یه دفعه چشمت میافته به یه کم اون ور تر
می بینی کسی که فکرش هم نمی کردی هنوز درگیر یههمچین چیزی باشه نشسته تئوری می خونه بحث می کنه فکر می کنه واقعن
می بینی واقعیه انگار
دیگه من هیچی نیستم به هیچی اعتقاد ندارمه جواب نمیده
سوفسطاییا تموم شدن خیلی وقته مردن
آدمه گم شده تو این سالها توهم جرئت نکردی بگردی پیداش کنی یقه ش رو بچسبی بگی حالا چی؟ حالا که دیدی اینم؟ حالا که می دونیم همه اینا مزخرفن!حالا چی کار کنم با بقیه ش؟
حالا که مرده اون چیزی که تو ازش می ترسیدی! حالا تو بگو!
آدمه نیست
پشتیبانی نداره
نمیگه
من:
من چامسکی رو بهتر از دکارت می فهمم. خوب میگه. فکر کرده. دور نزده. حرف حساب زیاد زده.
چامسکی واقعی تر از دکارته. سردرد زبان داشته و ذهن ودنبالش که بری یه مشت معادله و کانیزمه که وجود دارن میبینی. دکارت ازوناییه که دردش رو پیدا کرده. سرگیجه هه رو خوب گفته. دکارت رو می خونی می بینی اه آره این منه که شک می کنه. کیف می کنی که به! چه خوب می فهمم این چیزی که دکارت بزرگ اینهمه کشت خودش رو تا پیداش کرد. حس خوب میده بهت. بعد باهاش میری جلو یه صندلی میذاره واسه تو. یکی بزرگ تر.. تو ذهن خودت واسه یکی دیگه حساب وا می کنه واسه ت. بعد دیگه کارش با همین 2 تاس. می چینه روش میره بالا. ایمانم میاری باهاش. ماورا هم نشونت میده..... دکارت ازیناست که نمی فهممش. ته حرفاش ولی واقعن همینه.
1
No comments:
Post a Comment