خواب میبینم رو میزش هیچی نیست. حتی نیمکره ی شیشه ای ای که منو باید به یادش بیاره. از من چیزی نمونده تو اتاق?
Saturday, August 31, 2013
Friday, August 30, 2013
Saturday, August 24, 2013
جواب نمیده! کار جواب نمیده! نبودن آدمها جواب نمیده! معاشرت با آدمهای تازه ی تک دیالوگی جواب نمیده! خواب جواب نمیده! همه ی بیداری رو خواب بودن جواب نمیده! خسته تر ازین هم ممکنه؟ کار سیزده ساعت تو روز که نفس رو رمق رو شوق هر حرکت اضافی رو بگیره ازت که بتونه تو اولین ساعات تاریکی گنگ و پوچ و خسته روونه ی تخت ت کنه که فردا باز بازی از نو جواب نمیده! دلم تنگه! هیچ دیواری.. جواب نمیده! هیچ دیوارِ بی رحمی..
Friday, August 23, 2013
Thursday, August 22, 2013
Saturday, August 17, 2013
Wednesday, August 14, 2013
وگرنه خونه..بايد پر نور باشه
مگه اينكه خونه ي تو باشه! فقط خونه ي تو مي تونه دنج و و ابري و آروم باشه
Friday, August 2, 2013
:................................................................)
نمیفهمم این وقتها فقط عطش احمقانه و شدید منه به تو یا برعکس نتیجه ی تمایل و تلاقی روح خسته ی توئه که زیر این همه فشار ،حتی از سمت من، دیگه طاقت نیاورده.. فقط میدونم باید همه ی روز رو بخوابم و اجازه بدم تا زمان بیشتری رو اینجا بمونی.
Subscribe to:
Comments (Atom)