Sunday, October 25, 2009

بهترین مکالمه های من همیشه تو ماشین ها اتفاق می افتند. وقتی می شینم توی ماشین و به صندلی تکیه می دم و مجبور نیستم به صورت مثلا مخاطب نگاه کنم مثل هیچ وقت دیگه نیستم. اصلا عجیبه که اینجور موقع ها درست همون چیزی که باید رو می گم. مثل همین 405 بد رنگ بابای آقای پ. خودمون که با اینکه پنل پخشش هیچ وقت همراهش نیست ولی آدم می تونه خیلی آروم توش بشینه و راحت به چرندیاتی که بارش می کنه گوش بده و هروقت هم که لازم شد به قدرت آب آلبالویی که دستشه اشاره کنه.

یا همین دیروز وقتی با گفتن به هر حال ممنون می خوام بقیه راه رو بدون اینکه صدای مزاحمی باشه به بقیه موزیک نا آشنایی که داره پخش می شه گوش کنم، کراواتی که یه دفعه جلو صورتم گرفته شده می پرسه بلدی؟ میگم معمولا این کارو نمی کنم ولی کراواتو می گیرم از دستش و با کلی کلنجار یه چیزی شبیه گره می زنم. ---- یه همچنین مکالمه ای هرجای دیگه ای انجام می شد اصلا نمی شد دوستش داشت. مثلا همون اول می گفتم نه متاسفانه و یا به جای هرچیزی دیگه ای سوییچ می کردم و تمام مسیر رو راجع به گره کراوات حرف می زدم. مثلا پای تلفن.. اُه اُه. خلاصه آقای کراوات دیروز کلی آدم حسابی بود. رندوم حرف می زد و به این ور و اوون ور نگاه می کرد و احتمالا گاهی هم تعجب می کرد. مهم تر از همه اینکه اصراری داشت که بنده درست سر ساعت به کلاسم برسم. نمی دونم آدمای با شعور رو باید تو ماشین پیدا کرد یا کلا آدما تو ماشین که هستن با شعورترن.

No comments:

Post a Comment