Sunday, October 30, 2011

:)

پنج شنبه ای بود
من از پیش خودش اومده بودم
خیلی طول کشیده بود
نای نفس کشیدن نداشتم از درد و اضطراب و خستگی
بعد من اولین گریه ی زندگیمون رو کردم واسه ش
پشت تلفن نفس نمی کشید
من نمیشنیدم
خیلی فاصله بود
خیلی
.
.
.
من امروز یه تصویر خوب داشتم
شماله
بیدارم می کنه
میریم قدم میزنیم
سیب هست
-من به سیب فکر نمی کنم معمولن-
اما سیب هست چون این تصویر تو ذهن اونه
من حس می کنم بوش رو
-یادمه هنوز-
تکیه میدم
میذارم انقدر طول بکشه که بقیه صدامون کنن
من این تصویر رو دوست دارم
خونه ی سفیدی که میگفت رو هم همیشه دیدم
میخوام اینو بسازمش پس
.
.
اند ایف آی فِیل ات ایت.. میبی آی اوت تو/
چی بگذره ازین روزا
i'm telling the truth.

Thursday, October 27, 2011

just like a- fallen- art- .

:)

" The first was her long dark hair."
"The second was how easily she could cut it off and feel nothing."

Tuesday, October 25, 2011

یاغی گری

؟

Sunday, October 23, 2011

Simply, we are three.
.
Here is life, all into one
in moments such as this
All that lives and breathes under the sun
is part of heaven's kiss
And we'll fly
to meet the dawn
in crimson skies
we will be with one
Each of us from day to day
so often deaf and blind.
Awareness of the deeper way
in nature's presence find

and we'll fly
to meet the dawn
in crimson skies
we will be with one.
nobody tells
there is no stars,visible
in none of his Starry Starry Nights.

Friday, October 21, 2011

1نیم تنه ی بالا که تو تصویر دیده نمیشه این حس رو میده که انگار متمایل به سمت دیوار ایستاده. دستها،جهت دار، طوری که پشت دست راست و کف دست چپ، از کنار، رو به دیوار سیمانی قرار گرفته باشه، روی دیواره. هیچ کدومه انگشتها با دیوار تماسی ندارن. جز انگشت کوچیک دست چپ که درست دیده نمیشه.

2 مثل سکندری خوردن. مثل اینکه تصویر تو لحظه ای ثبت شده باشه که تعدادی پله رو بدو بدو پایین اومده باشی و وقتی به پیچ پله می رسی ناخودآگاه برای حفظ تعادلت مجبور باشی دستها رو با حرکت لیزرخوردن پاها هماهنگ می کنی. تمام دست راست از بازو تا نوک انگشتها کاملا به سمت بالا کشیده شده. تنه انحنای غلو شده ی غیر قابل درکی پیدا کرده که جهت پله ها رو نشون میده. شونه ی راست بالا و عقب تر، و شونه ی چپ با حرکت سریعی رو به جلو چرخیده. هیچی از صورت پیدا نیست. احتمالن باید پای چپ کمی جلوتر باشه. تصویر ذهنیه چهره تو قدم بعدی خورده زمین. قبل از پله ی اول. نه. گردن کشیده میشه تا جلوی برخورد صورت با تیزی لبه ی پله ها موقع افتادن از چندتا پله رو بگیره. تصویر سریعه. نمیشه تصمیم گرفت.

3 دستام جلوی صورتمه. فشاری که با سر به کف دستام میارم مثل فشار اوردن برای مهار کردن چیزیه. سر تا جایی دولا میشه که روبروی زانوها قرار می گیره. یه لحظه حجم زیادی خون و هرچی فکره با فشار زیادی میریزه پایین.حسش می کنم. یه لحظه آرومه.

توی تصویر دیوار سیمانی یه چیزی مثل پنجره دیده میشه. یه چیزی مثل یه پنجره که با ذغال کشیده شده باشه.بیرون شبه.

Thursday, October 20, 2011

and i fall into a hole and i can take no more

Wednesday, October 19, 2011

نوشته پاییز اینجاست. شرمنده میشم. این همه عجله ی ما واسه تموم شدن تابستون برا چی بود؟
.

Tuesday, October 18, 2011

the same place when wanting something doesn't make a fuck.

Sunday, October 16, 2011

من از وابستگیها
از هر وابستگی ای
از وابستگی من به آدمها
از من به تناوبا
از من به خیابونا
از من به این تنهایی
به این فکر
من از وابستگی آدمها به من
متنفرم
متنفرم واقعن!
.
اما می برم. می برم اینجوری م.
صرفن
؟
احمقانه
تا ته.
"باید به مرگ بیاویزم ت.."

Saturday, October 15, 2011

" اما اون همه رنگ چطور می تونست واسه ما باشه؟ بعد شک رو بو میکشید و میگفت "اگه تو بخوای آخه چرا نه؟" . "

Monday, October 10, 2011

Pushing
away..
یه آهنگی بود که ..که آغوش ش ../که آغوش ِ ش.

Friday, October 7, 2011

to die or pretend it by preventing from breathing.
suffocate anything.
"میدونی احساس خطر کردن از طرفه تو واسه من یعنی چه؟"

Tuesday, October 4, 2011

فقط حرف.