تو کار امشب یه آقای دیو ثی بود. درست تو بدترین جای قصه که خانومه قصه داشت از غصه میمرد و فقط از دستش بر میومد که سرش داد بزنه به جای جدی شدن و جواب شروع میکرد که "جون.جون.جون". مثل "آ". آقای سمت راست من از بعضی ازین تیکه ها که واقعن واسه منم خوب بودن میترکید از خنده. همین آقای سمت راستی شاید دیشب ش گریه کرده بود. آ همینجوری چشماش پر اشک شده بود و محکم. آقای سمت راستی یه جای خیلی نزدیکتری بود. خیلی خیلی نزدیکتر. خیلی خیلی آرووم تر. خیلی خیلی فراموش نشدنی تر. جدانشدنی تر.خخـــــــــــــــــــخخخخخـــــــــــــــــــــــ خانومه قصه داره میمیره از غصه. اشکاش بند نمیان. آقای قصه مستاصله. میگه باید تصمیم داشت.باید هدف داشت. بــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
Friday, September 21, 2012
Tuesday, September 18, 2012
Thursday, September 13, 2012
میم اتفاق بود.
یک سال راه اومدیم. زانو زدم جلوی یه دست ورق که به من بگن خبر خوش داری. بعد اون اومد نشست جای من. من لیوانا رو از وسط راه جمع کردم. به اون اطمینان دادن که باید قدمیکه رو هوا نگه داشته رو محکمتر برداره.. من ازینکه فکرام توی جمع خونده شن ترسیدم نیت نکردم. من بیست و چهار بار اینجا بودم و هیچ وقت تصویری از یه پرش نداشتم. ولی انقدر با دماغ خوردم زمین که دیگه واسه زندگی شاخ و شونه نکشم که بشین ببین اگه من دیگه از این دیوار بالا رفتم که معجزه ی روز بعدم دیوارایی باشن که دور تا دورم چیده شده باشن. قبلنم تو فال کسی این همه از دست دادن بوده؟ کسی پشت کسی وایساده بوده کهبفهمه و بدونه و چمدونش رو زده باشه زیر بغلش؟ گفت فکره رفتنی.. م
Tuesday, September 11, 2012
"
وقتی به گذشته فکر می کنم و سعی می کنم که آشفته نباشم و بتونم درست با سیر زمان حرکت کنم، قدم به قدم به اسمها میرسم و آدمها. که گیجم میکنه که چی جوری و از کجا پای این آدم به اینجای زندگی من کشیده شد و واکنش من واقعن به نگه داشتن یا دور کردن اون آدم از اون تیکه چی بوده و این تلاش ها به کجا رسیده. اتفاق ها در ذهنم نزدیک تر شده و خیلی جاها روی هم افتاده و کمتر از قبل برام قابل تشخیص هستن تو زمان. در عوض قسمت هایی هستن که بدون هیچ توجیه ای کش اومدن و پررنگ هستن. لحظه هایی که شاید هیچ وقت، حتی اگر هزار بار دیگر هم تکرار شوند، هیچ حس مشخصی، هیچ درکی از اونها نخواهم داشت. و این نتیجه ی تلاش من برای فراموش کردن جزییات وقایعی هست که هر لحظه، همزمان جلوی چشمم از نو اتفاق میافتادند. و من هر لحظه از آینده رو درگیر غلبه بر احساسات متناقضی بودم که از مواجهه با اون وقایع در من شکل می گرفتند. .
"
Sunday, September 2, 2012
Saturday, September 1, 2012
د.ل.ه.م.ی.خ.و.ر.د.
دل هم می گیرد. تنگ می شود. وابسته نیست. متوقع نه. قرار گذاشته است. اشکها ریخته است تا باور کنند هیچ نیست، فقط دل است. می گیرد. می خواهدش.
Subscribe to:
Comments (Atom)