گر تو نمي پسندي تغيير كن قضا را؟
Saturday, June 29, 2013
Friday, June 28, 2013
[امروز نمِ بارون]
میخوام آینده رو زندگی کنم بسه گذشته! من از تابستون امسال اصلن نترسیدم. نه. الان شهریوره. یه کم نزدیک تر به پاییز. یه کم خنک تر. بیرون که بودم امروزم باد خوب میومد. بادای خوب و مخصوص پاییزی که یه جوری پیچ و تاب میخورن وسط شهر که انگار میخوان دست همه رو بگیرن بیارن شون تو بازی. دست آدمو نمیگیرن ولی این خیلی احمقانه ست! بسکه شر و شورن موهای آدمو میکشن. موهای من خیلی بلندتر شده. رنگ موهای خودمه و وقتی تو باد بهم میریزه خوشم میاد. چون تصویر موهای سفیدی که مدتهاست جرئت درست مواجه شدن باهاشون رو از دست داده بودم خیلی غریبه با این باد سرخوشی که میپیچه توش و اینجوری نیست و چون این فقط ظاهرشه من ازین تصویر عجیب خوشم میاد. باز خوشم میاد که انقدر شلخته بلند شده و من این همه صبور بودم باهاشون که از دیدنم به وجد بیاد و موهامو بگیره تو دستش زل بزنه تو چشام. این اولین باریه که دیدمش حتمن. بعد این همه وقت. میدونی این همه روزای سخت همشون خیلی زود از یاد من میرن وقتی که انقدر یهویی خودمون رو پیش هم میمینم و عین آمار هربار که این اتفاق افتاده متوجه میشم که چقدر موهامون بلند شده. معلومه که اینجوری نیست که همه ی این پنچ شیش ماه رو مثه ادمای نخستین بدون برس و شونه و قیچی زندگی کرده باشیم. اما همین خیلی بهم مزه میده که درست از چند روز قبل اینکه همو ببینیم اونم حواسش به موهاش نیست که مرتبشون کنه و همین برای من عالیه. خودمم نمیفهمم این چه جور دل خوشی ایه. اما حتی اگه لذتی که من ازین اتفاق ساده میبرم حتی یه مریضی ام باشه مهم نیست. چون واقعن از دیدن قیافه ش تو این وضعیت با موهای بلند بهم ریخته به وجد میام.
.
.
.
.
.
.
.
سخته.. اما می بینی چه راحت ممکنه اگه خواسته باشی ؟
.
.
.
.
.
.
.
سخته.. اما می بینی چه راحت ممکنه اگه خواسته باشی ؟
Thursday, June 27, 2013
براي امشب كه هنوز خوابي نديده ام، به پيشواز تعبيرش ميرم، ميخواهم خواب تو را ببينم.
اين معنيه دلتنگيه. مثل اينكه با دوره هاي چندماهه. روزاي اول حواسم نيست. بعد هي گم ميشم. هي گم ميشم هرروز. اما چنددماه كه ميگذره دوباره روزام همه شب ميشن،. همه ش توي تمام وجودم فرياد ميكشن. يه چيزي يه كسي توي خودش توي خودم داد ميزنه مدام.آآاااااه!! آااااااه!!! صداشو ميشنوم! تو داغ ترين و روشن ترين لحظه هاي روز يه نيرويي كله ي منو ميكنه تو، تنم مثه غار ميشه. ديواره هاي سنگي. انعكاس صدا! روزاي تلخ و ارامشي كه ساختم زمان بوده، واسه اماده شدن اين غار! بعد هرطرف ميچرخم همه جا از جاي خالي تو نوشتن! پوستراي بزرگ رو ديواره كافه ي خلوت!جاي خالي تو! به ياد فواد نجفي حتي؟ يكي از دوقلوهاي بور و پنج شيش ساله اي كه موهاش فره؟ آآآههههه!! مثل اينكه بال دراارم! آااااه! مثه اينكه جانم؟!! آآآه! مثه اينكه ٨٨! پيروزي! جاي شلاقا! آزادي!مثه كهن! مثه قهوه ي بالاخره از سر اتفاق!! مثه ريسه هاي لامپاي ١٠٠ واتي اويزون تو استيج!! مثه مهدي!! مثه يه شب تو ازادي تن ها!!! بوووووووههوو!!!ااااه!!مثه جنوب!!مثه ويولن وقتي كه آرشه كشيده ميشه..رو پوستم؟! تو زمان!ا؟مثه جاي خالي تو!!آااااه!!!
مثه تقدير نه؟؟؟ايمان! بازگشت!! نه؟چرا نه!؟؟؟!آآآآآآآآآآآآآآه!!
Wednesday, June 26, 2013
من حتي وقتي مغازه ي اقا مشتبي بسته شد رو هم يادمه. كركره هاي پايين كشيده ي كتابفروشي اي كه شبيه زيرپله ها توش بايداز چندتا پله پايين ميرفتي.شايد پرونده ي اون كتابا همونجا بسته شد.
آيدا تا حالا انقلاب نرفته. خيلي جاها هست كه تا حالا نرفته و خيلي كارايي كه هنوز نكرده، فردا قراره بريم انقلاب. واسه خريدن چند جلد كتاب كه كمك كنه به راحت تر گذشتنه تابستوني كه شاهدم با همه ي اتفاقاي خوب و بعدش چه كند و سخت داره ميگذره. عجيبه كه نميدونم با چي بايد شروع كنه! من هيچوق فكر نكردم با چي شروع كنم! اولين تجربه هايي كه يادمه كتابايمربوطبه مصر وموميايي ها و چيزاي عجيب غريب اين تيپي بود كه از كتابخونه ي مدرسه گرفته بودم، دوم دبستان احتمالا! طبعا بعد از كتابايي كه خونواده گرفته بودن برام. من زود عادت كردم به كتابخونه ها، شايد چون تصوير خيلي كمرنگي داشتم از كتاباي بابا كه تو يه جابه جايي بيشترشون رفت به كتابفروشيه قديمي اي كه كتاباي دست دوم ميخريد. آقا مشتبي! من هخيلي كوچيك بودم و بعدن فهميدم با اينكه تو كتاباي بابا خيلي رمانهاي معروفي بود كه هروقت تو كتاباي درسي اسمشون رو ميشنيدم حرص ميخوردم اما من قاعدتا نمي تونستم كتاباي بابا رو دوست داشته باشم كه پر بود از تاريخ و دموكراسي و نويسنده هايي مثل جلال! همونجور كه بعدا كه بازمانده ي كتاباي مورد علاقه ش رسيد دست من كه پيش كتاباي خودم نگه دارم هميشه جلوي اون همه اسماي خسته كنمده و مذهبي و انقلابي چيزايي ميچيدم كه نبينمشون! اما خاطره ي اونروزا رو يادمه كه آقا مشتبي يه دشمن بود و من هميشه فكر ميكردم بايد يه جوري كتابامون رو پس بگيرم!
بعدا كه من رو حساب همون حس و حساسيت پام باز شده بود به مغازه ي اقا مشتبي آقا مشتبي ديمه شبيه اون كتاب فروشي اي كه من تصور كرده بودم نبود اصلن! شده بود لوازم تحريري! يا شايدم بود از اول! ولي من هيچوقت از خودش و مغازه ش خوشم نيومد! حتي وقتي خاطره سرازير شدنه كتابا بهش برام كمرنگ تر شد جاش رو يه كيف زشتي كرفت كه من اصلا دوسش نداشتم! داييم برام خريده بود! همون كلاس دوم سوم شايد! عجيب بود كه من كه هميشه عاشق كلاسورا خودنويس ها و چيزايي كه داييم ميگرفت چرا انقدر ازون كيف بدم ميومد و هيچ وقت درست حسابي ازش استفاده نكردم! شايد رو حساب همون كينه ي قديمي!
بعد ديگه اسما كتابا فقط با كتابخ نه ي مدرسه همراه نبود برام! الان كه فكر مي كنم حتي ديگه يادم نمياد اون همه كتاب تو اون سالا از كجا سرازير شدن تو زندگيه من كه ديگه كتاباي كتابخونه ي مدرسه هيچ جذابيتي نداشتو كارت عضويت فقط به درد اين ميخورد كباهاش به كتابخونه راه پيدا كنم و اسم كتابايي كه دوست دارمو جلو بچه ها ليست كنم از تصدي كتابخونه سراغ بگيرم! كتابا حتمن شروعش بچه هايي بودن كه خواهر برادراي بزرگ ترشون ميخوندن! معلم كلاس چهارمم كه يه حساب خيلي بزرگ روم باز كرده بود و بعضي وقتا كتاب ميورد! جوي كه توش سينوهه خوندن يه دفعه مد شد و بعدش ديگه نميشد جلوي هر رمان قطور و چند جلدي كهباهاش اشنا ميشدي مقاومت كرد! كتابخونه ي دايي كه چون تو پاگرد طبقه بالا بود ميشد ظهراي تابستون از قفسه هاييش كه قفل نبود كتابارو ورق زد و از هركدوم چند خط خوند! شايد علاقه م به كاراي يواشكي بود كه همون روزام هلم داد به اين مسير! شايد عادت كردن به قصه ها واقعن..
داستانا و شخصيتاي هيجان انگيزي كه معمولن ظهراي خلوت و تنهاييش رو پر ميكرد
هيچ وقت كسي نخواست من كتابخون بشم! هيچكسي فكر نكرد با چي بايد شروع كنم! من حتي كتابايي كه گهگاهي با مامان از نمايشگاها ميخريديم هم خيلي قبول نداشتم! فكر ميكردم مني كه فلان داستا معروف رو خوندم حالا داستان قطعه ي گمشده خيلي برام سبك نيست؟ اينجوري بود كه بعدها فهميدم مثلن شل سيلوراستاينم از نويسنده هاييه كه بايد خوند! معلومه كه معيارهام و اون همه غرور احمقان خيلي ام به جا نبود! اما واقعيت اينه كه اگه يه بچه ي اينجوري دور و ورم ميديدم حتمن كلي ذوق ميكردم و سر راهش كلي سيب ميچيدم كه يواشكي دنبالم بياد! اما ايداعلاقه اي نداشت و منم خوشم ميومد كه متفاوت و كاملا بي شباهت به من اصلن دنبال رفتاراي خاص نيست! انقدر سعي كردم اين تفاوت رو قبول كنم كه حالا حس ميكنم شايد خيلي وقتا خودم دورش كردم ازين فضا يا اجازه ي وارد شدن ندادم بهش! هنوزم وقتي ميگه كتابي كه به درد سن م بخوره داري و مي بينم خودش علاقه نشون ميده سختمه كتابامو بهش بدم، هب من كتاباي زيادي ندارم! كتابا همون قدر كه سريع پاشون باز شد به زندگيم همونقدر سريعم غيبشون زد! نه فقط چون از يه جاييفك كردم ديمه بسه و فكر كردم حوصلشون رو ندارم! چون واقعن كتابايي كه خوندم دست به دست ميچرخيد و كتاباي زيادي نخريدم و هرچي هم بود تو بدع بسترنه موند دست اين و اون! عادته بده پس ندادنه كتابا! اما همين چيزايي ام كه تو قفسه موهست و ميدونم كه منم سن اون بودم كه خوندمو ازش دريغ ميكنم! شايد چون ميترسم من جهت بدم به فكرش! اما حالا ميخوام شروع كنه. هر چيزي كه خودش ميخواد رو. حتي ممكنه فردا امه ببينم مثلن چشماش وقتي يه بسته پاستل رو ميبينه برق ميزنه به جاي كتاب با مداد و پاستل و كاغذ برگرديم خونه. اما ميخوام تابستون امسال شروع كنه.. شايد تابستوني كه حتي با غاراق ولي من ديگه خودمو پيدا نكردم توش!
خيلي سال قبل يا حتي بعد كتاباي آيدين آتيش زده شده بود تو حياط خونه و بعد ازون هميشه يه لكه ي سياه و بزرگ تو تصويارايي كه از حياط خونه يادمن ميومد وسط حياط بود
بعدا كه من رو حساب همون حس و حساسيت پام باز شده بود به مغازه ي اقا مشتبي آقا مشتبي ديمه شبيه اون كتاب فروشي اي كه من تصور كرده بودم نبود اصلن! شده بود لوازم تحريري! يا شايدم بود از اول! ولي من هيچوقت از خودش و مغازه ش خوشم نيومد! حتي وقتي خاطره سرازير شدنه كتابا بهش برام كمرنگ تر شد جاش رو يه كيف زشتي كرفت كه من اصلا دوسش نداشتم! داييم برام خريده بود! همون كلاس دوم سوم شايد! عجيب بود كه من كه هميشه عاشق كلاسورا خودنويس ها و چيزايي كه داييم ميگرفت چرا انقدر ازون كيف بدم ميومد و هيچ وقت درست حسابي ازش استفاده نكردم! شايد رو حساب همون كينه ي قديمي!
بعد ديگه اسما كتابا فقط با كتابخ نه ي مدرسه همراه نبود برام! الان كه فكر مي كنم حتي ديگه يادم نمياد اون همه كتاب تو اون سالا از كجا سرازير شدن تو زندگيه من كه ديگه كتاباي كتابخونه ي مدرسه هيچ جذابيتي نداشتو كارت عضويت فقط به درد اين ميخورد كباهاش به كتابخونه راه پيدا كنم و اسم كتابايي كه دوست دارمو جلو بچه ها ليست كنم از تصدي كتابخونه سراغ بگيرم! كتابا حتمن شروعش بچه هايي بودن كه خواهر برادراي بزرگ ترشون ميخوندن! معلم كلاس چهارمم كه يه حساب خيلي بزرگ روم باز كرده بود و بعضي وقتا كتاب ميورد! جوي كه توش سينوهه خوندن يه دفعه مد شد و بعدش ديگه نميشد جلوي هر رمان قطور و چند جلدي كهباهاش اشنا ميشدي مقاومت كرد! كتابخونه ي دايي كه چون تو پاگرد طبقه بالا بود ميشد ظهراي تابستون از قفسه هاييش كه قفل نبود كتابارو ورق زد و از هركدوم چند خط خوند! شايد علاقه م به كاراي يواشكي بود كه همون روزام هلم داد به اين مسير! شايد عادت كردن به قصه ها واقعن..
داستانا و شخصيتاي هيجان انگيزي كه معمولن ظهراي خلوت و تنهاييش رو پر ميكرد
هيچ وقت كسي نخواست من كتابخون بشم! هيچكسي فكر نكرد با چي بايد شروع كنم! من حتي كتابايي كه گهگاهي با مامان از نمايشگاها ميخريديم هم خيلي قبول نداشتم! فكر ميكردم مني كه فلان داستا معروف رو خوندم حالا داستان قطعه ي گمشده خيلي برام سبك نيست؟ اينجوري بود كه بعدها فهميدم مثلن شل سيلوراستاينم از نويسنده هاييه كه بايد خوند! معلومه كه معيارهام و اون همه غرور احمقان خيلي ام به جا نبود! اما واقعيت اينه كه اگه يه بچه ي اينجوري دور و ورم ميديدم حتمن كلي ذوق ميكردم و سر راهش كلي سيب ميچيدم كه يواشكي دنبالم بياد! اما ايداعلاقه اي نداشت و منم خوشم ميومد كه متفاوت و كاملا بي شباهت به من اصلن دنبال رفتاراي خاص نيست! انقدر سعي كردم اين تفاوت رو قبول كنم كه حالا حس ميكنم شايد خيلي وقتا خودم دورش كردم ازين فضا يا اجازه ي وارد شدن ندادم بهش! هنوزم وقتي ميگه كتابي كه به درد سن م بخوره داري و مي بينم خودش علاقه نشون ميده سختمه كتابامو بهش بدم، هب من كتاباي زيادي ندارم! كتابا همون قدر كه سريع پاشون باز شد به زندگيم همونقدر سريعم غيبشون زد! نه فقط چون از يه جاييفك كردم ديمه بسه و فكر كردم حوصلشون رو ندارم! چون واقعن كتابايي كه خوندم دست به دست ميچرخيد و كتاباي زيادي نخريدم و هرچي هم بود تو بدع بسترنه موند دست اين و اون! عادته بده پس ندادنه كتابا! اما همين چيزايي ام كه تو قفسه موهست و ميدونم كه منم سن اون بودم كه خوندمو ازش دريغ ميكنم! شايد چون ميترسم من جهت بدم به فكرش! اما حالا ميخوام شروع كنه. هر چيزي كه خودش ميخواد رو. حتي ممكنه فردا امه ببينم مثلن چشماش وقتي يه بسته پاستل رو ميبينه برق ميزنه به جاي كتاب با مداد و پاستل و كاغذ برگرديم خونه. اما ميخوام تابستون امسال شروع كنه.. شايد تابستوني كه حتي با غاراق ولي من ديگه خودمو پيدا نكردم توش!
خيلي سال قبل يا حتي بعد كتاباي آيدين آتيش زده شده بود تو حياط خونه و بعد ازون هميشه يه لكه ي سياه و بزرگ تو تصويارايي كه از حياط خونه يادمن ميومد وسط حياط بود
Subscribe to:
Comments (Atom)