آنت بر آشفته پشت به او کرد و گفت: هیچ.
سیلوی یاد زخمی را بیدار کرده بود که آنت می خواست فراموش کند. بر اثر تناقضی که چند و چونش را نمی توانست بیان دارد و از ژرفای سرشتش سر بر می زد.آنت با آنکه از آمدن بچه شادی می نمود، به مردی که آن را به وی ارزانی داشته بود کینه می ورزید. آن غافلگیری حواس و آن شور و هیجانی که بدین گونه تسلیمش کرده بود نمی بخشید. این سرکشی غریزه انگیزه ی پنهانی گریزش از روژه و امتناع از دیدن او بود.
در ته دل، آنت از او بیزار بود.
از آن رو بیزار بود که دوستش داشته بود.
No comments:
Post a Comment