Wednesday, November 11, 2009

آقای همکلاسی قدیمی زودتر از همیشه اوومده که چیزی از غُرغُرهای اول صبح من رو از دست نده. وقتی الکی جوابهای جلسه قبل رو با هم چک می کنیم می گه یکی دو هفته نیا، یه گواهی یه ماهه می خواهد دیگه.

....

سوآپُ رو شعله می گیرم و می روم تا سر و کله کارشناس محترم پیدا نشده از دور خارج ش کنم. می شینم رو صندلی اشاره می کنه جلو تر.

-خیلی خوب بابا.

-چی کار می کنی؟ فتح کردی که!

-غشا زرد رنگ نمی بینم که چیزی بردارم.

اشاره می کنم بهش یه دقیقه. با ژست دکترا چوب بستنی رو از رو زبونم بر می داره.

-ببین قرار نیست چیزی پیدا کنی اوون تو. مریض ت که نیستم. نوکش که بخوره به دیواره حلق کافیه. طول بکشه باور کن بالا می آرم.

....

-می شه آبسلانگ منم ببری؟ یادم رفت.

-بده.

نگاه می کنم به اون که دستشه. می گه این که مال منه. لعنتی.....

....

-باور کن فکر کردم استریله. تو که بردی بندازی دور!

می گم بی خیال. مسواک که زده بودی حالا؟ با سرفه می گه آره بابا نگران نباش. لعنتی.....

No comments:

Post a Comment