نمی دانست از تهی شدگی گریه می کند یا از درد ... یکباره ته دلش خالی می شد و گریه می آمد می آمد ...می آمد ...بدنش را کرخ می کرد ، یخ می کرد ، و مزه ی تلخ و مهوع دهنش ، آزارش می داد . انگار در ساحل دریایی کف کرده ایستاده که همه ی ماهی هاش مرده و گندیده اند و باد بوی نعش را شلاق کش می آورد توی بینی اسفاری و او چاره ای ندارد جز نفس کشیدن ....
*
[]
No comments:
Post a Comment