امشب..نمی دونم.. تو اصرار می کنی واسه جشنواره..من با بسته ی این عطره وایسادم روبروی تو..تو گیجی ازینکه چی شده... در اون خونه بسته شده تو فکر می کنی من باختم این پنجره رو به چنگل نیست... به پیچ پله که می رسیم تو می پیچی تو تنم.. من گریه نمی کنم.. این آدمه برگشته..پنج شنبه س من صبح از خواب پا میشم.."امروز س. رو می بینم"... امشب.. نمی دونم .. من فکر می کنم یه بار دیگه ازت می خوام... من و تو آدم تو صف وایسادن نیستیم.. من و تو دیگه چرا باید باهم تو یه صف وایسیم...من اما می خوام... من و تو توی هیچ صفی واینمیستیم...تو خیلی خواستی...
آقا من مي گم اين داغونه شما نگين نه
ReplyDeleteيكي كه مي فهمه تش به دادش برسه :ي