Sunday, August 15, 2010

زنگ زده باید بگم اون شب، گیشا، خسته و عصبی و بدبخت مونده بودم گوشه خیابون فقط
خواستم برسونیم
گوشی رو گرفتم دستم لم دادم خوش و خر و لوده حرف می زنیم باهم.

No comments:

Post a Comment