Friday, November 2, 2012

دیگه می ترسم که همه ی عمرم رو همینجوری زندگی کنم. نه به عنوان یه آدمه هیفده هیجده ساله با کلی ادعا. به عنوان یه آدم بیست سی ساله که باید بالغ باشه و هیچ ادعایی نداره. یه آدم چل پنجاه ساله که به جای همه ی چیزایی که چل پنجاه ساله هایی که می شناسیم دارن کلی فکر داره و توهم و شاید یه حس نامفهومی که فقط وصله ش کرده.. کجا؟ مثه اینکه زیر پنجره ی آشپزخونه صدای خوردن یه ماشین به یه چیزی محکم تر از یه ماشین دیگه میاد.. مثه یه دیوار.

No comments:

Post a Comment