در به در دنبال تقویم م. دوست داشتم منم واسه ش میشمردم چقدر کم مونده به تولدش و این روزا که این همه درگیر کاره و خسته همه ش بهش فکر می کنم! نه اینکه تاریخ چیزی رو گم کرده باشم. اتفاقن ذهنم شده یه آرشیو بزرگ از لحظه هایی که همه ش جلو چشمم هستن. ولی همه ش باهم. یه جا. پیچیده توهم. همش میخوام بپرسم فکر می کردی اینجوری بشه؟ می خوام بهش بگم ته ته همه این نرفتن هام این روزا اینه که فکر می کنم باید بیام به تو یه سری بزنم.. به خاطر خودم.. که با همه این داستانها همیشه حسی خوبی داشتم باهاش.. که وقتی انقدر گیج م که نمیدونم به بقیه چی باید بگم.. می تونم بیام بشینم اونجا حرفهای عادی بزنیم باهم ، من به همه ی روزای خوبی فکر کنم که یه بار با پیدا شدنش تو زندگی م بهم برگشت.
...
یه عالمه به حرف زدن نیاز دارم! نیاز یعنی چیزایی اینجوری که الان وقتشه باید بگم. اما جون می کنم تا بشه این چندتا جمله که..میدونم از همیشه بی معنی تره.
No comments:
Post a Comment