Monday, August 2, 2010

یه دفعه چشمت میافته به یه کم اون ور تر
می بینی کسی که فکرش هم نمی کردی هنوز درگیر یههمچین چیزی باشه نشسته تئوری می خونه بحث می کنه فکر می کنه واقعن
می بینی واقعیه انگار
دیگه من هیچی نیستم به هیچی اعتقاد ندارمه جواب نمیده
سوفسطاییا تموم شدن خیلی وقته مردن
آدمه گم شده تو این سالها توهم جرئت نکردی بگردی پیداش کنی یقه ش رو بچسبی بگی حالا چی؟ حالا که دیدی اینم؟ حالا که می دونیم همه اینا مزخرفن!حالا چی کار کنم با بقیه ش؟
حالا که مرده اون چیزی که تو ازش می ترسیدی! حالا تو بگو!


آدمه نیست
پشتیبانی نداره
نمیگه
من:


من چامسکی رو بهتر از دکارت می فهمم. خوب میگه. فکر کرده. دور نزده. حرف حساب زیاد زده.
چامسکی واقعی تر از دکارته. سردرد زبان داشته و ذهن ودنبالش که بری یه مشت معادله و کانیزمه که وجود دارن میبینی. دکارت ازوناییه که دردش رو پیدا کرده. سرگیجه هه رو خوب گفته. دکارت رو می خونی می بینی اه آره این منه که شک می کنه. کیف می کنی که به! چه خوب می فهمم این چیزی که دکارت بزرگ اینهمه کشت خودش رو تا پیداش کرد. حس خوب میده بهت. بعد باهاش میری جلو یه صندلی میذاره واسه تو. یکی بزرگ تر.. تو ذهن خودت واسه یکی دیگه حساب وا می کنه واسه ت. بعد دیگه کارش با همین 2 تاس. می چینه روش میره بالا. ایمانم میاری باهاش. ماورا هم نشونت میده..... دکارت ازیناست که نمی فهممش. ته حرفاش ولی واقعن همینه.

1

No comments:

Post a Comment