تو این اوضای گه من از ارتفاع بیست متریِ زمین میگم "بابا؟"، دو تا ورق روزنامه پخش میشه وسط کوچه و با لحن خوب و همیشه ی روزای بی دغدغه میگه "بابا!". مثه خوابهای قدیمیِ پرت شدن از طبقات بالا. مثه افتادن یا حسِ لق بودن دندونا. مثه این شبها که یه رویای تکراری جدید رو میسازه برام، نه پرت شدن، نه ترس افتادن یه دندون، فقط تحت تعقیب بودن. که تو واقعیت هیچ تجربه ای ازش نداشتم هیچوقت. مثه به زور گرفتن چیزی ازم، که من گلاویز میشم به خاطرش.
No comments:
Post a Comment