میخوام آینده رو زندگی کنم بسه گذشته! من از تابستون امسال اصلن نترسیدم. نه. الان شهریوره. یه کم نزدیک تر به پاییز. یه کم خنک تر. بیرون که بودم امروزم باد خوب میومد. بادای خوب و مخصوص پاییزی که یه جوری پیچ و تاب میخورن وسط شهر که انگار میخوان دست همه رو بگیرن بیارن شون تو بازی. دست آدمو نمیگیرن ولی این خیلی احمقانه ست! بسکه شر و شورن موهای آدمو میکشن. موهای من خیلی بلندتر شده. رنگ موهای خودمه و وقتی تو باد بهم میریزه خوشم میاد. چون تصویر موهای سفیدی که مدتهاست جرئت درست مواجه شدن باهاشون رو از دست داده بودم خیلی غریبه با این باد سرخوشی که میپیچه توش و اینجوری نیست و چون این فقط ظاهرشه من ازین تصویر عجیب خوشم میاد. باز خوشم میاد که انقدر شلخته بلند شده و من این همه صبور بودم باهاشون که از دیدنم به وجد بیاد و موهامو بگیره تو دستش زل بزنه تو چشام. این اولین باریه که دیدمش حتمن. بعد این همه وقت. میدونی این همه روزای سخت همشون خیلی زود از یاد من میرن وقتی که انقدر یهویی خودمون رو پیش هم میمینم و عین آمار هربار که این اتفاق افتاده متوجه میشم که چقدر موهامون بلند شده. معلومه که اینجوری نیست که همه ی این پنچ شیش ماه رو مثه ادمای نخستین بدون برس و شونه و قیچی زندگی کرده باشیم. اما همین خیلی بهم مزه میده که درست از چند روز قبل اینکه همو ببینیم اونم حواسش به موهاش نیست که مرتبشون کنه و همین برای من عالیه. خودمم نمیفهمم این چه جور دل خوشی ایه. اما حتی اگه لذتی که من ازین اتفاق ساده میبرم حتی یه مریضی ام باشه مهم نیست. چون واقعن از دیدن قیافه ش تو این وضعیت با موهای بلند بهم ریخته به وجد میام.
.
.
.
.
.
.
.
سخته.. اما می بینی چه راحت ممکنه اگه خواسته باشی ؟
.
.
.
.
.
.
.
سخته.. اما می بینی چه راحت ممکنه اگه خواسته باشی ؟
No comments:
Post a Comment