Tuesday, August 25, 2009

همونجوری بود که همیشه فکر می کردم. اول برام توضیح دادن که اگه مایل باشم یه قرار ملاقات واسم ترتیب می دن. بعد اونی که صدای گرم تری داشت یه سیگار برام روشن کرد. بعد سرمای شب و... ااووف
.
.واسه اینجا هم دیگه حرفی ندارم
.
شاید کمی تغییر*

No comments:

Post a Comment