توی خواب همه ی حواسم به زمین گلخونه بود. اینجا و اونجا کف زمین، جاهایی که یه گیاه سر از کفپوشی که مثل آسفالت زده بیرون نشون میدم و یه چیزایی راجع بهشون میگم. تو خواب میدونستم دارم اغراق می کنم. آخرین باری که من گلخونه بودم شاید توجهم کلا جلب یکی دو جایی شده بود که اونم گیاهای ساده رشد کرده بودن. تو خواب اما خیلی زیاد بودن و سطح زمین جاهایی که یه جوونه زده بود بیرون کاملا قوس پیدا کرده بود به سمت بالا. من وایساده بودم با اشاره راجع به اونی که پیازش روی سطح بود و برگهای پهن و بزرگی داشت توضیح میدادم. بعد یه چیزایی میگفتم راجع به جایی که وایساده بودم. زمین برآمدگی پیدا کرده بود و من منتظر این بودم که بالاخره این انرژی زیاد بتونه سطح رو بشکافه.... این یکی ذهن م رو مشغول کرده بود. همه چیز خیلی غلو شده بود. زمین گلخونه اصلا آسفالت نیست. دیروز گلخونه بسته بود. من تو درگیریهای مضحکی که دیشب پیدا کرده بودم یه لحظه ام به مرور کردن اون گلخونه، کف ش، یا حتی گونه های عجیب غریبی که داشت نرسیده بودم.
اما تو خواب م انتظار یه اتفاق بعید رو می کشیدم.. با اون همه جزییات..
اما تو خواب م انتظار یه اتفاق بعید رو می کشیدم.. با اون همه جزییات..
اینکه یه جایی از زمین یه بذری بوده باشه که هرچقدر خاص مدتها بعد بدون اینکه اصلن کسی انتظارش رو بکشه از لایه ی رویی زمین بزنه بیرون اصلا چیز غیر ممکنی نیست.. حتی شاید بعید هم کلمه ی خوبی نباشه اما دووره.. تو شرایطی که میدونی.
No comments:
Post a Comment