
Friday, March 26, 2010
Thursday, March 25, 2010
Wednesday, March 24, 2010
Monday, March 22, 2010
Monday, March 15, 2010
Sunday, March 14, 2010
من می تونم آروم باشم. حرف نزنم. جدی بشم. خل بازی در بیارم. شلوغ کنم. می تونم بیام، بشینم، حرف بزنیم. من می تونم هر چی باشم که تو می خوای.. می دونم که می تونم راضی ت کنم. نه تو. هر کسی رو. اما نمی کنم این کار رو.. چون پشت همه اینا باید اول نفهمم. من هیچ وقت نتونست خوب نفهمم.. نه اینکه یه بلوف دیگه که خوب می فهمم. نه ندیدن، نشنیدن کاره من نیست. می دونم همه گیرم همینه ها.می خوام اینجوری نباشه دیگه. خیلی موقع ها خواستم. ترمز زدم. هی بی خیالش شدم. اما نمیشه. نفهمیدن اذیت م می کنه.
حتی وقتی هم که دیگه واقعن سر در نمی آرم چه اتفاقی داره می افته می ریزم بهم.
Monday, March 8, 2010
بگو نمونه ی سازگار.. از اوون لعنتی هایی که مینیموم هاشون رو هم قطره چکونی کنی، قطع ش کنی اصلن، بازم حالیشون نیست. با هیچ شوکی هم از پا در نمی آن.. در می آن ها، از پا در میان واقعن. اما وای می ایستن هنوز. تلخ. سرد. هر دفعه یه کم سخت تر.
تو فکر کن نمی فهمن. فکر کن به محرک ت پاسخ نمی دن. مهم نیست. مهم اینه هر چی سخت ترش کنی اونام سخت تر می شن. زمخت می شن.
...
همه ی نمونه های سازگاری که همیشه باید منتظر روزی بود که دیگه تو ظرفشون جا نشن.
Wednesday, March 3, 2010
خیلی راحت بهش فهموندم داره دهنم سرویس میشه تا صبح که پا میشم یادم باشه دیگه لازم نیست منتظر بیدار شدن کسی باشم. ولی نتونستم بگه بهم برخورده. خب باید می اوومد می گفت ببین خب من نتونستم یه کاری کنم دلم تنگ شه برات. بعد یکم شلوغ کاری و خنده و تموم می شد می رفت.
قراره شنبه یه بار دیگه یعنی می تونست فقط پای همیشگی ایرانشهرای هر از گاهیه من باشه. بدون دردسر و خیلی فان.. نخواست.
اگه یه روزی دیگه نتونستم در حقه هیچ کس لطفی کنم.. به خاطر ایناست.
