Saturday, December 26, 2009

من اینجا توی این اتاق شیشه ای هیچ کاری ازم بر نمی یاد..توی این تاریکی تو این اتاق هر طرفی که می چرخی مثل اینه که یه نفر زل زده باشه تو چشمات و تو هیچ جوابی براش نداشته باشی
...
نگاهم رو از قاب شیشه ای پشت مونیتور برمی دارم. شافل رو آف می کنم. چشمم می افته به میز شیشه ای زیر دستم. دستم می ره تو موهام. سرم رو می گیرم بالا. من دارم با قاشقم با لایه خامه پف پفی روی فنجون بازی می کنم. سرم رو گرفتم بالا. آدمه دستش رو زده زیر چونه ش. نگاه ش خجالتی نیست دیگه. هزار سال وقت داره
.
...

No comments:

Post a Comment