جمعه ای تو اون مغازه هه ازین آویزهای چوبی بود، من پام رو که گذاشتم تو مغازه شروع کردم اول یه دو سه دقیقه واسه خودم گیج زدن، بعد یه دفعه سکوت شد، من قضیه رو یادم رفت. یه چند دقیقه بعدش دوباره در مغازه هه باز شد، آدمه که پاش رو گذاشت تو گه گیجه من باز شروع شد. آویزِِ ازین آونگهای چوبی بود.دستت که می خورد به در هرکدوم از نخهاش شروع می کردن به حرکت و تیکه چوبهای قهوه ای سوخته ای که حتمن بوی چوب سوخته ای که خیس خورده باشه هم میدادن می خوردن بهم. یه صدایی شبیه زنگ موبایل من میداد.
از جمعه تا حالا ازین یه تیکه ی اتاقم یه صدایی میاد شبیه همون صدائه..
No comments:
Post a Comment