سال های غریبی بود و من آن سالها صدها زن داشتم. در اتوبوسی که مادرم را از بیمارستان کارش به خانه می آورد، آنها را میدیدم. همه شان در بغل مادرهایشان بودند. مادرم به آنها می گفت "کوچولو عروس من میشی؟" و من خیلی از آنها را دوست نداشتم. حتی آن یکی که بیسکوئیت های مک زده اش دور دهانش چسبیده بود و موهای فری داشت. هر چند که تا عصر همان روز یا سه روز بعد، هنوز آنها زنم بودند و صندل پسرم، پسر آنها هم بود و همه ی آنها برای من همین صندل را می زاییدند.
[]
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی خوندن انقدر سخت شه واسه م.
No comments:
Post a Comment