Saturday, April 30, 2011

"Don't look back there are things that might distract"

Tuesday, April 26, 2011

ازین خواب؟! نئشگی.
کسی نباشه.. چون من خسته م.
اصلن گیرم که وسط ش یه لحظه تعادلت رو از دست میدی و غرق میشی تو فکره این که اون..

Saturday, April 23, 2011

گیج و گنگ و.. خسته.
گیج و گنگ و احمق. دستی شدم.

Thursday, April 21, 2011

گذشت.
گذشت و ما حتی درست بهش فکر نکردیم که چرا.
...

Wednesday, April 20, 2011

یادم نمیاد کدوم تو وجود من بیشتره: انقدر نا آرومی؟ یا.. فقط..
چی؟

Monday, April 18, 2011

بعد حس می کنی هیچ وقت تا حالا اینو نداشتی. بهش فکر نکرده بودی حتی. پس چرااین شهر این همه شلوغه باز؟ چرا باید دوید همش؟ چرا انقدر خسته ای؟ چرا وای نمی ایسته؟

Sunday, April 17, 2011

انگار چشمش سیاهی میره. تصویر پرنده و پیاده رو و این شلوغی گم میشه تو هم.
...

Saturday, April 16, 2011

"no one gets hurt
you've done nothing wrong.."

[the words murmuring, strecthing, the ryhme]

Thursday, April 14, 2011

بعد باید زاویه ی درست دوربین رو که پیدا کردی انقدر نزدیک شی تا همه ی حالت ها رو ازش بگیری. خط های نزدیک چشم. پیشونی. خط های خنده.. یه تصویر سرد از صورتی که هیچ حسی توش نیست.. .

Tuesday, April 12, 2011

let it go
let it go
let it go
let it go
let it go
let it go
let it go
let it go
میدونی، من دیگه نمی تونم بلند شم.

Tuesday, April 5, 2011

این بارون اول شروع شد یا من؟

Monday, April 4, 2011

" نمی دانم.. این رویاست؟ شاید رویاست، گمان نمی کنم.. بیدار خواهم شد.. در سکوت. دیگر نخواهم خوابید.. بازهم رویا.. پر از سکوت.. پر از زمزمه.. نمی دانم. همه ش کلمات. بیداری نه، فقط کلمات.. چیز دیگری نیست. باید ادامه داد، فقط همین را می دانم، "به زودی متوقف خواهد شد.." این را خوب می دانم.. حس می کنم.. رهایم می کنند.. رهایم می کند.. مرا رها می کند.. "
..