i v e : : :
Thursday, September 23, 2010
امشب می تونستم حسرت صندلی خالی کنارش رو بخورم. می تونست حسرت سال هایی باشه که این همه دور بودم و حتی نمیدونم واسه چی؟ از چی!
.
.
.
.شلوغ بود.. گیج م. انقدر نمیدونم ازش چی می خوام که حتی زورم نمی رسه قبل اینکه خوابم ببره ازش بنویسم.
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment