Friday, March 26, 2010

Thursday, March 25, 2010

به فاصله چند ساعت..به فاصله چند دقیقه موزیک آخر یه تِرَک من زیر و رو می شم.

این جدی ترین واقعیته منه!

گند زدم این دفعه.. این دفعه گند زدم من..

Wednesday, March 24, 2010

تو همه این مدت تو خواب من یه گربه بود. هر شب می پلکید این ور اون ور. گم شده بود. دنبال هر چیزی می رفت. هر سایه ای از کنارش رد می شد می چرخید طرفش. هر دستی رو بو می کرد.. مال من نبود.. اما همه ی این شبها حسه سرزنش ش با من بود..

دیگه این خواب رو نمی بینم..

Monday, March 22, 2010

همه چی درسته. این زندگی توهمه منه.

Monday, March 15, 2010

گفت "اذیت می کنن؟" سرماخوردگی م عود کرد یه دفعه. صدام لرزید. بغض م ترکید. گفتم خیلی. نشنیدم دیگه هیچی. گفتم "نمی دونم. می فرستم برات" "می فرستم امشب". نمی شنیدم اصلن. نمی شد. اما یه چیزی گفت تو حرفهاش. یه چیزی که خیلی خوب بود... یادم نیست اصلن.

حس کردم چقدر نیاز دارم بهش الان.

برنگرد.. نپرس..

Sunday, March 14, 2010

من می تونم آروم باشم. حرف نزنم. جدی بشم. خل بازی در بیارم. شلوغ کنم. می تونم بیام، بشینم، حرف بزنیم. من می تونم هر چی باشم که تو می خوای.. می دونم که می تونم راضی ت کنم. نه تو. هر کسی رو. اما نمی کنم این کار رو.. چون پشت همه اینا باید اول نفهمم. من هیچ وقت نتونست خوب نفهمم.. نه اینکه یه بلوف دیگه که خوب می فهمم. نه ندیدن، نشنیدن کاره من نیست. می دونم همه گیرم همینه ها.می خوام اینجوری نباشه دیگه. خیلی موقع ها خواستم. ترمز زدم. هی بی خیالش شدم. اما نمیشه. نفهمیدن اذیت م می کنه.

حتی وقتی هم که دیگه واقعن سر در نمی آرم چه اتفاقی داره می افته می ریزم بهم.

Monday, March 8, 2010

بگو نمونه ی سازگار.. از اوون لعنتی هایی که مینیموم هاشون رو هم قطره چکونی کنی، قطع ش کنی اصلن، بازم حالیشون نیست. با هیچ شوکی هم از پا در نمی آن.. در می آن ها، از پا در میان واقعن. اما وای می ایستن هنوز. تلخ. سرد. هر دفعه یه کم سخت تر.

تو فکر کن نمی فهمن. فکر کن به محرک ت پاسخ نمی دن. مهم نیست. مهم اینه هر چی سخت ترش کنی اونام سخت تر می شن. زمخت می شن.

...

همه ی نمونه های سازگاری که همیشه باید منتظر روزی بود که دیگه تو ظرفشون جا نشن.

Wednesday, March 3, 2010

خیلی راحت بهش فهموندم داره دهنم سرویس میشه تا صبح که پا میشم یادم باشه دیگه لازم نیست منتظر بیدار شدن کسی باشم. ولی نتونستم بگه بهم برخورده. خب باید می اوومد می گفت ببین خب من نتونستم یه کاری کنم دلم تنگ شه برات. بعد یکم شلوغ کاری و خنده و تموم می شد می رفت.

قراره شنبه یه بار دیگه یعنی می تونست فقط پای همیشگی ایرانشهرای هر از گاهیه من باشه. بدون دردسر و خیلی فان.. نخواست.

اگه یه روزی دیگه نتونستم در حقه هیچ کس لطفی کنم.. به خاطر ایناست.

Monday, March 1, 2010

این زمستونه لعنتی ام تموم میشه. من م دیگه از ترس این روزای سرد به کسی پناه نمی برم..
می دونم.. شلوغش کردم باز.. اما همه شو دوست داشتم