنم. واسه یه لحظه زیرچشمی نگام می کنی و بعد انگار به نتیجه رسیده باشی یه مداد دیگه بر می داری که کفش هاشو رنگ کنی. [اااووووه]






Sunday, October 25, 2009

بهترین مکالمه های من همیشه تو ماشین ها اتفاق می افتند. وقتی می شینم توی ماشین و به صندلی تکیه می دم و مجبور نیستم به صورت مثلا مخاطب نگاه کنم مثل هیچ وقت دیگه نیستم. اصلا عجیبه که اینجور موقع ها درست همون چیزی که باید رو می گم. مثل همین 405 بد رنگ بابای آقای پ. خودمون که با اینکه پنل پخشش هیچ وقت همراهش نیست ولی آدم می تونه خیلی آروم توش بشینه و راحت به چرندیاتی که بارش می کنه گوش بده و هروقت هم که لازم شد به قدرت آب آلبالویی که دستشه اشاره کنه.

یا همین دیروز وقتی با گفتن به هر حال ممنون می خوام بقیه راه رو بدون اینکه صدای مزاحمی باشه به بقیه موزیک نا آشنایی که داره پخش می شه گوش کنم، کراواتی که یه دفعه جلو صورتم گرفته شده می پرسه بلدی؟ میگم معمولا این کارو نمی کنم ولی کراواتو می گیرم از دستش و با کلی کلنجار یه چیزی شبیه گره می زنم. ---- یه همچنین مکالمه ای هرجای دیگه ای انجام می شد اصلا نمی شد دوستش داشت. مثلا همون اول می گفتم نه متاسفانه و یا به جای هرچیزی دیگه ای سوییچ می کردم و تمام مسیر رو راجع به گره کراوات حرف می زدم. مثلا پای تلفن.. اُه اُه. خلاصه آقای کراوات دیروز کلی آدم حسابی بود. رندوم حرف می زد و به این ور و اوون ور نگاه می کرد و احتمالا گاهی هم تعجب می کرد. مهم تر از همه اینکه اصراری داشت که بنده درست سر ساعت به کلاسم برسم. نمی دونم آدمای با شعور رو باید تو ماشین پیدا کرد یا کلا آدما تو ماشین که هستن با شعورترن.

Friday, October 23, 2009

هویت صاحب وبلاگ فاش شد بالاخره :دی
!بله.. ازین به بعد بنده رو ای.کُلای صدا کنین کلا

Wednesday, October 21, 2009

آره خُب. تو بیا بگو آخرین پست نورمایند حرف مفته. من می گم همش. تنها کاری ام که بعدش ازم بر می آد اینه که برم زَاکت اسموکرز بزنم و به گندی که تو همین چند دقیقه به کل هفته م زدم فکر کنم.

Thursday, October 15, 2009

هیچ وقت موقعی که یه نفر می خواد اعتراف بکنه حس خوبی نداشتم. خیلی چیزاست که تازه دارم می فهمم. شاید یه موقعی دیر شدن یه جور تعارف بود. اما واسه یکی مثل من دیگه خیلی دیر شده. این یه اعترافه.

Tuesday, October 6, 2009

دیروز یه روز معمولی بود.. بهترین روز پاییز نشد، اتفاق خیلی جالبی ام نیافتاد، اما موقعی که داشتم بقیه کبریت ها رو از روی میز جمع می کردم.. یه تیکه خیلی بزرگ ازم ریخت زمین..حواسم بود، به جایی نخوردم، انقدرم تاریک نبود که رفلکت رو میزشیشه ایش کنه..اما حس کردمش، اون یه تیکه بزرگ بود، یه تیکه خیلی بزرگ.

قصه نمی گم برات!

Tuesday, September 29, 2009

خیلی یه دفعه ای تصمیم گرفتیم کار رو از همون موقع شروع کنیم. صبح که از خونه می زدم بیرون دوربین رو هم برداشتم. هوا خوب بود. از همونجا که نشسته بودم صاف تو چشماش نگاه کردم خودش بود. گردنش رو یکم چرخوند و ژست بهتری گرفت. قرار گذاشتیم که هر جور شده ادامه ش می دیم. با مرتب کردن پرده، نوری که از شیشه افتاده بود تو رو تنظیم کردم.

..

باید پیاده می شدم. از جاش بلند شد. نتونستم جلو خندم رو بگیرم. همونجوری که داشتم از خیابون رد می شدم دوربین رو گذاشتم تو کیفم. بار چندمی بود که این کارو می کردم. همه چی یادش رفته بود باز انگار.

...

شاید یه بار دیگه امتحان کردم. تا اوون موقع فکر می کردم دیگه عکسی اینجا نذارم. شاید.

Monday, September 28, 2009

.
.
امروز


Thursday, September 10, 2009

می دانند، آنچه را از آن قیصر است باید به قیصر داد. خدا پر توقع نیست. به همان روح خرسند است. تن را رها می کند. و حتی دیگر ادعای حقی بر عمل آدمی ندارد. برایش نیت کافی است. و قیصر از این بهره می جوید. همه را صاحب شده است

Thursday, September 3, 2009

هر آدمی باید هر از چندگاهی بتونه تمام عصر یه روز پر مشغله ش رو لم بده رو کاناپه ی مورد علاقه ش، بدون اینکه به چیزی فکر کنه حتی به آرنج ش که با تکیه ناجوری که بهش داده وضع ناراحتی پیدا کرده، هیچ تکونی نخوره و تا ته ته تهش فرو بره ..کرخت کرخت.

Tuesday, August 25, 2009

بالاخره منم دعوت شدم به یکی از همین بازیا. با اینکه معمولا عادت ندارم اینجور وقتها استرسی شم ولی داغ کردم یهو. شاید به خاطر این هم زیست تازه میکروسکوپی "آ" باشه

.

همونجوری بود که همیشه فکر می کردم. اول برام توضیح دادن که اگه مایل باشم یه قرار ملاقات واسم ترتیب می دن. بعد اونی که صدای گرم تری داشت یه سیگار برام روشن کرد. بعد سرمای شب و... ااووف
.
.واسه اینجا هم دیگه حرفی ندارم
.
شاید کمی تغییر*

Sunday, August 16, 2009

نه.. مرد بودن اوون چیزی نیست که بشه بهش بالید.. بیشتر شبیه یه مجوز که هر غلطی باهاش می شه کرد

Friday, July 24, 2009

لعنت به قیدهایی که باورشون نداری، زیر بارِ بی قیدی اش هم می روی، تصور هم می کنی.. جراتش رو هم داری.

واقعا؟


Tuesday, July 7, 2009

هنر تجربه ی تلخی ست به قدمت تاریخ.. تو این مسیر خلق هر شاهکار تازه هزینه ای از جنس رنج.. اندوه.. تمسخر داره،..
به این همه تابلوی نقاشی نگاه کن، بشریت بهای سنگینی پرداخته. حالا باید از کنارش رد شد فقط ، گذشت.

Tuesday, June 30, 2009

خیابان های شهر خالی ست.. خالی تر از همیشه، درین میان تنها بادی ست که ناگاه می وزد و عابری در گوشه ای از شهر دست هایش را در هم می فشارد.. تاریک روشن است...

شـبحی در خیابان های این شهـر پرسه می زند.

Sunday, June 21, 2009

به اطرافت نگاه کن.. نمی بینی این همه سایه های شکسته را؟

Wednesday, May 27, 2009

کالک

این دست ها را همین طوری می خواهم، وحشی یه وحشی.

Sunday, May 17, 2009

..من چیزی ندارم، تو یه دلیل بیار که بچسبم به یکی از همینا

یاغی؟

..این اقتضای نسل ماست، سایه هایی که بر سر هر دو راهی تحقیر می شوند. شاید

Sunday, May 10, 2009

یادت هست؟ من هیچ وقت آرزویی نداشته ام.

Monday, May 4, 2009

.در دو هفته گذشته با دو برابر بیشتر از کل آدم هایی که تا به حال دیده ام تعامل داشته ام
.زندگی ما آدم ها انفرادی تر از اوون چیزیه که فکر می کنی

Thursday, April 30, 2009

دایلوگ

قهوه؟-

- کافه؟

---

.- ممنون

- اصرار نکنم یعنی؟

.- میل خودته


Thursday, April 23, 2009

تب

.آدم باش.. حس کن هوای داغ امروز رو

Sunday, April 19, 2009

چرایی


ظاهر آراسته ای داره و حدودا 30 ساله به نظر می آید.از صندلی روبرویی نیم خیز میشه و سرش رو میاره جلو با صدای آهسته می گه: این تسبیحِ پیچیده دور مچ ِت؟


- بله


می گن گره می افته به کارِتون، خوب نیست.


- ممنون.



با دست چپ با کشِ نامرئی بین مهره ها بازه می کنه، صندلی های اطراف فکر می کنن حتما الان به نشانه احترام هم که شده درش می آره، مهره ها رو سر جاشون ثابت می کنه و باز دستش رو تکیه می ده به قاب سیاه شیشه.

Monday, April 13, 2009

Saturday, April 11, 2009

بدون عکس

[ ] به خوشی ِ هرزگی های یک روزه

Saturday, April 4, 2009

هَـوااا

.صحبت حوصله نیست، واقعا هیچ ایده ای ندارم

انتخاب

.با هر یک از این قدم های بی صدا که نزدیک تر می شوم، دیوانه ی آن ها می شوم
..پرنده های دیوانه

Thursday, March 12, 2009

حادثه

فردا صبح مردم شهر در خواب سایه مردی را می بینند، روی آن دیوار، نزدیک کبوتر سفید
________________________________________________
!می بینی؟ با این شوخی های وقت و بی وقتت پاک آبروی هر دو ِمان را برده ای

Tuesday, March 10, 2009

برک آپ


...


.به زمستان می اندیشد و این رویا..حتی کلاغ ها هم انگار همان کلاغ ها بودند

Friday, February 20, 2009

ایدئولوژی

.لبخند بزن. به نام پیامبری که ادعایی نداشت مگر با نقاشی هایش

Wednesday, February 4, 2009

هراس ناک

بر سر گربه های این شهر چه آمده است؟
_________________________
PS. Thanks, For the cat.[+]

گِریس کاپ

آیا این نبود همه ی انچه نا ممکن می نمود؟

موهوم

.کافی است کمی خسته شوی، کافی ست کمی بایستی

آوا

.دِر سیمز نات تو بی انی رایم... دِ رایت وان

Saturday, January 31, 2009

قیاس

.آدم ها.. درخت شده اید

Wednesday, January 21, 2009

پی تی فور


ماهی سبز کوچولو

Monday, January 12, 2009

خاطرات

.روزی همه ی این گره ها را باز می کنی

Wednesday, January 7, 2009

جوکِر


.نه حتی جستجوی واقعیت ها از مرز رویا

Friday, January 2, 2009