Wednesday, September 29, 2010

God knows I try,

but I still lose

And I get back to you,

these days run by,

but I still lose..

...

When all this loses meaning,

You'll never want it back somehow

Awake but still I'm dreaming

And never waking up..


Yet it feels like walking through a masterpiece.

Tuesday, September 28, 2010

..یه چیزایی پررنگ میشه که حتی نمیدونی چرا. شدم احمقی که فقط با حرف زدن راجع به صداها و طیف و جمله ها آروم میشه.
اطمینان.
.

Monday, September 27, 2010

این تارای سفید که خودمم برگشتنشون رو باور نکردم به جهنم، اما یادم می مونه که هنوز 2 هفته از 22 سالگی م مونده بود که به خاطر جابه جا کردن 4 تا کتاب یه هفته خوابیدم. یادم می مونه که وقتی دنبال علت گشتیم این 4 جلد کتاب سنگین ترین چیزی بود که پیدا کردیم.همه چی باید همین قدر واقعی باشه. باید بتونی مثل این کتابها برشون داری دستت بگیری ننشون بقیه بدی بگی می بینین؟ این بود اون باری که من زیرش له شدم. حالا من هی بگم له شدم زیر وزن ت.. بگم خیلی سنگین بود واسه م. کو خب؟؟؟ کجاست؟؟؟ کجایی لعنتی؟؟ من دنبال قصه ساختن نبودم.. باش که واقعیتی باشه. باش که قصه نسازم ازت. باش می خوام نشونت بدم..ساده..واقعی.. معمولی..
مطلقن
فکر می کنم چه خوب که مطلقن بی خبرم ..
یه نفر هست که ته همه ی فکرای من میگه "واقعن؟". ء
فقط می خوام شروع کینم! در و دیوارها... گریه م نداره!
سال های غریبی بود و من آن سالها صدها زن داشتم. در اتوبوسی که مادرم را از بیمارستان کارش به خانه می آورد، آنها را میدیدم. همه شان در بغل مادرهایشان بودند. مادرم به آنها می گفت "کوچولو عروس من میشی؟" و من خیلی از آنها را دوست نداشتم. حتی آن یکی که بیسکوئیت های مک زده اش دور دهانش چسبیده بود و موهای فری داشت. هر چند که تا عصر همان روز یا سه روز بعد، هنوز آنها زنم بودند و صندل پسرم، پسر آنها هم بود و همه ی آنها برای من همین صندل را می زاییدند.
[]

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی خوندن انقدر سخت شه واسه م.
من بیشتر ازین بلد نیستم بخوام! نخواستم تا حالا... سر انقدر کم که به نتیجه رسیده بودیم قبلن.. انقدرش.. شاید فقط واسه همین روزها....

Sunday, September 26, 2010

-
شاید حضور ..

میگه دستور میدم خوب شی. میگه چند روز دیگه تولدته. میگه من اگه خدا بودم یه کاری می کردم هیچ وقت برنگرده..میگه خوش به حال خرش! میگه پسون فردا بریم وسایل بخریم! پس پسون فردا بچینیم! 9 روز دیگه توش تولد بگیریم.. میگم منم تهش به دنیا میام. دیگه اشک نیست..گریه نیست.. طوفانه.. هیچ چیزه دیگه ای دست من نیست.. اینم..

Saturday, September 25, 2010

دلم می خواست معنی همه ی اینا این باشه که تو هم ترسیدی مثل من...بس که این قصه تکراری و تلخ و ترسناکه..حق می دادم بهت.. کاش بود.

need somebody to say “it’s allright!it’s been a long time, you just missed .., he’ll be home by tomorrow!"


Thoughtless baby
Thoughtless baby
Thoughtless baby
Far far away..

Friday, September 24, 2010

به یک کتاب دیگه فکر می کنی
صفحه ی اولش، با روان نویس مشکی نوشتی
"To whom made me love."
.
.
واسه همیشه می مونه گوشه ی همون کتاب فروشی.
شعر..
and tell me if yet he is flamboyant enough for you..
The 63-year-old man, standing on the -left- foot, playing his golden flute.. "
me, here, sipping the coffee, the scene, the phonemes; going almost mad about what i hear..

wildly.

Thursday, September 23, 2010

امشب می تونستم حسرت صندلی خالی کنارش رو بخورم. می تونست حسرت سال هایی باشه که این همه دور بودم و حتی نمیدونم واسه چی؟ از چی!
.
.
.
.شلوغ بود.. گیج م. انقدر نمیدونم ازش چی می خوام که حتی زورم نمی رسه قبل اینکه خوابم ببره ازش بنویسم.

Wednesday, September 22, 2010

Have you ever tried being-listened-to?
. می دونم.. تو مثه من نیستی.. تکراری گوش نمی کنی... گوش ت خسته میشه.. خسته ت کردم من
ساعت 4 شده. می دونم باید پاشم حاضر شم. یعنی همه ی این روزها من واسه یه احتمال بیرون می رفتم؟ چیه اون بیرون ترسناکه؟
."!تکست داده "پاشو روزه اول پاییز که آدم نمی خوابه خره
نمی دونه. آدم باید همه روز رو بخوابه.. اگه زورش برسه انقدر می خوابه که نه پاییز ببینه.. نه برگشتی..
.
.
.

Tuesday, September 21, 2010

نه چون پشیمون شدم یا بعد این همه وقت روده ی یه همچین کاری رو ندارم فقط چون یه دیوار که سیاه باشه تاریک* ترین چیزیه که واسه اینا تعریف شده.
یه پوزیشن خالی شده تو عصر ارتباط. دو تایی مقاله می خونیم برنامه می چینیم توافق می کنیم. تقریبن مطمئنیم که کار رو می گیریم. ترجمه ش قراره با من باشه. رفت و امدهای اول ش هم. بعد اوضاع بهم میریزه. پیشنهاد مال اونه. من می کشم کنار. یکی دو ماه بعدش که باز جلوی یه دکه ی روزنامه وایسادیم یادم میافته اونم کشیده بیرون همون موقع. . . .
.
.
.

Monday, September 20, 2010

واقعی نبودن اذیت می کنه
وقتی واقعی نداشتی ش هیچ وقت
شبی یه بار از دست میدی ش
شبی یه بار گم میشه
شبی یه بار همه این مسیر رو بر می گردی که یه شاید یه چیزه واقعی پیدا کنی از توش که بشه به خاطرش وایساد.. که بشه گذاشت ش و رفت..


تاکید کن بهم برگردم خونه.. بگو برمی گردی؟ زود؟
. من حتی احتمالم ندم که معنی این خواستن باشه.. موندن باشه.
.
.
.
i know you are but what am i..
اتاق پر شده از کاغذ و کتاب . کتابارو میبرم پایین باز. خالی شده این قفسه ها. وقتی هستن نمی تونم فکر کنم. کتاب تو دستشه. دراز کشیده. کتابه خوب نیست. "کتاب می خونه. این کتابه خوب نیست." حوصله ش نمی گیره. من میدونم. کتاب ها گم و گور شدن لای کتابهای دانشگاه. من ازش خواهش می کنم کتابهام رو پس بده. فایده نداره. می خنده. شرط میذاره. عصبی میشه. "هیچ وقت پسشون نمیده." یه هفته گذشته . از دانشگاه زود میزنم بیرون.عجله دارم. سوار تاکسی نمیشم. گوشی م رو چک نمی کنم. جلوی کتاب فروشی مکث می کنم. هنوز نمیدونم. از خواب بیدار شده یادش رفته چه سخت گذشته دیشب ش به من. کتابها رو ورق میزنم. نمی شناسمش. با هیچ کدومه این کتابها نمی شناسمه ش. یه ساعتی چرخ میزنم. میگم "آرده این دختره.." میگه هر گهی باشه دوسش دارم. میدونم که نداره. میدونم که بغض نداره. میدونم نمیشه جلوش رو گرفت. کتاب خریدم. واسه خدافظی. ازم قول می گیره زود برم خونه. قول می گیره برم خونه. شنبه عصره. یکی دو ساعته هر چی میگه لبخند میزنم. گیر میده به روسری قرمزی که سرمه که حتمن شال چروکی که خریدیم رو سر کنم. نمیدونه امروز هیچی اصرار نمی خواد. واسه خدافظی عجله ندارم. تی شرت مشکی خریدیم. هیچ وقت تن ش نمی بینم. اون نمیدونه هنوز. رسیدیم جلوی تاکسی ها. قفل کردم. می چرخم میگم اینجوری نمیشه من باهات کار داشتم. شلوغه. همه حواسشون به ماست. کتاب ها رو میدم میگم ببخشید. من نمی تونم...دیگه نمیشه..می خوام..نمیشه..
... نمیذاره. نمیذاره لعنتی...
.
.
.
.


من عادت دارم به داشتن حساب چیزای بی ارزش
مثه شمردن روزا برای برگشتی که به من نیست
.
.
.

Sunday, September 19, 2010

میگه سرفصل ها رو بگیر. از همین حالا شروع کن. میگه اپلای و این مسخره بازی ها رو هم بریز دور این یه سال. میگه باید شروع کنم. میگه این دفعه حرف گوش کن بسه لجبازی!
میگه می تونم. میگه ایمان داره که می تونم.
نمی بینه؟ نمی فهمه واقعن؟
آدرس رو عوض می کنم.بیست و چهار ساعت نشده پشیمون میشم. که چی؟

Saturday, September 18, 2010

She is beautiful :D

اصلن تکون نداره گاهی. هی یاد خودت میندازی امشب بودها! از دست دادیا! تموم شد! /هیچی حس نمی کنی. موزیک گوش میدی به خوردت نمیره انگار. میرسه به سلیسبری. جا می خوری انقدر معمولیه واسه ت. میگی این همون آهنگه بود که اون روز با پلیرش! ... .
یادت میادها. قشنگه. آشناست. اما فقط همین. حتی نمی تونی نت ش کنی جایی. بس که معمولیه همه چی. آرومه

هی امتحان می کنی! موزیک. عکس. دایلوگ. هیچی جواب نمیده.
مسکن هم نخوردی حتی.
تغییر خاصی م رخ نداده.
هیچی واقعن!

یه نفس راحت و یه پست مضحک که می تونی به عکسه لبخند بزنی بی فکر!
این آرامش عجیب غریب!

نمی خوام یه هفته دیگه یا هفتاد سال بعد بگم که اشتباه کردم.

اینجا باشه که نتونم زیرش بزنم. که باشه که میدونستم و خودم کردم و خودم بودم همه ش. اینجا باشه که بهم یادآوری کنه چقدر دارم ور می زنم باز. که آدم ش نبودم هیچ وقت
حس فیلم سازی رو دارم که پر فکره. اما دست ش خالیه. یه مدت تو هر فیلمی که بشه بازی می کنه. بازیگر نیست. پول لازم داره. بازی می کنه که بتونه فیلم ش رو بسازه.

روزی یه بار به خودش یادآوری می کنه هنوز انقدر بدبخت نشدی. تموم میشه. برمی گردی.
بعد یه نسکافه درست کنی
..
فقط به امروز شلوغ ت فکر کنی
باید بیدار شی، ساعت ت رو برداری ببینی آدمه رفته. مطمئن باشی که رفته.

Friday, September 17, 2010

می ترسم یه روزی مجبور شم این روزها رو واسه آبجی کوچیکه توضیح بدم، بگه یادمه.
امروز یه دفتر و راپیدای جدید خریدم
فردا پس فردام یه قوطی رنگ سیاه واسه این دیواره
تا آخر هفته هیچی ازین دیوار نمیمونه
از من م....
معجزه داری هنوز لعنتی؟ یه معجزه که دیگه هیچ وقت برنگرده..

Thursday, September 16, 2010

Never back to me.
"با درد صبرکن که دوا می فرستمت.."
i apologize if it makes you feel bad seeing me so tense,no self-confidence..
But you know, we know, the winner takes it all..

when u're back, when u're back..

ماهی یه.. مریضه.. متاسفه.. می ترسه.. .

وقتهایی هست که مجبور میشم بقیه رو توضیح بدم. به هر دلیلی. آدمه. زندگی ش. میشن دو سه خط. دو سه تا جمله. واسه مفهوم بودن ش تلاش نمی کنم. هیچ وقت. واضحه. این جمله ها قطعی ان. خودم نه.. چقدر دوست دارم خودم رو بشنوم. سعی می کنم. لازم دارم. نمیشه. هنوز تارِ. محوِ..

منی که از هیچی مطمئن نیستم شبی یه بار از خودم می پرسم تا کجا می تونی؟ بس نیست؟

Wednesday, September 15, 2010

از تنهایی که بهتر باشم..
از تنهایی بهتر باشم!
تفریح م نیست که انقدر معلق باشم تو این فاصله. .
مزخرف ترین کاری که با خودم می کنم اینه که هر جایی مجبور میشم یه کم مکث کنم میگم خسته س ذهنم. نمی فهمم الان. باشه بعدن. بر می گردم. حالا این لعنتی داره مثل تراکتور کار می کنه. تو همین لحظه داره کل این سالها رو فکر می کنه. "می گفت ذهن ت تحلیل می کنه. سالمه. می گفتم راه حل ش این نیست؟ می گفت نه. ذهن ت خوب کار می کنه فقط. بعد من شاکی میشدم که اخه عوضی این که میگی غلطه..! !!به اندازه همین فکره هم طول نمی کشید که می گفت همینه که خطرناکه
. "

No parachute, it's pilot free.

'I guess it's time to go, oh no.
Don't be shy, say goodbye,
let's find out if heaven is a lie. '

'Never let me go.
I'll never let you fall.'
The more we fly, the more we climb, the more we know that heaven is a lie.

Tuesday, September 14, 2010

آدما یه جا احساس ضعف می کنن. واسه من اینجاست. "من نتونستم"

"هرگز در حسادت سه فرد و یا دو فرد وجود ندارد. ناگهان تنها یک فرد در معرض همهمه ی عشق جنون آمیزش قرار می گیرد."

[]

من تو ول کردن اینجام خوب نیستم. میشه هر دفعه می خوام بازش کنم هزار تا کار دیگه قبلش انجام بدم. میشه کنترلش کرد. اما آخر آخرش متقاعد میشم که اینجا تنهای جاییه که راحت میام ساین این میشم. یه چیزی میگم. میرم. حالا هرچی هم که بدونم همه ی اینا یه لحظه ست. اگه این لحظه هام نباشن..

Sunday, September 12, 2010

is tired of being on the roads...on the fake roads.

Saturday, September 11, 2010

لیوان چای رو میده دستم میگه "تو ام که تو خواب.."

بی دلیل و غیر عمدی نگران میشم تو نگاهش. میخنده میگه "نه..نترس چیزه.." میگم "چی می گفتم؟" میگه "هیچی فقط هی می گفتی چی بگم من؟ چی بگم من؟.."

با بسته مسکن ور میرم میگم "خیلی خسته بودم". میگه "میدونم". نمیدونه ولی. هیچی نمیدونه.

Wednesday, September 8, 2010

آهنگ هایی که توشون به جای جمله و متن و مفهوم و این خزعبلات کلمه میشنوم رو تحسین می کنم.
.
.
.
به یه چیزی بزرگ تر از اینا نیاز دارم.نه خوب. نه بد. فقط انقدر بزرگ که نبینم اینا رو یه مدت.
میز کناری نشسته ن روبروی هم کتاب می خونن. حس می کنم چه لازم دارم.. . چه لازم داشتم.
سفر...

Tuesday, September 7, 2010

سخت ش نکن دیگه

Monday, September 6, 2010

hmm,?

Sunday, September 5, 2010

overdue.
هر چی گوش میدم می خوام بالا بیارمش. این دیگه تلقین نیست. همه این آهنگا حالم رو بهم میزنه
میگه ببین تا اینجاش با من بود بقیه ش رو برو کل پیمنت ش واسه تو!.
میگم من عوضی نیستم.
میگه حساب کردم روت. گیر افتادم. می فهمی که؟ .
...
نمی فهمم.
من عوضی ام!

Saturday, September 4, 2010

چقدر شبیه قبل باز همه چی لعنتی. چرا همیشه همین شکلیه؟ چرا وقتی همه چی همونجوریه خودمون نباید همون راه رو بریم باز؟ چرا من نباید بتونم تکست بدم باز؟ چرا بهت نگم نمی تونم؟ چرا نمیذاری بتونم باز قول بدم؟تو چرا...چیزی نمی خوای دیگه ازم؟
من خیلی سعی کردم. واسه همه چی. حالا وقتی یکی یه جا از ناامنی حرف میزنه خفه م می کنه. دست خودم نیست. دوباره احمق میشم. به من میگه مثه احمقا شدی. میگه انقد احق نباش. میگه مثه احمقا شدم
لوپ شدم. سر 24 ساعت برمی گردم سر جای اولم.

Wednesday, September 1, 2010

when i say we need to talk, it means i need to talk with you. it means i want u to listen for a while, i mean after a long time i really need to talk.. really talk, don't know about what but do know that i gonna take some pills, have a glass of water in my hand calling you... by the time we're over the pills are working and i can sleep..
امروز اول سپتامبر بود.
one thought
one film
and no call for a big crew
i was born
a curling fox in a hole
hiding from danger
scared to be alone

one dove to bring me some peace
in starlight you came from the other side to offer me mercy, mercy, mercy