Sunday, November 29, 2009

به جلو در فروشگاه که می رسم با آرنج ش می زنه بهم که پشتت. مثل آدما احمق صاف بر می گردم چیزی نمونده صورتم بخوره تو صورتش. احمق تر زل می زنم تو چشماش از جلو راهش می روم کنار تا مردم راحت بیان جلو و بهش بگن چقدر واسشون محترمه و از آزادی ش خوشحال ان. تقریبا با لبهای بسته جواب می ده و پاز پاز از ورودی فروشگاه رد می شه به سمت پارکینگ. خانومه بدو بدو می ره عکس بگیره. سر جام وایسادم. دوربین تو ماشینه. بارون شدیده. عکس خوبی می شه. به کاپشن صورتی دخترش نگاه می کنم. به پلاستیک های خرید تو دستش. سر جام وایسادم. میزنه بهم شروع می کنه به حرف زدن. نمی شنوم حرفهاش رو. بارون خوبی یه.

No comments:

Post a Comment