Saturday, August 27, 2011

"درست هفت ماه بود که مغازه ی قهوه فروشی سورن بسته بود، و ناقوس کلیسا به صدا در نمی آمد. گفت: پس کجایی؟ همه جا را زیر پا گذاشته بود. بیمارستان ها، نظمیه، قبرستان، هر جا که فکر می کرد رفته باشم، سر زد. پنجه ی دست چپم را که یک انگشتر با نگین آبی فیروزه در انگشت میانی ام بود از هم گشودم و لای موهاش فرو بردم و گفتم: عزیزم، عزیزم. گفت کجایی و گریه کرد. گفتم: عزیزم. دستش را بالای سرش دراز کرد و کلید برق را زد. و در تاریکی مرا دید که دست لای موهاش فرو می بردم. خواست که من بگویم عزیزم. گفتم: عزیزم، عزیزم.
.
.
"

No comments:

Post a Comment