اینکه نمیفهمم دوره ی بچگی و نوجوونی و کنجکاوی و این سوالای ابلهانه وهمه ش مدام چرا چرا کردن و انگشتم رو سمت هرچی نشونه رفتن و دنبال دلیل گشتن گذشته خیلی دردناکه.
توی خواب همه ی حواسم به زمین گلخونه بود. اینجا و اونجا کف زمین، جاهایی که یه گیاه سر از کفپوشی که مثل آسفالت زده بیرون نشون میدم و یه چیزایی راجع بهشون میگم. تو خواب میدونستم دارم اغراق می کنم. آخرین باری که من گلخونه بودم شاید توجهم کلا جلب یکی دو جایی شده بود که اونم گیاهای ساده رشد کرده بودن. تو خواب اما خیلی زیاد بودن و سطح زمین جاهایی که یه جوونه زده بود بیرون کاملا قوس پیدا کرده بود به سمت بالا. من وایساده بودم با اشاره راجع به اونی که پیازش روی سطح بود و برگهای پهن و بزرگی داشت توضیح میدادم. بعد یه چیزایی میگفتم راجع به جایی که وایساده بودم. زمین برآمدگی پیدا کرده بود و من منتظر این بودم که بالاخره این انرژی زیاد بتونه سطح رو بشکافه.... این یکی ذهن م رو مشغول کرده بود. همه چیز خیلی غلو شده بود. زمین گلخونه اصلا آسفالت نیست. دیروز گلخونه بسته بود. من تو درگیریهای مضحکی که دیشب پیدا کرده بودم یه لحظه ام به مرور کردن اون گلخونه، کف ش، یا حتی گونه های عجیب غریبی که داشت نرسیده بودم. اما تو خواب م انتظار یه اتفاق بعید رو می کشیدم.. با اون همه جزییات..
اینکه یه جایی از زمین یه بذری بوده باشه که هرچقدر خاص مدتها بعد بدون اینکه اصلن کسی انتظارش رو بکشه از لایه ی رویی زمین بزنه بیرون اصلا چیز غیر ممکنی نیست.. حتی شاید بعید هم کلمه ی خوبی نباشه اما دووره.. تو شرایطی که میدونی.
جای خالی ِ آدم ها قاب نیست که یکی دو روز از رو دیوار برشون داری یه جوری به نظر برسه که انگار هیچ وقت چیزی نبوده. قاب م اگه بزنی به دیوار، اگه حتی تکیه بدی به دیوار، زمان که بگذره از خودش رد میذاره. هوا خفه میشه تو اون فاصله ی چند سانتی بین ش با دیوار، جریان نداره، کدر میشه، جاش میمونه. آدم های واقعی هم هوا رو بین خودشون با دیوارا حبس می کنن.. خفه میشه آدم تو فاصله ی چند سانتی خاطره هاشون.. واسه همین راهی نمیمونه جز صبر.. به نظر من صبری که بعد یه آدم می کنیم به اندازه ی واقعی بودنشه .. به اعتبار آدم هاست..
اینکه از لای این همه حرف چارتا تک کلمه تو ردیف صبر، امید و زمان رو انتخاب کنی برای اینکه تمام شب از یادآوریشون حس سرخوشی کنی یعنی "هنوزم".. واقعیت همینه .. و باید یاد گرفت! زور زد! تلاش کرد!! که این میتونه مستقل از اینکه فردا برامون چی رقم میزنه به خودی خود به اندازه کافی شیرین باشه.. اصلن باید برای همین یه دونه جون کند! قبل از مرگ.
من تمام مدت شب دندونام رو گذاشتم رو این کابوسا فشار میدم و دندون پزشک تایید می کنه که این تغییر فرم فک و فشار به مرور زمان چه بلایی میتونه سر دندونام بیاره. اما وقتی به حرف زدن میافتم نه زمان کافیه هیچ وقت و نه حتی کلمات. این خیلی تعجب آوره که آدم کابوس هایی که به خاطرش تو خواب گریه می کنه رو فراموش میکنه اما بغض و نگرانی آدمی که ازین خواب بیدارش میکنه رو نه هرگز. چشمهایی که نباید دروغ بگی! درست یادت نیست.
حالا فرقش اینه بابا تیکه های خوش طعم ِ پرتقال رو میده دستم. تیکه های خوش طعمی که از غصه ی بی ما موندن ِ پرتقالهای خوش طعم فصلهای بعدی که دیگه هیچ کسی از منحصر به فرد بودن بو شون مثل ما به وجد نمیاد قُلُپ قُلُپ با اشک قورت شون میدم، خیلی تلخ ن.
Monday, February 11, 2013
مگه نه اینکه انگشت گذاشتن رو اوج تعلق ِ تو میخوان بگیرن ازت. گاهی هم هست که می بینی خسته ای واسه کش مکش. می بینی مگه نه اینکه آخرین راهه. مگه سر همه ی جمله هایی که میگن باید نیست؟ ساکت میشی نگاهت رو میدی به یک سمت دیگه میگی خب! تسلیم! ببرین. پشت ِ ت رو میکنی به همه ی اون چیزا منتظر وایمیستی تا کارشون تموم شه. ببرن هرچی رو که میخوان. هرچی رو که باید. امان از وقتی که به هزار سال زمان نیاز دارن واسه این چار تا تیکه. امان از وقتی که لفت ش میدن.
دلم میخواد انقدر برف بیاد که هرچی نگاه می کنی سفیدی باشه. فردا صبح نتونیم هیچ دری رو وا کنیم. همه ی زندگی همونجایی که الان هست بمونه و یخ بزنه و تا چشم کار می کنه فقط سفیدی باشه. من تو تصورم لباسای گرم تنمه و تنها دلخوشیم گرمای لیوان چای دستمه و این فکر که فردا صبح وقتی از بالا داری پایین رو نگه می کنی هیچی نمیبینی. جز یه سفیدی هموار. که .. که نداره. داره. توضیح نداره.
دلم عکس بازی میخواد. هرکاری غیر حرف زدن. سازم.. وقتی همه ی اون خونه خوابن.. سه تارت ..دستم.. صورتت.. وقتی غم داری و من میدونم و کاری از دستم برنمیاد.. ساکت.. تو بگو چی کار دارم می کنم.. بگو عطرت.. بگو خوابت.. زندگی ت.. آینده ت.. آینده ت.. بگو نمیترسی دیگه... بگو آینده م.. بگو دل تنگی و می ترسی.. فرار نه.. بگو گذشته.. بگو سخته.. نمیگذره.. بگو شنیدنی هام تموم شن با تو.
Saturday, February 2, 2013
"هوای عجیبی است...نمیدانی باید بروی یا بمانی .."