اتاق پر شده از کاغذ و کتاب . کتابارو میبرم پایین باز. خالی شده این قفسه ها. وقتی هستن نمی تونم فکر کنم. کتاب تو دستشه. دراز کشیده. کتابه خوب نیست. "کتاب می خونه. این کتابه خوب نیست." حوصله ش نمی گیره. من میدونم. کتاب ها گم و گور شدن لای کتابهای دانشگاه. من ازش خواهش می کنم کتابهام رو پس بده. فایده نداره. می خنده. شرط میذاره. عصبی میشه. "هیچ وقت پسشون نمیده." یه هفته گذشته . از دانشگاه زود میزنم بیرون.عجله دارم. سوار تاکسی نمیشم. گوشی م رو چک نمی کنم. جلوی کتاب فروشی مکث می کنم. هنوز نمیدونم. از خواب بیدار شده یادش رفته چه سخت گذشته دیشب ش به من. کتابها رو ورق میزنم. نمی شناسمش. با هیچ کدومه این کتابها نمی شناسمه ش. یه ساعتی چرخ میزنم. میگم "آرده این دختره.." میگه هر گهی باشه دوسش دارم. میدونم که نداره. میدونم که بغض نداره. میدونم نمیشه جلوش رو گرفت. کتاب خریدم. واسه خدافظی. ازم قول می گیره زود برم خونه. قول می گیره برم خونه. شنبه عصره. یکی دو ساعته هر چی میگه لبخند میزنم. گیر میده به روسری قرمزی که سرمه که حتمن شال چروکی که خریدیم رو سر کنم. نمیدونه امروز هیچی اصرار نمی خواد. واسه خدافظی عجله ندارم. تی شرت مشکی خریدیم. هیچ وقت تن ش نمی بینم. اون نمیدونه هنوز. رسیدیم جلوی تاکسی ها. قفل کردم. می چرخم میگم اینجوری نمیشه من باهات کار داشتم. شلوغه. همه حواسشون به ماست. کتاب ها رو میدم میگم ببخشید. من نمی تونم...دیگه نمیشه..می خوام..نمیشه..
... نمیذاره. نمیذاره لعنتی...
.
.
.
.
No comments:
Post a Comment